کتاب «سه مرد افلاکی» قصه‌هایی از زندگی فرمانده شهید «منصور سوریان» است که شعله جهانگیری آن را به رشته تحریر درآورده است.
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ کتاب «سه مرد افلاکی»، خاطراتی از فرمانده شهید «منصور سوریان» با قلم شعله جهانگیری از سوی موسسه فرهنگی هنری رسول آفتاب در سال 1398 با شمارگان هزار نسخه و در 124 صفحه به نگارش در آمده و روانه بازار کتاب شده است.

معرفی کتاب| «سه مرد افلاکی»

گزیده‌ای از متن کتاب

چند روزی می شد که منصور به جبهه رفته بود. ساعت یک و سی و پنج دقیقه نیمه شب رو نشون میداد. لحظه ای به صورت زیبا و معصومت که مثل فرشته ها خوابیده بودی و گاهی میخندیدی و گاهی لب ورمی چیدی نگاه کردم. بعد نگاهم رو قاب عکس منصور ایستاد. آروم گفتم: منصور جان! من و دخترت بهت افتخار می کنیم.

به حرفای منصور که موقع رفتن و خداحافظی گفته بود فکر کردم. تمام گذشته ها رو به یاد آوردم. کم کم پلکام سنگین و سنگین تر شد. بغلت کردم و گفتم: منصورا خیلی تند میری. یه کم یواش تر! این جوری نمی تونم بهت برسم.

منصور ایستاد و گفت: «طیبه جان! اینجا یه کم سرده. فاطمه رو بر زیر چادرت. نکنه سرما بخوره.»

- طيبه...

- بله.

- به خرده تندتر میای؟...

- می گم منصور حالا کجا داریم میریم؟.....

عزیزم رسیدیم.

- چی؟...

- می گم رسیدیم. از این جا به بعد شما باید ادامه ی راهو تنها بری. انگشت اشاره ش رو به سمتی گرفت و گفت: «همونجا. منم باید از این ور برم.

- خب ما هم با تو میاییم.

- نمیشه عزیزم. اصرار نکن. زود برو تا بچه بیدار نشده

دور و دورتر شد. سراسیمه و هراسون از خواب پریدم. پتو رو کنار زدم و نشستم. سرم گیج بود. عرق سردی از گردن و مهره های پشتم لیز می خورد. با خودم گفتم چرا این قدر خواب منصور رو می بینم ؟! چیزی به اذان صبح نمونده بود. تا بلند شدم و حالم کمی جا اومد، صدای مؤذن از مسجد به گوش رسید. صدای منصور تو سرم موج می زد: «طیبه جان! الان وقت موندن نیست باید برم.»

از پشت پنجره، پدربزرگت رو تو حياط کنار شیر آب دیدم. آستیناش رو بالا زد و دستاش رو کاسه کرد و چند مشت آب پشت سر هم به صورتش پاشید و وضو گرفت. آب از لای انگشتاش سر خورد و تو حوض ریخت. کمی وایستاد و به گلدونایی که لبهِ حوض چیده شده بود نگاه کرد و داخل رفت. یه لحظه به خودم گفتم: حتما حاجی هم خواب منصور رو دیده.»

منیره سفرهی صبحانه رو جمع کرد. حاجی هم روانه ی کارخانه - قند شد. ننه آقا پرسید: «حاجی جان! اگه حال نداری امروز نرو سر کار.»

حاجی در حالی که پاشنه ی کفشش رو می کشید، گفت: «الحمدالله امروز کمی بهترم.»

صدای باز و بسته شدن در حیاط بلند شد. مادر به ننه آقا گفت: دیشب گوش شیطون کر فاطمه خوب خوابید. دیگه گریه نکرد.»

- ننه جان! به قول ما قدیمیا بچه تا چهلمش نگذره بی خوابی و اذیت هم داره.

همون لحظه از آشپزخانه بیرون اومدم و سینی رو گذاشتم زمین. بادمجونا رو یکی یکی پوست کندم و گفتم: «مادر جون! ماشالله شما شش تا بچه رو چه جوری بزرگ کردین؟

- عروس جان! البته ما هم سختی هایی داشتیم، ولی جوونای امروزی صبر و حوصله شون کمه.

ننه آقا گرهی روسریش رو باز و بسته کرد و گفت: «مادر خدابیامرزم همیشه به جوونای فامیل می گفت؛ بچه نعمت بزرگ خداست و رزق و روزی رو چند برابر می کنه. بیخود نیست می گن هر آن کس که دندان دهد نان دهد. البته این ضرب المثلم یه جورایی جواب اون بندگان خداییه که از رزق و روزی بچه می ترسن.

علاقمندان به تهیه این کتاب می‌توانند با مراجعه به کتابخانه تخصصی ایثار و شهادت شهرستان های استان تهران و یا با شماره تماس 54132240-021 تماس حاصل نمایند.

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده