خاطره - صفحه 17

آخرین اخبار:
خاطره

گلوله به دَر خورد و از کنارم رد شد

خواهر شهید- فاطمه زهرا می‌گوید: یک روز ناگهانی متوجه شدیم که مهدی نیست. مادرم نگران شد، به سمت مسجد جامع رفت دید که شهید توی مسجد بود و آمد بیرون. مادرم گفت: تو اینجا چکار می‌کنی؟ مهدی هم گفت: تیراندازی شد و من هم رفتم داخل مسجد پشت در مخفی شدم گلوله به در خورد و از کنارم رد شد اگر یک مقدار این طرف‌تر می‌خورد، خورده بود به من.

زندگی ساده و به دور از تجملات

همسر شهید می‌گوید: صداقت، پاکدامنی، مهربانی، تواضع و فروتنی از ویژگی بارزش بود، زندگی ساده و به دور از تجملات داشت و در برابر مشکلات بسیار صبور بود.
به مناسبت سالگرد سید آزادگان حاج آقا ابوترابی منتشر می‌شود؛

بخشش در «دقیقه نود»؛ خاطره ‌ای از آزاده ایلامی

آن زمان وجود رادیو خیلی ارزشمند بود چون اخبار و اطلاعاتی که از ایران و از پیروزی رزمندگان اسلام به گوش می‌رسید به مثابه خون تازه‌ای بود که به رگهای کم جان اسرا حیات تازه می‌بخشید... در ادامه خاطره ‌ای از آزاده شهید «صارم طهماسبی» از نحوه قایم کردن رادیو در اردوگاه توسط اسرا با هدایت حاج آقا ابوترابی بخوانید.

بعد از شکنجه دادن او را زیر برگ‌های درخت مخفی کردند

خواهر شهید می‌گوید: شهید موقع آمدن به منزل توسط کومله‌ها دستگیر شدند و مورد شکنجه قرار گرفت، بعد از شکنجه دادن او را زیر برگ‌های درخت مخفی کردند و بعد از ۳ ماه جسد شهید توسط پارس سگ چوپانی که گله‌اش را برای چرا به آن قسمت برده بود پیدا شد.

به امام چه بگویم؟

شهید «احمد یوسفلی» در پاسخ به مادر که برای اعزام دوباره وی به جبهه بی تابی می کرد، گفت: مادر جان مگر امام خمینی نفرموده اند که جبهه ها را خالی نگذارید. من جواب ایشان را چه بدهم؟

رفتن به جبهه با یک چشم

عسگری محسن پور برادر شهید می‌گوید: شهید به من دلداری داد و گفت؛ داداش زودتر فرم را امضا کن که اگر اجازه ندهی به چشم دیگرم لطمه می‌خورد. با یک چشم هم می‌توانم به جبهه بروم.

سرنوشت من این بود که گلوله به گلویم بخورد

مادر شهید می‌گوید: خانمش خواب نما شد و در خواب شهید به ایشان گفت: تو که می‌گویی چرا رفت و شهید شد، همان روز سرنوشت من این بود. تو دوست داشتی من در بستر بمیرم؛ سرنوشت من این بود که گلوله به گلویم بخورد.

چهره‌ی نورانی شهید اعرافی

همکلاسی دوران دانشجویی شهید اعرافی می‌گوید: محمدتقی با دلایلی محکم و استناد به قرآن، چنان از اسلام دفاع کرد که استاد ما هم مجاب شد. همه به طرف صدا برگشتند و من اولین بار چهره‌ی نورانی شهید اعرافی را دیدم.
ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر گرامی باد

فهیمه دل مرا هم با خود برد

مادر شهید «فهیمه سیاری» می‌گوید: در آخرین دیدارمان وقتی دید نگرانم، دوباره خم شد و صورتم را بوسید و گفت: «نگران نباش مامان جان، تنها که نیستم. با فتاحی زاده می‌رویم؛ دو تا دختر دانشجو هم هستند.» خداحافظی کرد و رفت و با هر قدمش دل مرا هم با خود برد.

آسمان سال‌هاست دلتنگ اکبر است

یکی از دوستان خلبان «شهید اکبر بیگدلی» می‌گوید: گاهی اوقات می‌شد که او روزهای متوالی را در پرواز بسر می‌برد و یکبار به مدت 17 روز در قاره‌های مختلف جهان پرواز می‌کرد.

عطری که از «ابوالفضل» جا ماند

دختر عمومی شهید «ابوالفضل خدامرادی وطن» می گوید: عطر که شهید هدیه داد حالا هم که سال‌های زیادی از آن زمان می‌گذرد در جمع قشنگ‌ترین لوازم ما و همیشه در امن‌ترین جا نگهداری می‌شود.

پسری که لباس خادمی پدر را پوشید

«محمد رجایی فر» پسر شهید مدافع حرم «حسن رجایی فر» می‌گویید: او به جای پدر در هفت تپه حضور دارد، لباس خادمی پدر را پوشید تا بگوید اگر پدر نیست پسر هست و راه پدر شهیدش ادامه دارد.
یاد و خاطر شهدای کارگر گرامی باد

یک اشاره از محمد

مادر شهید «محمد اسدی» یکی از شهدای کارگر معزز استان زنجان می‌گوید: در خواب دیدم که محمد اشاره‌ای به من می‌کند و آن لحظه متوجه شدم از شرایط سختی نجات پیدا کردم.
یاد و خاطر شهدای کارگر گرامی باد

خاطره ‌ای از شهید نظامعلی افشاری/ چند قطعه عکس

همسر شهید نظامعلی افشاری از شهادت همسر خود می‌گوید: فرزند ما می‌دانست که پدرش را برای آخرین بار می‌بیند. او در واقع بعد از شهادت دیگر بابا نداشت و فقط از بابایش چند قطعه عکس برایش باقی ماند.

«اکبر ایزدپناه» در راه تبیین آرمان و اهداف شهدا به شهادت رسید

شهید اکبر ایزدپناه از شهدای استان کردستان است که سال ۱۳۶۱ در شهر دلبران به دنیا آمد و پس از سال‌ها مجاهدت حین درگیری با ضد انقلاب در ارتفاعات مرزی شهرستان مریوان به شهادت رسید.

نغمه «اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسیرٍ» با دلهای شکسته در ماه رمضان

حاج آقا اله مراد فرح‌افزا از روحانیون استان ایلام است، وی در ذکر خاطره ‌ای از ماه رمضان در اسارت می‌گوید: اسرای ما ۸ سال تمام قصد غربت کردند و با دست‌های دردمند و دل‌های شکسته شان نغمه «اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسیرٍ» را مرور می‌کردند.
روایت اسرای مفقود‌الاثر ؛

سناریوی ساختگی فرار

روحانی گرانقدر «محمد سلطانی» از آزادگان سرافراز استان ایلام در بیان خاطره ‌ای از دوران اسارت می‌گوید: شاید به جرأت می‌توان گفت عظیم‌ترین و نفوذناپذیر‌ترین موانع و حصار‌های طول تاریخ جنگ‌های دنیا در بین اردوگاه‌های اسرا در اردوگاه یازده تکریت ایجاد شده بود. اما وقتی که پایِ بهانه و یک سناریوی ساختگی فرار در میان باشد دیگر جای استدلال و اینجور چیز‌ها نیست ... این خاطره دوران اسارت را در ادامه بخوانید.

زندگینامه شهید فرضعلی صیدمحمدی

شهید «فرضعلی صید محمدی» از شهدای جنگ تحمیلی است که دی ماه 1363 در منطقه تازه آباد بوکان در حین مأموریت به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خواهر گرامی شهید می‌گوید: برادرم آخرین لحظه دیدار به مادرم گفت؛ اگر شهید شدم و خبر شهادتم را شنیدی، شیرینی بده و شاد باشین. من فرزند ایرانم و باید بروم و جانم را فدای اسلام کنم.

حجاب فقط مخصوص زن نیست بلکه برای مرد هم هست

«سید مرتضی جمالی» برادر شهید «سید مصطفی جمالی» می‌گوید: یادم می‌آید زمانی که من ۱۰ ساله بودم با زیرپوش، بیرون رفتم. او به من گفت: «حجاب فقط مخصوص زن نیست بلکه برای مرد هم هست.» او ستاره زندگی ما بود که خداوند به ما هدیه داده بود.

«محمود» را جز برای شهادت تربیت نکردیم

«عقیله ملازاده» مادر شهید مدافع حرم «محمود رادمهر» می‌گوید: من و شوهرم، محمود و همه فرزندان را جز برای شهادت تربیت نکردیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه