چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۲۰
همسر شهید "محمدرضا رجبی" در مورد ازدواجش می گوید: «آنچه که این مبانی را برایم بیشتر تأئید می کرد تفألی بود که مادرم از قرآن گرفت. در همان ایام که محمدرضا با خانواده به منزل ما آمده بودند افراد دیگری خواهان زندگی با من بودند و بسیار جالب که نتیجه استخاره به قرآن برای همه خوب آمد اما برای محمدرضا جواب خیر دنیا و آخرت بود و این تفعل به قرآن اعتماد مرا بیشتر کرد.»
استخاره ام در مورد

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید «محمدرضا رجبی»، یادگار «غلامحسین» و «فاطمه» دهم اسفند ماه 1341 در شهرستان ری چشم به جهان گشود. ایشان تا پایان دوره متوسطه درس خواند  و دیپلم گرفت و در سال 1362ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر در بیست و یکم بهمن ماه 1364 در فاو عراق به شــهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد.

روایتی خواندنی از همسر شهید (اعظم قربانی)

آن روز قراری داشتم، بی ریا و خالص، انگار باید سرنوشتم در همین چند روز رقم می خورد. دلشوره ای نداشتم! چرا که می دانستم خدا پناهگاه بزرگی است، راهنمای صادقی است دستگیر قادری است پس به او توکل کردم و از او کمک خواستم در مورد ایشان زیاد نمی دانستم اما درونم آرام بود و قلبم گواهی می داد و عقلم تائید می کرد که او صادق و بی ریاست.

مومن و متقی است پاک و بی آلایش است و خدا در زندگی اش بسیار پر رنگ و پر جاذبه است و همین برای من کفایت می کرد تا اعتماد کنم، مثبت بیندیشم ثابت قدم باشم و با این انتخاب دنیا و آخرتم را یکجا پایه ریزی کنم. در مورد ایشان از همسر دوستم بسیار شنیده بودم، ایشان با همسر یکی از دوستانم همکار و همفکر و همسنگر بود و باب آشنایی ما دوستی بود که از زمان کودکی تا بحال، همچنان صمیمانه رابطه داریم.

برای اولین بار وقتی که ایشان تقاضای ملاقات کردند پذیرفتم و برای من چه جایی بهتر از منزل یک شهید که هم مقدس بود و هم محرم زندگی ام «خواهرم» در این جا وقتی که او را دیدم تمام آنچه را که قلبم گواهی می داد حس کردم. در همان جلسه اول و صحبت های مقدماتی پی بردم، که خداوند در زندگی اش جایگاه عمیقی دارد و بعد پدر و مادرش، و این همان چیزی بود که مرا شیفته خصوصیات اخلاقی او نمود «در این جلسه از من سوال کرد که نظرم در رابطه با زندگی با پدر و مادرش در یک واحد مسکونی چیست؟ من پذیرفتم چون می دانستم که غیر از ایشان فرزند دیگری نیست تا در این سن و سال به آن ها خدمت کند بعدها که به منزل پدری اش رفت و آمد کردم فهمیدم این درخواست جهت شناخت روحیات من بوده نه صرفاً زندگی با آنها.»

این نشان می داد که بسیار آینده نگر است و جایگاه پدر و مادر را خوب می داند با اینکه از اول زندگی مشترک در شهرستان رباط کریم ساکن شدیم. با اینکه تجربه زیادی داشتم اما دریافتم که محمدرضا مرد زندگی است من هرگز در رویا دنبال سواری بر اسب سفید نبودم اما اینک احساس می کردم بلکه یقین کردم من سوار کار ماهری را بر اسب سفید خواسته های الهی ام پیدا کردم.

آنچه که این مبانی را برایم بیشتر تأئید می کرد تفألی بود که مادرم از قرآن گرفت. در همان ایام که محمدرضا با خانواده به منزل ما آمده بودند افراد دیگری خواهان زندگی با من بودند و بسیار جالب که نتیجه استخاره به قرآن برای همه خوب آمد اما برای محمدرضا جواب خیر دنیا و آخرت بود و این تفعل به قرآن اعتماد مرا بیشتر کرد.

مادیات چندان برایم مهم نبود، هر دو مشغول بودیم او سپاهی بود و من معلم، او عاشق خدمت در راه امام و آرمان های او و ستیز با دشمنان وطن و من عاشق تربیت نوباوگان وطن.

ادارمه دارد...

منبع: کتاب سی مرغ عشق (زندگی نامه سی شهید شهرستان رباط کریم)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده