برادر شهید «محمد عیدی» می گوید: صبح روز بیست و هشتم آبان ماه 1361 برای شناسايی پیکرش به پزشک قانونی رفتيم. وقتی پیکرش را ديدم به خود لرزيدم، اصلا باورم نمی شد، خيلی پیکرش خندان و نورانی بود...
پیکر محمد خندان و نورانی بود/ روایتی برادرانه از زندگی شهید

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید محمد عیدی حدود يک ماه بعد به تهران آمد و گفت قرار است كه فردا به غرب برويم. خوب بخاطر دارم كه مادرم خيلي دلش تنگ شده بود و به محض شنيدن اين صحبت او را ثانيه أي رها نمي كرد و آن شب بعد از صحبت زياد از جبهه وسايلش را آماده كرد و صبح بعد از خواندن نماز و عبور از زير قرآن ايشان به سمت اسلام آباد غرب حركت نمودند كه بعد از چند روز عمليات مسلم ابن عقيل شروع شد كه در مرحله دوم چند تركش كوچک كاتيوشا به سر و صورتش خورده و صورت آن را سوزانده بود و سرپايي معالجه شده بود و در مرحله سوم هم از ناحيه زانو و ران تركش خورده بود و مجروح گشته ولی با اينكه آرزوی شهادت داشت سالم ماند و پس از پايان عمليات به تهران آمد كه خاطرات زيادی داشت از معجزات و كمكهاي غيبی سخن می گفت و معتقد بود كه تمام كارهای آنجا معجزه است و واقعا فرمانده عمليات امام زمان(عج) می باشند. حدود يک ماه بعد به تهران آمد و گفت قرار است كه فردا به غرب برويم.

دلتنگی مادر

 خوب بخاطر دارم كه مادرم خيلي دلش تنگ شده بود و به محض شنيدن اين صحبت او را ثانيه أي رها نمي كرد و آن شب بعد از صحبت زياد از جبهه وسايلش را آماده كرد و صبح بعد از خواندن نماز و عبور از زير قرآن ايشان به سمت اسلام آباد غرب حركت نمودند كه بعد از چند روز عمليات مسلم ابن عقيل شروع شد كه در مرحله دوم چند تركش كوچك كاتيوشا به سر و صورتش خورده و صورت آن را سوزانده بود و سرپايي معالجه شده بود و در مرحله سوم هم از ناحيه زانو و ران تركش خورده بود و مجروح گشته ولي با اينكه آرزوی شهادت داشت سالم ماند و پس از پايان عمليات به تهران آمد كه خاطرات زيادی داشت از معجزات و كمكهای غيبی سخن می گفت و معتقد بود كه تمام كارهای آنجا معجزه است و واقعا فرمانده عمليات امام زمان(عج) می باشند.

عملیات مسلم ابن عقیل

ايشان نكته ای برای ما گفت كه عرض می كنم: می گفت در عمليات اول مسلم ابن عقيل قله ای به نام ديسكه در محدوده عمليات ما بود كه گردان ما مسئول بود آنجا را بگيرد. كار خيلی خطرناكی بود و تمام فرماندهان معتقد بودند كه ما حداقل پنجاه درصد از نيروهايمان را در اين عمليات از دست می دهيم. اما با خواست خدا ساعت ده و سی كه عمليات شروع می شد در ساعت یازده شب با بی سيم اطلاع داديم يا ابوالفضل(ع) يعنی ما فتح كرديم و ميگفت فرماندهان ما می گفتند شما شوخی می كنيد و ما گفتيم خير و فقط هفت مجروح سطحی داديم كه اين يک معجزه بزرگ بود و تلويزيون هم بخاطر اهميت كار آن منطقه را نشان داد كه من در آنجا صحبت كردم.

شهادت دوستانش تأثیر زیادی بر او گذاشته بود

خلاصه بعد از اين عمليات ماموريت تيپ محمد رسول الله (ص) تمام شده بود و همگي به تهران آمدند. پس از بازگشت مشغول فراهم كردن گزارشی از وضعيت گردان خود به سپاه بود و نام شهدا، مجروحين و مفقودين را يادداشت مي نمود و خاطرات آنها را با اندوه بازگو می كرد. خيلی خسته به نظر می آمد چون چهار ماه كار دائم واقعا خسته اش كرده بود و از طرف ديگر شهادت دوستان نزديكش تاثير زيادی بر روی روحيه او گذاشته بود. آن شب را استراحت كرد و صبح فردای آن روز به اتفاق به بهشت زهرا(س) رفتيم و تا ساعت دوازده در بهشت زهرا(س) بوديم و تمام قطعه شهدا را سر زديم و دائما به حال خود افسوس می خورد و در همان جا بود كه با شهيدان ميثاق بست كه راه آنها را تا پيروزی كامل ادامه دهد. در بازگشت به سمت خانه از او سئوال كردم حالا كه تيپ شما برگشته چند روز در تهران هستی؟

شوخی های شهید

خنديد و گفت معلوم نيست. به منزل رسيديم و تمام بستگان در خانه بودند. خيلی خوش گذشت. چقدر صحبت كرديم و با مادرم سر به سر گذاشت. می گفت ننه پيری، صدام براي سر پسرت جايزه گذاشته و خودش را به عنوان خبرنگار معرفی مي كرد و از مادر می پرسيد اگر پسرت شهيد بشه چكار ميكني؟ و مادرم هم جواب می داد هيچي شكر می كنم، انا لله و انا اليه راجعون و تا صبح می گفتيم و می خنديديم و ... سه روز بعد شب عاشورا پس از برگشت از مسجد شب خاصی بود و واقعا محمد نورانی بود و هنگام شام خيلی خيلی برای ما از شهادت و ارزش و مقام شهيد صحبت كرد و خاطره ای فراموش نشدنی برای ما گذشت آن شب تا صبح بيدار بوديم و دعا می خوانديم و عجب گريه می كرد و واقعا از خدا و ائمه معصومين آرزوی شهادتش را در ميدان رزم می كرد.

حاج همت پشت خط تلفن

هنگام نماز صبح بود كه زنگ منزل به صدا در آمد و همسايه مان گفت تلفن با محمد كار دارد. وقتی برگشت خيلی خوشحال بود. گفت دعايم مستجاب شد، حاجی همت بود، گفت خبر خوشحالی دارم زود بيا، و شروع كرد به جمع كردن وسايلش. ما در حقيقت باور نمی كرديم ولی ديديم نه جدی است و بلند شديم و كمكش كرديم و وسايلش را فراهم نموديم. گفتيم امروز كه وسيله نيست بروی. گفت حالا من می روم اگربود كه مي روم و اگر نبود بر مي گردم. مادرم قرآن آورده بود و او را از زيرقرآن گذراند و او حركت كرد.

مادر شهید سوری پیشانی محمد را بوسید

آن روز نتوانست برود و شب برگشت و در عزاداری امام حسين(ع) شركت نمود و شب را هم با دعای توسل صبح كرديم و صبح زود بعد از نماز حركت كرد و به خانه يكی از دوستان ما، مادر شهيد سوری رفت و حال و احوال گرمی كردند و مادر شهيد سوری پيشانی او را بوسيد و او را از زير قرآن گذراند، هنگام خداحافظی گفت مادر خدا صبرت دهد دعا كن ميخواهم پيش شهيد سوری بروم و مادر شهيد سوری در حاليكه اشک از چشمانش جاری بود برايش دعا می كرد و بدينسان او را تا سپاه تهران بدرقه نموديم و از آنجا خداحافظی كرديم و برگشتيم.

محمد مهمان خدا شد

ديگر از او اطلاعی نداشتيم تا اينكه در تاريخ بیست و هفتم آبان ماه 1361 اطلاع دادند كه محمد به آرزوی خود رسيد و امشب مهمان خداست. خدا را شكر كه به آرزوي واقعي اش رسيد و به آن اوج درجه انساني رسيد. بهر حال به مادرم اطلاع داديم و مقدمات كار را در مسجد آماده كرديم. راستي كه چه خبر شد، ظرف يك ساعت تمام دوستان مطلع شده بودند و مادرم، واقعا خدا حفظش كند خوب تحمل كرد، واقعا زينب وار و خيلی خوب از دوستان محمد پذيرايي می كرد و به آنها دلداری می داد.

عملیات زين العابدين(ع)

صبح روز بیست و هشتم آبان ماه 1361 برای شناسايی جنازه به پزشک قانونی رفتيم. وقتی جنازه را ديدم به خود لرزيدم، اصلا باورم نمی شد، خيلي جنازه خندان و نوراني بود. فقط سفيد رانش كنده شده بود. يكي از همرزمانش را در آنجا ديديم ماجرا را پرسيديم گفت در منطقه سومار در عمليات زين العابدين(ع) توسط خمپاره شهيد شده است كه خمپاره سفيد رانش را متلاشی كرده بود و موج انفجار ريه هايش را پاره كرده بود.

صورت برادر شهیدم را بوسیدم

در روز سی ام آبان ماه ده پیکر را با آمبولانس به جلوی خانه آورديم و در جلوی جنازه قربانی كرديم، چنان جمعيتی جمع شده بود كه به سختي می شد حركت كرد. بعد از ساعتی پیکرش را بر روی دست دوستان و آشنايان تا مسجد محله حركت داديم و از آنجا بوسيله آمبولانس به سپاه شهرری رفتيم و پدر و مادر و بستگان شهيد در سپاه شهرری براي ديدن جنازه آمدند و مادرم حركت بسيار سازنده و خط دهنده ای انجام داد، صورت برادر شهيدم را بوسيد و بر روي آن گلاب ريخت و با صداي بلند گفت: دستت را برای امام گذاشتم و شروع كرد به صلوات فرستادن و از آنجا جنازه را سمت حرم حضرت عبدالعظيم(ع) حركت داديم و نمازش را در جلوی حرم توسط آقای علامه خوانديم و پيكر مطهرش بر روی دوش همرزمانش به دور حرم طواف داده شد و از آنجا به بهشت زهرا(س) قطعه بیست و هشتم در رديف شهدای گلگون كفن انقلاب اسلامی قرار گرفت.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده