دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۱۷
نوید شاهد - بسیجی "حسین اردستانی" روایت می‌کند: «اگر اغراق نکرده باشم یاد لب عطشان اباعبدالله و طفلانش در روز عاشورا افتادم بخاطر ندارم چند ساعت بیهوش و چه مدت بهوش بودم اما صدای آشنایی که بی رمق امدادگرها را صدا می زد منو متوجه خودش کرد...» ادامه این ماجرا را در نوید شاهد بخوانید.
به یاد لب عطشان حسین
به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، «حسین اردستانی» فرزند «علی» در سال 1343 به دنیا آمد و سپس به عنوان بسیجی و به مدت چهارده ماه در جبهه حضور داشته است. "حسین اردستانی" از ایثارگران دوران دفاع مقدس از روستای آبباریک ورامین می باشد. روایتی خواندنی از این رزمنده بسیجی را در ادامه می خوانید.

خاطرات دوران دفاع مقدس با همه سختی‌ها بسیار شیرین و لذت بخش است. بنده با توجه به اینکه مدت سه سال و اندی در سراسر سرزمین جبهه‌های نبرد حق علیه باطل با اینکه در بیش از دوازده عملیات شرکت داشتم. خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را تجربه کردم.

خاطرات تلخ شهادت همرزمان و خاطرات شیرین حضور در جمع با صفای بسیجیان که با همدلی و برادری سختی های جسمانی را به فراموشی می سپرد. از جمله مکان هایی که جدا از سختی‌های آن با عدم رغبت رزمندگان برای حضور در آن مواجه بود منطقه کردستان بود.
 
«حسین اردستانی» رزمنده بسیجی که چهارده ماه در جبهه حضور داشته روایت می‌کند؛

برای شناسایی نیروهای خودی و عراقی از کلمات معروف گچ پچ استفاده می کردیم. برادر اسماعیل ایروانی که از بچه های ورامین و از دوستان من بود و همیشه با هم بودیم قرار گذاشته بودیم در هر شرایطی همدیگر را گم نکنیم. نبرد ادامه داشت تا اعلام کردند باید از کانال عبور کنیم.

همین طور که به صورت نیم خیز در حرکت بودیم ناگهان یکی از مزدوران عراقی که در یک سنگر کمین کرده بود با مسلسل گرینوف ما را زیر آتش گرفت در همین حین یک لحظه احساس کردم پای چپم همراهم نیست دست زدم به پام دیدم هست ولی هیچ حرکتی ندارد و توان بلند کردن آن را ندارم بناچار اسلحه ام را حمایل کردم و روی زمین خوابیدم.

ضعف شدیدی همه وجودم را فراگرفت پس از چند لحظه احساس درد و سوزش عجیبی به سراغم آمد با زحمت توانستم جای اثابت تیر که بالای رانم بود را پیدا کنم با چفیه که دور گردنم بود روی زخم را بستم چند لحظه بعد امدادگرها رسیدند زخم مرا که هم از جلوی ران و هم از پشت بود بستند اما خونریزی ادامه داشت. درگیری هم چنان سخت‌تر و سخت‌تر می شد عراقی‌ها ضمن عقب نشینی با توپخانه و انواع خمپاره منطقه رو زیر آتش گرفته بودند خونریری شدید خیلی منو تشنه کرده بود.

اگر اغراق نکرده باشم یاد لب عطشان اباعبدالله و طفلانش در روز عاشورا افتادم بخاطر ندارم چند ساعت بیهوش و چه مدت بهوش بودم اما صدای آشنایی که بی رمق امدادگرها را صدا می زد منو متوجه خودش کرد با زحمت و سینه خیز خودمو بهش رسوندم و دیدم برادر ناصر کاشی اعزامی از ورامین و از دوستان خودم هست.

دستش دو تا تیر خورده بود و از اون عبور کرده و در پایش مانده بود. با زحمت زیاد زخمشو بستم ولی خونریزی شدیدی داشت. در همین حال چند مجروح دیگر که در نزدیکی هم بودیم دور هم جمع شدیم و قرار گذاشتیم اگر عراقی ها آمدند هر کس توانست با اسلحه و هر کس نتوانست با نارنجک به اونها حمله کنیم چونه هیچکس توان اسارت را ندارد.

ادامه دارد...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده