چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۰۹
همسر شهید "محمد آژند" می‌گوید: «من همیشه در زندگی دعا می کردم زودتر از محمد از دنیا بروم و طاقت نداشتم بدون او زندگی کنم. خودش شاهد بود که بعد از هر نمازم این دعا را می کردم و به خودش هم می گفتم که برای طول عمر تو دعا میکنم.»
«امتحان الهی»

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید محمد آژند، یادگار «حسین» بیست و هفتم تیر ماه 1359 در تهران چشم به جهان گشود. وی تا مقطع کارشناسی ادامه داد. در بیست و هشتم تیر1381 ازدواج کرد. دو فرزند به نام های محمدمهدی و محمدطاها به یادگار مانده است. این شهید گرانقدر در بیست و یکم دی ماه 1394 در سوریه در منطقه خانطومان به شهادت رسید. مزارش در شهرستان شهریار در بهشت رضوان است.

امتحان الهی | همسر شهید

از ابتدای مطرح کردن بحث سوریه، مسئله را کامل برایم باز کرد تا فهم من نسبت به موضوع بسيط و جامع باشد و با کمال میل و صمیم قلب رضایت دهم. او اعتقاد داشت اگر ما رضایت قلبی ندهیم، هرگز به فيض عظیم شهادت نائل نمی شود. بعد هم توضیح داد که وصیت نامه اش را به چه کسی می دهد و ... حتی از من می خواست که برای شهادتش دعا کنم.

همیشه دعا می کردم در زندگی زودتر از "محمد" بار سفر از دنیا ببندم

من همیشه در زندگی دعا می کردم زودتر از محمد از دنیا بروم و طاقت نداشتم بدون او زندگی کنم. خودش شاهد بود که بعد از هر نمازم این دعا را می کردم و به خودش هم می گفتم که برای طول عمر تو دعا میکنم. اما کم کم شاهد بودم که رفتار محمد عطر و بویی گرفته که دعاهای مرا بی‌اثر می کند. به تدریج عطر شهادت زندگی مان را معطر می کرد و محمد هوایی تر می شد. دیگر به جایی رسیده بودیم که می دانستم او حتما شهید می شود و من بعد از او باید بمانم و نبودنش را تحمل کنم.

می دانستم محمد روزی شهید می شود

با خود می‌گفتم محمد روزی شهید می شود؛ اگر برای رفتن و شهادش راضی نباشم بازنده می شوم و قیامت در مقابل اهل بیت و مخصوصا حضرت زینب علي (ع) شرمنده و سر به زیر خواهم بود. پس بهتر است به گونه ای در کنارش بوده و مشوق باشم که من نیز در این امتحان سربلند شوم. هر چند سخت و غیر قابل باور است، اما پاسخ مثبت من برای رفتن او به مصداق «یا ليتنا کنا معک» است.

زمان امتحان الهی فرا رسیده است

به نظرم آن موقع برایم عرصه امتحان الهی پیش آمده بود تا حداقل خودم به این امر واقف شوم که اگر در سال 61 هجری قمری زندگی می کردم، آیا روز عاشورا نسبت به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) لبیک می‌گفتم یا مثل کوفیان خودم را به نشنیدن می زدم.

این فکر همه وجودم را به لرزه می‌انداخت که نکند خدای ناکرده نام من هم در لیست کوفیان ثبت شود. يقين داشتم اگر محمد شب عاشورا در خیمه امام حسین (ع) علت حضور داشت، مثل سایر شهدای کربلا می ماند و امامش را حمایت می کرد. من که عمری با محمد بودم و در کنارش زندگی کردم، باید خودم را ثابت می کردم. لذا از عمق وجود رضایت دادم محمد به سوریه برود تا در این امتحان الهی سربلند و پیروز شوم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده