شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۰۶
«هاجر پورواجد» همسر شهید«حسین امینی اُمشی» نویسنده حوزه ایثار و شهادت می‌گوید: «بعد از دوران بازنشستگی و بزرگ شدن فرزندانم تصمیم گرفتم مجدد نوشتن را شروع کنم، البته در طول دوران زندگی ام خاطرات و دلتنگی هابم را از حسین را یادداشت می کردم و با نگاه به آنها خاطرات برایم زنده می شد.»

نوید شاهد شهرستان های استان تهران، سرافرازی و استقلال نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، مرهون ایمان، ایثار و تلاش بانوانی است که غیورمردان این سرزمین را تا لحظه‌ عروج ملکوتی و لبیک زبانی همراهی کردند و در دوران دفاع مقدس، حماسه‌های جاویدی ساختند که تاریخ همیشه از آنان یاد خواهد کرد. در ادامه با کی از اسوه های ایثار که نویسنده حوزه ایثار و شهادت است آشنا می شوید.

دلتنگی‌هایم را با نوشتن معنا می‌بخشم

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: ضمن معرفی خود بفرمایید چه آثاری از شما منتشر شده است؟

پورواجد: اینجانب «هاجر پورواجد» همسر شهید «حسین امینی اُمشی» هستم. سوم فروردین 1339 در روستای تله‌خان از توابع شهرستان آستارا متولد شدم. دارای مدرک تحصیلی کارشناسی در رشته معارف اسلامی و الهیات و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش بودم که باز نشست شده‌ام. درحال حاضر به نویسندگی در حوزه دفاع مقدس و خادمی حرم حضرت عبدالعظیم الحسنی « علیه السلام» مشغول هستم. تا کنون تعداد شش عنوان کتاب با موضوعات دفاع مقدس منتشر کرده ام. که نام این کتابها: «تو هنوز اینجایی» انتشارات نهج البلاغه، «آبادان 351 روز» انتشارات بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس، «درعا» انتشارات بنیاد حفظ آثار وارزشهای دفاع مقدس، «گنجشک های بابا» انتشارات بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس، «زخم توت» انتشارات نشر مقاومت، «صندوقچه گل رُز» انتشارات نشر مقاومت می باشد.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: شنیده ایم که همسر شهید هستید لطفاً بیشتر توضیح برایمان از این حال و هوا بگویید.

پورواجد: نخست کمی از همسرم حسین برای شما بگویم «حسین امینی اُمشی» سوم بهمن 1338 در روستای اُمُشه‌ی سنگر از توابع رشت به دنیا آمدند. در نوزدهم دی ماه 1365 در شلمچه و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسیدند. دو هفته مانده به سال 1358 با شهید آشنا شدم و عید همان سال به خواستگاری من آمدند و در دوم شهریور ماه 1359 با هم ازدواج کردیم و ثمره این ازدواج دو فرزند پسر به نام های «مهدی» و «محمدعلی» هستند. دیدگاه مردم نسبت به خانواده های شهدا متفاوت است. بعضی همسر شهید بودن را به دیده مقام نگاه می‌کنند. بعضی از بعد معنوی و بعضی از بعد مادی می‌نگرند. عده‌ای عاشق ما هستند و گروهی روی گردان. اما به آنچه حسینم گفت اکتفا می‌کنم. «در آخرین سخن خود گفتند: بعد از من دنیای تو تغییر می‌کند. وارد عالمی می‌شوی که دور و برت پر از خلق خداست اما دلت تنهاست. سعی کن به دنبال آدمهایی بگردی که از جنس خودت باشند. اگر عده ای دنیای تو را پسند نکردند بهشان حق بده و صبوری کن. خانمی من بدان که روزی به دنیای تو ایمان می‌آرند گرچه شاید دیر شده باشد»

خودم ایمان دارم که خداوند توفیق بزرگی را نصیب من کرده است و بنده را همسر شهید قرار داد. اما همسر شهید بودن حقیقتا سخت است، زیرا چارچوب هایی برای ما وجود دارد که باید رعایت کنیم. چرا که ما برای جوانان و مردم وبرای جامعه الگو هستیم باید مراقب کردار و رفتار خودمان باشیم. از طرفی مقام شهید را نباید خدشه دار کنیم.

از اینکه همسر شهید هستم افتخار می کنم و از اینکه حسین را کنار خودم ندارم دلتنگم ولی خدا را شاکرم که ظرف وجودی ام را برای همسرشهید بودن لایق دانست. وقتی کنار خانواده شهدا قرار می‌گیرم آرامش می‌گیرم، آنها را از خودم می‌دانم، دوستشان دارم. کتابهایی که نوشته ام با همسر شهدا دوست شده ام و با خانواده‌های‌شان ارتباط داریم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: انگیزه و هدف شما از ورود به حوزه نویسندگی چه بوده است؟

پورواجد: از دوران ابتدایی علاقه به نویسندگی داشتم و خاطرات کودکی‌ام را ثبت می‌کردم که هنوز آنها دارم و قرار است تبدیل به رُمان بشود. از اینکه به رشته نویسندگی با تاخیر اقدام کردم باید عرض کنم فرصت‌اش به دست نیامد. بعد از پایان تحصیلات دبیرستان، ازدواج کردم و وارد زندگی با شهید شدم. با خانواده همسرم زندگی را آغاز کردم. از طرفی فرزندانم پشت سرهم به دنیا آمدند سوم این‌که همسرم یا در جبهه‌‌ها بودند و یا در مأموریت‌ها. بعد از شهادت حسین نیز، مشغول تربیت امانت‌هایش شدم. سپس وارد آموزش وپرورش شدم همچنین ادامه تحصیل دادم لذا سرم خیلی شلوغ شد. اصلا نتوانستم به نویسندگی حتی فکر کنم. تا اینکه در سال 1394 بعد از بازنشستگی به نویسندگی در باب شهدا روی آوردم و شروع کردم به نوشتن و اولین کتابم با قطع پالتویی به نام «تو هنوز اینجایی» مختصری از زندگی مشترک‌مان و سیره عملی حسین در زندگی بیان شده است. که عقیده من اینست که مقام شهدا و سیره عملی‌شان را برای جامعه بشریت معرفی کنیم و فرزندانی که در نسل های آینده به دنیا می آیند و اگر فردی نباشد که رسالت شهدا را بیان کند، رسالت و اهداف شهدا را از طریق روایت‌های این کتابها و یادداشتها بشناسند.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: همسر شهید بودن و لمس کردن شرایط خانواده شهدا از نزدیک چقدر در روی آوری شما به این حوزه موثر بوده است؟

پورواجد: حوزه نویسندگی من پرداختن به زندگی شهدا است. در منزل شهدا حضور می‌یابم. با خانواده شهدا، نزدیکان، همرزمان و دوستان شهدا مصاحبه می کنم. روایت‌های متفاوتی را می‌شنوم. کنار مادر و یا همسر شهید می‌نشینم. چای و میوه وگاها غذایی تدارک می‌بینند و هم‌سفره عزیزان می‌شوم. برایم از کودکی‌ شهیدشان و یا ازدواج‌شان سخن می‌گویند. از بازی‌ها و شیطنت‌های‌شان می‌گویند.گریه می‌کنند و می‌خندند. ببینید چقدر زیباست... آفرینش این محفل حقیقتاً برایم آرام بخش است و علاقه من به نوشتن در این حوزه بیشتر و بیشتر می‌شود. کما اینکه همکاری این عزیزان نباشد قطعاً در نویسندگی توفیقی حاصل نمی‌شود.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: کتاب هایی که در دست انتشار داردید و اخرین اثر خود را معرفی کنید.

پورواجد: کتابی از خاطرات آزاده بزگوار از تولد تا آزادی ایشان به تحریر در آورده ام وکتاب دیگری از خاطرات همکلاسی خودم شهید داوود نشاطی نوشته‌ام که هرکدام دو ماه زمان می‌خواهند که تکمیل شوند. لازم به توضیح است که: «در روستای من از اول تا چهارم ابتدایی پسر ودختر در یک کلاس درس می‌خواندیم» از آن مدرسه یک کلاسه «میرزاکوچک خان» روستای تله خان سه شهید تقدیم اسلام شد، یکی از شهدا، همسن و هم پایه من بود باهم درس می‌خوانیدم، بازی می کردیم ازطرفی با هم نوه عمو بودیم. درحال حاضر کتاب دوشهیده در دست دارم که دو برادر هستند، شهیدان بزرگوار«حجت الله و صولت مطلبی» از شهدای جونقان شهرکرد استان چهارمحال وبختیاری که در مرحله ویراستاری کتاب هست و آخرین کتاب منتشر شده از بنده «صندوقچه گل رُز» خاطرات مدافع حرم شهید بزرگوار «ابوالفضل راه چمنی» است.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: در حوزه انتشار با چه مشکلاتی مواجه بوده اید و چه کسانی ‌همیاری کرده اند؟

پورواجد: خُب هر نویسنده‌ای از جمله خود بنده با عشق و علاقه وارد حوزه تحقیق می‌شوم. با زحمات زیاد وسختی‌های شیرین، روایت گران را پیدا می‌کنم. سختی مسافت رفت و آمد را تحمل می‌کنم. ساعت‌ها پای روایت بزرگواران می‌نشینم، مصاحبه می‌گیرم. ثبت می‌کنم. ماه‌ها و گاهی سالها برای نوشتن کتاب معتکف می‌شوم. نه تفریحی نه مسافرتی نه استراحت آنچنانی. حقیقتا تمام اعضا و جوارح را بسیج می کنم تا کتاب را به ثمر برسانم و دل خانواده شهدا را شاد کنم.

وقتی تحویل می دهیم برای کارهای چاپ، در انتظار عجیبی بسر می‌برم. کتاب کارشناسی می‌شود، ویراستاری، فیپا، شابک، طرح جلد، صفحه آرایی تقریبا به مرحله چاپ می‌رسد. متاسفانه در بخش مالی متوقف می‌گردد و ماه‌ها در انتظار چاپ کتاب می مانم و این مشکل خیلی از نویسندگان است. بعد از چاپ باید بازاریابی شود وبه فروش برسد. در این راستا جز خود نویسنده کسی دلسوز کتاب نیست. تقاضا دارم برای چاپ و نشر کتاب شهدا بودجه خاصی در نظر گرفته شود و نگارش‌های با ارزش و باکیفیت چاپ وبه دست علاقه‌مندان برسد. فقط نشر مقاومت تلاش می‌کنند و کتاب‌های حوزه خود را بدون دغدغه به چاپ می‌رسانند.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: شهید چه مدت در جبهه ها حضور داشتند؟ و در چه عملیاتی به شهادت رسید؟

پورواجد: شهید «حسین امینی اُمشی» سه مرحله به جبهه اعزام شدند، در بهمن و اسفند 1364، خرداد 1365 و آذر 1365. هر دوره سه ماه در جبهه حضور داشتند، آخرین مرحله قرار بود سه ماه باشند که چهل روز بعد از اعزام به شهادت رسیدند. عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسیدند.

پیکر همسرم بعد از هشت سال به میهن بازگشت. یکی از همرزمان شهید از نحوه شهادتش برایم اینگونه تعریف کردند: حسین در جبهه امدادگر بود. تیر به قلب حسین اصابت کرد و به شهادت رسید. اما زمانی که پیکر حسین‌ام را بعد از هشت سال آوردند سر نداشت. معلوم است که حسین بعد از شهادت مجدد بر اثر تیر یا ترکش سر مبارک‌اش از بدن جدا شده است.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: حقایق بدون بال و پردادن به موضوع و در واقع امانتداری چقدر مدنظر شماست بوده است؟ ذکر بفرمایید.

پورواجد: شهدا با انتخاب راهشان به خودی خود بزرگ و ارزشمند و قابل احترام هستند، لذا اصلاً نیاز نیست به حقایق بال و پر بدهیم و موضوع حوزه شهادت بایست همانگونه که رخ داده است نوشته شود، رسالت شهدا راه و هدف شهادت یک امانتی است که در دست نویسنده قرار می‌گیرد باید بکر و بدون دستکاری به نسل آینده انتقال بدهیم، البته از واقعیتی هایی که از شهدا وجود داشته (صداقت ، ایمان، شجاعت، امانتداری، عبادت، تقوا، ولایت‌مداری، مهربانی و...) برای رشد انسانیت نیاز است باید به آیندگان انتقال بدهیم. این‌گونه نیست که فقط شاخصه های مثبت شهدا را بازگو نماییم و آن بزرگواران را آسمانی کنیم و یک قشر جدای از اجتماع متصور شوند.

کل حقایق زندگی او را برای مخاطب بیان کنیم. اُفت و خیزهایی که در زندگی خود داشته اند، بازی گوشی ها و شیطنت هایی که در مدرسه ویا محله داشته اند در کنار این حقایق شاخصه های مثبت شهدا تمام و کمال باید در نگارش کتاب لحاظ شود. جوان های ما باید بدانند این شهدا از همین کوچه پس کوچه ها رشد کرده‌اند. همان هایی بودند که با توپ پلاستیکی راه راه سفید وآبی، راه راه صورتی وقرمز، بازی می کردند، شیشه می‌شکستند، گاه باهم دعوا می‌کردند. از درخت بالا می‌رفتند وبه لانه پرندگان دست می‌زدند. شهدا باید طوری معرفی شوند که خواننده با کتاب زندگی کند و شهید را دست یافتنی و از جنس خودشان بداند.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: انتظار شما از مسئولین چیست؟

پورواجد: از شعار بکاهند و به عمل بیفزایند. این دسته از نویسندگان با عشق و علاقه قلم به دست گرفته اند لطفا با نویسندگان حوزه ایثار و شهادت همکاری شود، کتابها را چاپ کنند و در مدارس، دانشگاهها، سفرهای راهیان نور، در متروها و اتوبوس ها در دسترس عموم قرار بگیرد. باشد که خستگی از دوش ما کاسته شود و دعا گوی‌تان باشیم و شهدا نیز شفاعت کنند.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: چقدر سعی دارید کتابهایتان با مخاطب به ویژه نسل جدید ارتباط برقرار  می کند؟

پورواجد: با توجه به اینکه دبیر بودم وبا قشر جوان سرو کار داشتم لذا انتظار صد در صدی دارم که کتابهایم به دست نسل جوان برسد خود بنده در این راستا تلاش می کنم، برای کتاب‌هایم تبلیغ می‌کنم، چندین نسخه از هر جلد را به مدارس و آموزش‌گاه‌ها وزیارت گاه‌ها هدیه می‌کنم تا استفاده شود. حتی در نگارش کتابهایم سلیقه نوجوانان و جوانان را مدنظر می گیریم سعی دارم هر جوانی حداقل یک شهید را انتخاب کند و سیره آن شهید را در زندگی خودش به کار بگیرد.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: برنامه آینده شما در حوزه نویسندگی چیست؟

پورواجد: تصمیم دارم وارد دانشگاه بشوم و در رشته‌ای که به حوزه نویسندگی و دفاع مقدس مربوط می‌شود تحصیل کنم تا از این طریق قلمم را تقویت و نگارشم را زیباتر و به روزتر نمایم. عاشق شهدا و ایثارگران هستم و تا نفس‌های آخر عمرم فقط میخواهم از شهدا و برای شهدا بنویسم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: قدری از ویژگی اخلاقی همسرتان برای ما توضیح بفرمایید.

پورواجد: شهید «حسین امینی» که در خلوت خودمان به ایشان «بالامی» می گفتم و ایشان به من «خانمی» می گفتند، در اصل حلقه اتصال خانواده و اقوام بودند تا زمانی‌که ایشان حضور داشتند دیدار و بازدیدها و صله ارحام سرجای خودش بود. حسین مهربان، خنده رو، گشاده رو، با ادب، راستگو، باتقوی، شوخ طبع و... بود. هرگاه در جمعی قرار می‌گرفتیم آن جمع از حضور حسین لذت می بردند.

برای ساختن زندگی تلاش می کرد به پدرش و مادرش خیلی احترام می گذاشت. عاشق امام و رهبری بود. بحث ولایت‌مداری را همیشه سفارش و تاکید می‌کرد. در کارهای منزل خیلی به من کمک می کرد، بچه ها را به گردش می برد 6 سال و 3 ماه و 9 روز باهم زندگی کردیم هر زمان کنارمان بود تقریبا هر شب ما را به گردش در سطح شهر می برد تا احساس ذلتنگی نکنیم.

به ورزش های فوتبال، کوهنوردی، شنا علاقه داشتند. گاه در منزل هم ورزش می کرد و دوست داشت بچه ها هم اهل ورزش باشند. مردم دوست و مردم دار بود. و هر کاری که از دستش برمی‌آد انجام می داد. آن سالها برای خانواده‌های شهدا ویا آنهایی که فرزندانشان درجبهه بودند به‌شان سر می‌زد برای‌شان نفت و گاز تهیه می‌کرد.

واجبات مالی برایش مهم بود. دوم شهریور 1359 که عقد کردیم همان روز را روز خمس خود قرار دادیم با اینکه چیز خاصی تا پایان سال نمی ماند اما سال خمسی ما که می‌رسید می‌گفت خانمی امروز تولد خمس ماست هرچه داریم بیاور. هر چه در منزل داشتیم یک پنجم آن را کنار می گذاشتیم واولین فرصت به دفاتر امام خمینی «رحمه الله علیه» تحویل می‌دادیم. می گفت در هر زمان و هر دوره باید به رهبرمان لبیک بگوییم و تنهایش نگذاریم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: خاطراتی از شهید برایمان بفرمایید.

پورواجد: اواخر فروردین 1357 بود. در عالم خواب بلند شدم که بروم نماز بخوانم ناگهان متوجه صدای مناجات شدم. حیاط ما یک درخت انار بود. خوب که دقت کردم دیدم صدا از زیر درخت انار می‌آید رفتم بیرون تکیه به دیوار دادم با خودم گفتم قربون آقا بروم، چه صدای زیبایی دارد به نظر من صدای اقاامیرالمومنین بودکه مناجات مولای یا مولای را می‌خواند.

مناجات آقا تمام شد رفتم کنارشان نشستم. دیدم از داخل کوچه جوانی توپ به دست دارد به ما نزدیک می شود، اقاامیرالمونین فرمودند: پسرم حسین بیا بشین پیش ما. من سمت چپ اقا نشسته بودم و حسین سمت راست اقا نشست و آقا دست ما را گرفت و چیزی را خواند و می خواست دست ما را در دست هم بگذارد من خجالت کشیدم و دستم را کشیدم من به اقا گفتم مانامحرم هستیم و آقا فرمودند: من شما را عقد کرده ام. وقتی از خواب بیدار شدم خیلی سرگردان و متحیر بودم.

کلام آخر

عطرت پیچیده میان خاطراتم پس عمیق‌تر نفس می‌کشم به امید وصل رویت شهادتم آرزوست...

گفتگو/سعیده نجاتی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده