مادر شهید «حسن خان احمدلو» می گوید: زمستان سختی بود و ما یک اتاق داشتیم که به وسیله یک بخاری برقی کوچک و دوشعله گرم می شد، ولی بخاری خراب شده بود و ناگهان به خواب رفتم و حسن را در خواب دیدم.
خواب شیرین

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید حسن خان احمدلو در سال 1349 در خانواده‌ای مذهبی و نیکونهاد دیده به جهان گشود. خانواده پاک‌طینت و پرتلاش وی در تربیت او سعی بسیار نمودند. او از خصوصیات اخلاقی پسندیده و قابل قبولی برخوردار بود و به انجام فرایض دینی و تهذیب نفس، اهمیت می‌داد. او تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه و سپس از طریق بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام و در حین عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه، سرانجام بیست و چهارم دی ماه 1365 به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد.

روایتی از مادر شهید:

زمستان سختی بود و ما یک اتاق داشتیم که به وسیله یک بخاری برقی کوچک و دوشعله گرم می شد، ولی بخاری خراب شده بود و من همه جا را از صبح برای درست کردن آن زیر پا گذاشتم، ولی کسی نتوانست آن را درست کند. ساعت از نیمه شب گذشته بود و بچه ها خواب بودند.

همسرم هم شب کار بود و من در کنار بخاری به دیوار تکیه داده بودم و در همان حال خوابم برده بود در یک آن دیدم که در باز شد و پسرم حسن در چهار چوب در ایستاده بود و لباس بسیجی به تن و کتانی بر پا داشت پرسید: مادر جان! چرا اینجا خوابیده ای؟ بلند شو و وسایل را بیاور تا این بخاری را درست کنم، وقت زیادی ندارم.

خیلی خوشحال شدم و وسایل را برایش آوردم و گفتم تو از کجا می دانستی که این بخاری خراب است؟ جوابی نداد و یکی از شعله های بخاری را درست کرد و گفت: مادر جان دیگر وقت ندارم که شعله دیگرش را درست کنم، گفتم چرا؟ گفت: دوستانم در کنار در منتظرم هستند. باید بروم و رفت.

لحظه ای انگار از خواب شیرین ولی سنگین بلند شده باشم. نگاهی به اطراف کردم، دیدم جای پای او روی فرش باقی مانده بود، بلند شئم و به طرف در حیات رفتم، در را باز کردم، دیدم همسرم دم در است و می خواهد کلید را به در بیندازد تا من را دید.

اشک هایش را آهسته پاک کرد و گفت: بیا بریم حسن آمده، هوا دیگر روشن شده بود، با این جمله فهمیدم که چه اتفاقی افتاده.

منبع: کتاب «گنجینه های شهدای بهارستان»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده