شهید "جلال زرین قلم" در نامه ای خطاب به خانواده اش نوشت: «اینجا همه مشغول نماز و دعا هستند. اینجا کسی بدون دعا نمی خوابد و بدون دعا نهار و یا شام و یا صبحانه نمی خورد، دعای سفره را هم می خوانند.»
برکت

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید «جلال زرین قلم»، یادگار «جمال» شانزدهم مهرماه 1345 در تهران به دنیا آمد. در همان جا مشغول تحصیل شد و تا سال سوم راهنمایی ادامه داد، در همین سال بود که به خاطر فعالیت های انقلابی، تحصیل را نیمه‌کاره رها کرد و با تشکیل بسیج بیست‌میلیونی به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و در فعالیت‌هایی چون ساخت مسجد، حضوری پر شور داشت، پس از چندی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در فرودگاه مهرآباد مأمور به‌کار شد. ایشان در سن هجده سالگی ازدواج کرد که ثمره‌ی این ازدواج فرزند پسری است که هیچ‌گاه پدر خود را ندید.

این شهید گرانقدر از همان ابتدای شروع جنگ مرتباً در جبهه حضور یافت. بارها دچار جراحت شد و در هر مرتبه بلافاصله بعد از بهبودی، دوباره راهی میدان نبرد می شد تا اینکه در سن بیست سالگی مجدداً در منطقه ی شلمچه حضور یافت و در عملیات کربلای پنج شرکت کرد.

این شهید گرانقدر در دوازدهم اسفند ماه 1365 خمپاره ای به کارخانه ی پتروشیمی اصابت می کند و باعث آتش سوزی در آن منطقه می شود و ایشان نیز که در آنجا حضور داشت و به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از پانزده روز در منطقه پیدا شده و به خاک سپرده می شود.

متن نامه شهید

با سلام به امام و فقیه عالی قدر و با سلام به دو چراغ چشمم یعنی پدر و مادرم سلام علیکم امیدوارم حال همگی شما خوب باشد و کسالتی نداشته باشید. پدر و مادر گرامی امیدوارم دوری من زیاد شما را عذاب ندهد و به جای ناراحتی خوشحال باشید که فرزندتان در چنبن راهی رفته است و باعث افتخار شما باشم.

پدر اگر از حال من خواسته باشید، بحمدالله خوبم و کسالتی ندارم ما الان در شهر فاو هستیم و اینجا خیلی چیزها هست که انسان نمی تواند به زبان بیاورد و در اینجا همه مشغول نماز و دعا هستند. اینجا کسی بدون دعا نمی خوابد و بدون دعا نهار و یا شام و یا صبحانه نمی خورد و بعد از تمام این ها یعنی بعد از اتمام غذا، دعای سفره را می خوانند.

راستی این بسیجیان چشم و چراغ مردم هستند. پدر و مادر شما ئر سر نماز برای این رزمندگان دعا کنید. به قول معروف بادمجان بم آفت ندارد و من هم جزو این آفت هستم. شما برای من ناراحت نباشید.

روایتی از خانواده شهید

در روز آخر که جلال عازم منطقه بود، پدرش شیر آب را باز کرد و گفت: که می خواهم پشتت آب بریزم تا زودتر بیایی ولی جلال گفت: پدر آب نمی آید، شیر را باز نکن. پدر با خنده شیر را باز کرد و دید که آب نمی آید و جلال به او گفت: که دعا کن من شهید شوم که این آرزوی دیرینه ی من است و به این ترتیب عازم منطقه شد و بیشتر از یک ماه طول نکشید که به شهادت رسید.

منبع: کتاب قدسیان قدس(زندگی نامه شهدای شهرستان قدس)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده