خواهر شهید "حسین محمودی کمال آبادی" می گوید: «در عملیات والفجر یک مجروح شد، وقتی کسی به عیادتش می رفت می گفت: اول همرزمانم را عیادت کنید و بعد من...»

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید حسین محمدی کمال آبادی، معاون فرمانده گردان در جزیره مجنون بود، روایتی خواهرانه از این شهید گرانقدر را در ادامه می خوانید.

حسین با برادرش(حسن) در جبهه بود

حسين تنها نبود برادرش که دو سال از او کوچک‌تر بود همراه او بود تا اينکه حسن آماده جبهه شد. به‌هرحال حسين در والفجر يک يار باوفای خوددوست و هم‌رزم خود سعيد مهدوی را از دست داد او به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

حسین اسوه ایثار بود

يادم می‌آید زمانی که آن دو در والفجر مقدماتی مجروح شده بودند و در بيمارستان هفده شهريور آمل بستری بود. به ديدنشان رفتم چقدر خوشحال بوديم همين که وارد سالن شديم انگار حسين صدايمان را شنيده بود اولين نفر که جلوی در اتاق ظاهر شديم من و پدر بوديم حسين درست روبروی ما قرار داشت. او با يک اشاره سريع به ما فهماند به سراغ تخت سعيد دوستش برويم ما که دست‌هایمان از ميوه و شيرينی و گل پر بود همگی به‌طرف تخت سعيد رفتيم و تمام شرينی و گل و ميوه را روی تخت او نهاديم و بعد از چند دقیقه‌ای بعد به‌طرف تخت برادرم رفتيم.

اول عیادت همرزمانم بعد به ملاقات من بیایید

آری او حسين بود اول ديگران بعد خودش اما می گفت: اگر مستقيماً به سراغ من می‌آمدید هرگز شماها را نمی‌بخشیدم بله اين يک نمونه کوچک بود که من گفتم: اگر ایثار و گذشت او را بخواهم بگويم هزاران کاغذ باید باشد، البته تمامی شهدا اگر به قبول ما درخت‌ها قلم، دریاها مرکب و آسمان و زمین کاغذ شوند وصف شهدا نیمه‌تمام می‌ماند آری او اگر روزی هزار تومان داشت شب جيبش خالی بود و همه برای رضا خدا به مستمندان می‌داد.

حسین برنامه هایش را به کسی نمی گفت...

حسين در سال1360 به عضويت سپاه در آمد البته ما نمی‌دانستیم بعدها فهميديم هميشه کارهايش پنهان بود چون مبادا ما جايی باز گو کنيم. بعد از شهادت دوستش سعيد مجلس بزرگداشتی در محل برگزار کرد و خود سخنران آن مجلس شد تا آن زمان نمی‌دانستیم که ايشان هم سخنران هستند.

حسین برادرش را در عملیات والفجر به شهادت رسید

در والفجر هم برادرش حسن به درجه شهادت رسيد زمانی به منزل آمد که برادرش به خاک سپرده بود. البته جنازه برادرش را خودش با دوستان ديگرش به‌عقب فرستاده بود صورت حسن را خودش در منطقه با گلاب شسته بود که مادر خون‌ها او را نبيند.

مارد گفت: با برادر رفتی بی برادر برگشتی!

قبل از آمدن حسين به منزل شايعات زيادی بود که حسن جنازه ندارد آن روز که آمد او را در بهشت‌زهرا ديديم مادر به او گفت: با برادر رفتی بی‌برادر آمدی. او توتگان بُغضی کرد که چون گريه نمی‌کرد گلوی او ورم کرد و باور کنيد تبی به تن آن نشست که سه روز در رختخواب خوابيد و شب‌ها که عمه‌ام هم که تازه دو فرزندش شهيد شده بود در کنار حسين می‌خوابید و بعد از شهادت حسين می‌گفت.

نماز شبش ترک نمی شد

آن شب‌ها حسين با آن مريضی نشسته نماز شب می‌خواند و به جرأت قسم می‌خورد که در اين مدت چند سال عمرش نماز شب ترک نشد. او سمت فرماندهی را به عهده گرفته بود شايد تا آن روز ما نمی‌دانستیم تا اينکه به اصرار ما يکی از دوستان او گفت که او بايد به جبهه برود مسئوليت او مهم است. او شهيدانی چون حاج همت، وراميني، حاج کارورز حاج هاشم کلهر و ديگر ياران که وفاداری دوست بود حسين از همان اول در لشگر حضرت رسول‌الله (ص) در گردان مقداد، گروهان، اخلاص، دسته شهادت و تا آخرين لحظه حياتش در اين لشگر و تيپ،گردان گروهان ماند.

غم برادر...

تا عمليات حسين رفت تا نزديک به چهلم حسن آمد آخرهای شب بود وقتی آمد من و ديگر افراد خانواده به در خانه رفتيم باور کنيد حسين را نشناختيم. بادگير مشکی و شلوار مشکی او همان بادگير و چکمه بلند پلاستيکی وقتی او را با اين قيافه ديديم تعجب کرديم ولی او مي خنديد گفت: از ساعت پنج بعدازظهر تا حالا در سالن قطار گو شه ای مانند بودم تا شب شد و خيابانها خلوت تا بتوانم به منزل بيايم راننده ماشين گفت: آقا از کجا می آيد او مي خنديد و تعريف می کرد با اينکه غم برادر را داشتم اما لحظه ای که حسين را در کنارخود می ديدم احساس غم نمی کردم.

بودن حسین دردهایمان را تسکین می داد

خدا را شکر می کرديم و با بودن حسين دردمان تسکين پيدا می کرد. او به اصرار ديگران و موقعيت خانواده به مدت سه ماه پيش ما ماند چون ما به جز حسين پسر ديگری نداشتيم من که خواهر بزرگتر خانواده بودم با حسين بی نهايت صميمی بودم و درکش ميکردم که بودنش در خارج از جبهه عذابش می دهد.

حسین پیش ما گریه نمی کرد

هر وقت به بهشت زهرا می رفتيم پيش ما گريه نمی کرد بلکه دورا دور من مواظبش بودم می ديدم که دارد گريه می کند. به دوستانش گفته زحمتش را کشيديم اما فيض شهادت را حسن برد حسن با اولين عمليات شهيد مي شود اما من که دنيايی از گناه به همراه دارم در تمام عملياتها سالم خدا من گنهکار را می خواهد چه کند تا اينکه يک هفته مانده بود به منطقه برود.

ادامه دارد...

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده