شهید «محمود شیخ لو» با یکی از رزمندگان خود به "علی فدایی" در پایگاه مقداد مصاحبه ای قبل از عملیات انجام داده است که در ادامه می خوانید.
مصاحبه شهید با شهید!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید محمود شیخ لو، یادگار «عنایت الله» دهم تیر ماه 1345 در روستای قیچاق از توابع شهرستان ملارد چشم به جهان گشود. اقامه نماز در اول وقت را کانون توجه خویش قرار داده و با برقراری رابطه ای تنگاتنگ با خداوند تمام رازها و نیازهایش را اختصاصاً به درگاه او می برد. با این توجه شدید، صدای اذان برای او، صدای جدای شدن از همه دل مشغولی ها و دلبستگی ها بود و در هر مکان و هر شرایطی به اقامه نماز اول وقت می پرداخت.

در جبهه ها با مردانی آشنا شد که برای شستن ظرف ها و لباس های همدیگر به قصد قربت بر هم پیشی می گیرند؛ در دعاهای کمیل و توسل شان نیک بختی همدیگر را از خداوند طلب می کنند و شب ها وقتی همه خواب هستند به مناجات و درددل با معبود خود می پردازد که آنها را به این بهشت زمینی راه داده است و توفیق حضور در میدان رزم را به آنان عطا کرده است.

این شهید گرانقدر در بیست و چهارم دی ماه 1365 در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید. مزار پاکش در امامزاده بی بی سکینه از توابع شهرستان ملارد به خاک سپرده شد.

خاطراتی از شهید

... تعریف کن. از خودت بگو. اسم و سن و سالت رو بگو. بچه کجایی؟

من علی فدایی دانشجوی تربیت معلم تهران بودم که سال 1364 وقتی با هم کلاسی ها دیدیم که اعزام بزرگ لشکریان محمدرسول الله(ص) داره شروع می شه به همراه آن صدهزار نفر نیرو برای حضور در جبهه های حق علیه باطل به منطقه اومدیم؛ چون امام خمینی(ره) دستور جهاد دادند و گفتند: «در این زمان، جبهه رفتن از دانشگاه مهم تر است». چهار، پنج ماهی را در بوکان ماندیم و الان هم از پایگاه مقداد به عنوان بسیجی ثبت نام کردیم و در این تیپ ذوالفقار، در این چادر در خدمت شما دوستان خوب شهریاری هستم!

- خوش اومدی همشهری! من هم بچه ملاردم. ولی از شهریار اعزام شدم. اسمم محمود شیخ لو، هجده ساله ام. علی آقا! وسیلت را از انتهای چادر جمع کن و بیا همین جلو پیش خودک بمون.

- بچه ها! امشب نوبت کیه بره غذاها را بگیره بیاره داخل چادر؟ خیلی گشنمه! سعید چقدر غر می زنی الان می رم لیست رو نگاه می کنم ببینم شهردارمون کیه؟

- آقا صالح صبر کن؛ بشین. نمی خواهد بری لیست رو نگاه کنی؛ من الان خودم می رم شام ها رو می گیرم و میارم.

- بابا! محمود عجب شهردار خوبی هستی ولی من ازت خجالت می کشم؛ آخه الان پنج شبه که خودت زحمت ما رو می کشی. اینقدر به ما رو نده دیگه. تن پرور می شیم و همیشه منتظر تو می شیم که بری کارهامون رو انجام بدی ها...!

- عیب نداره همگی خسته شدید. امروز واقعاً رور سختی بود. از صبح که برای نماز بیدار شدیم تا الان که نماز عشا رو خوندیم دائم سر پا بودیم و از برنامه صبحگاهی بی وقفه رفتیم مراسم رژه و بعدش کلاس های عقیدتی و آموزش نظامی. فرمانده هم که کلی کار جدید سپرده بود تا همه مون انجام بدیم. موقع ناهار هم تا نماز خوندیم سرپا پنج دقیقه ای یک چیز خوردیم. حالا دیگه استراحت کنید. الان میام.

- دستت درد نکنه آقا محمود. ظرف ها رو جمع نکن الان سعید میاد همه رو می بره و می شوره.

- سعید، بنده خدا که از خستگی ببین نشسته خوابش برده! طفلکی گناه داره. بیدارش کن بذار بره سرجاش بخوابه من هم این چهار تا بشقاب و قاشق رو می شورم.

منبع: کتاب طلیه دار لاله ها/ خاطرات شهدای روستای قپچاق
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده