در قسمتی از کتاب "چلچراغ فروزان" که دلنوشته ای از فرزند شهید "اکبر اشرفی" است، می خوانید: «پدر! تو عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانهِ تو در رگهای من است. حالا من نیز عاشقم. عاشق میهن خویش که با سرخی خون تو و همسنگرانت رنگین است.»
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ کتاب «چلچراغ فروزان»، زندگی نامه چهل تن از پاسداران شهید «دماوند» نوشته «قاسم رضایی» می باشد. نویسنده زندگی نامه چهل شهید پاسدار را بازگو می کند. این کتاب از سوی انتشارات فرشتگان فردا در سال 1398 چاپ شده است. چاپ اول این کتاب با شمارگان هزار نسخه، به قیمت هشتاد هزار تومان روانه بازار شد. در ادامه برشی از این کتاب را می خوانید.

برشی از کتاب

دلنوشته میثم اکبر اشرفی، فرزند شهید

آن هنگام که رؤیاهای کودکی ام جان می گرفت معنای اشک های بی پایان مادرم را نمی دانستم. آن گاه که با دوستان پرهیجانم مشغول بازی و جنب و جوش بودم و دنیای کودکانه مرا در خویش فرو برده بود معنای عکس قاب گرفته ات را روی طاقچه کوچک اتاقم نمی دانستم، سخت ترین روز زندگی من آن بود که باید با دستان کوچکم کلمه بابا را مشق می کردم. آخر من که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده و کسی را بابا صدا نکرده بودم.

در دوران تحصیل وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان بگویند با اندوهی تلخ، تو را مسافر نامیدم و گفتم پدرم هنوز در سفر است! سفری بی پایان، اما نیستی که ببینی مادر، این سالها چقدر شکسته شده. این مادر شکسته همان است که صبر و استقامش نگذاشت خم به ابروی من بیاید. با گریه ام گریست و با خنده ام لبخند زد. این مادر شکسته همان است که جوانی اش را پای من گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم مبدلم کند و جای خالی تو در خانه احساس شود.

پدر، نگاه کن! حالا من بزرگ شده ام، بزرگتر از آن نهالی که در حیاط خانه مان قد کشید. هنوز چشم به راه توأم و با تمام وجود دوستت دارم. ای کاش میشد تو را گاهی در خواب ببینم تا بوسه ای هر چند کوتاه بر گونه هایم بنشانی.

همیشه به پروانه ها، قاصدکها، آینه ها و ابرها التماس میکنم پیغام مرا به تو برسانند. گاهی که نام تو را میشنوم و نسیم خسته را می بویم بی اختیار گونه هایم دریایی از هجران نبودنت را فرا می گیرد!

در تمام لحظات زندگی ام هنوز چه کودکانه دلم برایت پر میزند و تو خوب می دانی که چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توأم اما با همه ی این دلتنگی ها حالا خوب می دانم که دلیل رفتنت چه بود. حالا خوب می دانم که چقدر از عشق، سرشار بودی و چه خوب راه و رسم عاشقی را میدانستی.

پدر! تو عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه ی تو در رگهای من است. حالا من نیز عاشقم. عاشق میهن خویش که با سرخی خون تو و همسنگرانت رنگین است.

آری! تو شهادت را بر ماندن ترجیح دادی چرا که روح بلند و ملکوتی تو نمی توانست در این دنیای فانی بماند. خوشا به حالت ای سردار که به قافله حسین(ع) پیوستی و از علائق دنیا گذشتی. خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خودش محبوس کند. نگاهت نگاه عشق و فداکاری است....

مادرم، ای همه وجود من، ای نماد پدر آسمانی در روی زمین؛ هر روز، روز توست؛ روزت مبارک و پدر آسمانی من، بابای من، با تمام دلتنگی هایم در روی زمین روزت مبارک.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده