روایتی خواندنی از برادر گرامی «شهید» در سالروز شهادتش منتشر شد؛
سه‌شنبه, ۱۹ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۵۵
هميشه به فكر نجات مستضعفين و دستهای پينه زده ای بودی كه شب و روز زحمت می كشيدند و به اميد آن روزی بودي كه مستضعفين حاكميتشان بر زمين فرا رسد و كاخ نشينها و سرمايه دارانی كه عمری خون ملت رنج ديده را می مكيدند بزير بروند و حكومت عدل الهی اسلامی در اين سرزمين حاكم شود .
خاطرات خودنوشت «شهید ابوالفضل اسماعیلی ابوالخیری»/ 1

به گزارش نوید شاهد شهرستان ها استان تهران؛ شهید ابوالفضل اسماعیلی ابوالخیری/ هجدهم تیر 1339، در شهرستان ری دیده به جهان گشود. پدرش خلیل، کارگر شرکت نفت بود و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. هفدهم آذر 1359، در حرمشهر بر اثر اصابت ترکش به گردن، شهید شد. پیکر وی را در بهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند. برادرش داود نیز ب شهادت رسیده است.

خاطراتی از «شهید ابوالفضل اسماعیلی ابوالخیری» را در سالروز شهادتش می خوانید؛

نوشته زير قسمتي از خاطرات ناتمام شهيد به جبهه جنوب است كه مي خوانيد . ساعت یازده و نیم صبح بود كه تلفني به من اطلاع دادند كه گردان ششم عازم جنوب است .

در واقع همان گروهاني كه به غرب اعزام شده بود و حال هم عازم خرمشهر و آبادان شده بود . البته با تعويض افراد به جز فرمانده و افراد قديمي گردان دو ، راس ساعت دوازده و نیم بعدازظهر بود كه خودم را به پادگان امام حسين (ع ) رساندم و پس از مدتي كه دنبال ساير همرزمانم و فرمانده ام گشتم آنها را در صف ناهار خوري در حالي كه سرود می خواندند.

ديدم از آنها وعده گرفتم كه نروند تا من هم به آنها ملحق شوم و مجددا خودم با ماشين سازمان انرژی اتمی كه در اختيارم بود به سازمان آمدم و وسائل رزم را برداشتم و در ساعت دو و نیم بعدازظهر خودم را به پادگان امام حسين به جمع برادران رساندم و بعد از اينكه عكس انداختم و كارت شناسائی ماموريتم صادر شد.

حمايل و تجهيزاتم را بستم و چون وقتی نبود لذا سريعا به همسايه عمه ام تلفن زدم و از اين طريق ايشان را از رفتن به ماموريت مطلع ساختم و بعد بوسيله اتوبوس به فرودگاه انتقال پيدا كرديم.

و بعد از چند بار كه سوار هواپيما نشديم به علت بد بودن هوا تا اينكه بالاخره ساعت پنج و سی دقیقه صبح بیست و نهم مهر 1359 عازم اهواز شديم و راس ساعت صبح صبح در فرودگاه نشستيم و بعد از يك ساعت بوسيله اتوبوس عازم مقر سپاه پاسداران اهواز شديم .

البته در تمام طول مدتی كه در سپاه بوديم آنجا صداي انفجار توپ و شليك گلوله و خمپاره كه به داخل اهواز شليك می شد به گوش می رسيد .

بالاخره ساعت دوازده شد و بعد از نماز جماعت برای صرف ناهار عازم ناهار خوری شديم ناتمام . آری شهيد برادرم ابوالفضل يك آن برخود امان ندادی و با فداكاری و مجاهده فقط برای خدا كوشش كردی تا مرز شهادت پيش رفتی هيچ وقت شعار نمی دادی بلكه همراه عمل در ميدان مبارزه و جهاد حاضر بودی.

هميشه به فكر نجات مستضعفين و دستهای پينه زده ای بودی كه شب و روز زحمت می كشيدند و به اميد آن روزی بودي كه مستضعفين حاكميتشان بر زمين فرا رسد و كاخ نشينها و سرمايه دارانی كه عمری خون ملت رنج ديده را می مكيدند بزير بروند و حكومت عدل الهی اسلامی در اين سرزمين حاكم شود .

برادر يادم نمی رود آن روزهای سياه طاغوت را كه در ساواك شهرری در زير شكنجه های طاقت فرسای مزدوران استقامت كردی و سخن نگفتی و حاضر نشدی در مقابل شكنجه های آنان دوستان و هم رزمهايت را لو بدهي و هيچ چيز نتوانست مانع راهت شود كه راه تو همانا راه خداست و حكومت الله و عدل اسلامی است.

والسلام / مورخ بیست و نهم آذر 1359

منبع: پرونده فرهنگی شهدا/ اداره هنری، اسناد و انتشارات/ شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده