همسر شهید سیدسلیمان احمدی، خاطرهای عمیق و تکاندهنده از روزهای منتهی به مفقودالاثر شدن همسرش روایت میکند؛ از پایمردی رزمندهای که حاضر به ترک موضع نشد تا سرنوشت نامعلوم و سالهای انتظار.
پیش از انقلاب، در مسجد برای نوجوانان از امام خمینی(ره) سخن میگفت و پس از آن، هیچ کاری برای انقلاب از دستش برنمیآمد. مادر شهید «حاج احمد آجرلو» از روزهای نخستین مبارزه پسرش میگوید تا لحظهای که خود احمد، خبر شهادت برادرش را با گریه به مادر رساند و سپس، در سالگرد همان برادر، خود نیز به شهادت رسید. روایتی از عشق به امام، جبهه و وصیتی که گفت: «برایم گریه نکنید، فقط خوشحال باشید.»
محمدحسن اسماعیلزاده، دانشآموز هنرستانی هفدهساله، کارگاه نجاری و نیمکت کلاس را رها کرد تا در کارزار «طریقالقدس» بایستد. او که پیش از این، در پشت جبهه به رزمندگان یاری میرساند، تاب نیاورد و با دلِ مالامال از عشق به امام و میهن، راهی خط مقدم شد تا پس از یک ماه رشادت، در خاک بستان، با اصابت تیر به سر، به ملکوت اعلا پر بکشد.
در میان خاکریزهای کوشک، جوانی جان باخت که روزی با "سیگار" به استقبال گاز اشکآور رژیم طاغوت میرفت و با "میخ" به مصاف تانکهای دشمن. شهید "علیرضا اقبالثانی"، اسطورهای که از محلات فقیرنشین کرج تا سنگرهای جنوب، قصهی عشق و ایستادگی را در خون خود نوشت.
صدای گلوله خواب از چشمان مصطفی ربود؛ همان شبی که برادرش محمد، در محاصره ضد انقلاب در دانشگاه تهران گرفتار آمده بود. این روایت، بخشی از خاطرات پرشور مصطفی اسدی، برادر «شهید محمد اسدی» است از روزهای پرالتهاب انقلاب.
محرم اجاقی، جوان روستایی هشترودی برای امرار معاش خانواده تلاش میکرد که سرانجام در سیزده آبان ۱۳۶۶، با اصابت گلوله در سردشت، نام خود را در دفتر زرین شهدا ثبت کرد.
شهید امانالله ابراهیمی، دانشآموز دوم راهنمایی که با استناد به فرمایش امام حسین(ع) میگفت: "مرگ را جز سعادت نمیبینم"، سرانجام در ۱۱ آبان ۱۳۶۱ و تنها ۴۵ روز پس از اعزام به جبهه، در عملیات محرم سومار به آرزوی دیرینه خود رسید.
او که پیش از انقلاب با لباس مبدل در تظاهراتها حاضر میشد و اعلامیههای امام را پخش میکرد، سرانجام در سوم آبان ۱۳۵۹ در آبادان، در نبردی نابرابر با مزدوران بعثی، به فیض شهادت نائل آمد.
او که در شانزدهسالگی، در اوج حکومت نظامی، بیباکانه در خیابانهای تهران شعار میداد و در زندان قزلحصار، دیوارها را با اندیشههای انقلابی منقش میکرد، سرانجام در هفدهسالگی، در کوی ذوالفقاری آبادان به آرزوی دیرینهاش رسید.