معرفی شهدای زرتشتی| شهید "جمشید گشتاسبی"
مادر شهید «جمشید گشتاسبی» می گوید: پدرش مدارک سربازی اش را پنهان کرده بود که جمشید به جبهه نرود، پیش من آمد و گفت: مادرم؛ برای دفاع از ناموسم و آبرویم باید بروم.
شهید

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید جمشید گشتاسبی، در سال 1342 خورشیدی در خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود. تحصیلاتش را در دبستان بهرام گشتاسبی در حسن آباد و دوره راهنمایی را در تهران در مدرسه رستم آبادیان گذراند و از دبیرستان مطهری(دکتر محمد خزایلی) در رشته ریاضی فیزیک فارغ التحصیل شد.

پسری زرنگ و باهوش شود و بعد از گرفتن دیپلم کار آزاد را انتخاب کرد. همراه با یکی از دوستانش نقاشی ساختمان ها را انجام می دادند. موقع سربازیش بود و می بایست خود را معرفی کند. چند نفر از دوستانش پیش از رسیدن سربازی به هند رفته بودند. امکان این که او هم بتواند برود فراهم بود.

من هر چه به او اصرار کردم که او هم راهی شود، قبول نکرد. جنگ بود و هر پدر و مادری نگران فرزندش مدارکش را از مادرش خواست. او هم آماده کرده، روی میز گذاشته بود. به خانه که آمدم و آن مدارک را دیدم، برای این که به طریقی بتوانم او را از رفتن به جبهه منصرف کنم آن ها را پنهان کردم. وقتی برگشت و از مادرش مدارک را خواست، او گفت: پدرت برداشته و پنهان کرده. او با گریه به طرف من آمد و گفت: پدر من برای حفظ وطنم، پدر و مادرم، ناموسم و آبرویم باید بروم. اگر همه مانند شما فکر کنند پس چه کسی از خاک و سرزمین مان دفاع خواهد کرد و چه کسی ما و میهن مان را از دست دشمن نجات خواهد داد. بالاخره با حرف هایش من را راضی کرد و مدارکش را از من گرفت و به همراه دوستش نوشیروان زندیان خود را معرفی کردند.

بعد از چهار ماه دوره آموزشی به جبهه اعزام شدند. پسرم چون در ورزش های رزمی در رشته کونگ فو و کاراته آموزش دیده بود و قد بلندی داشت و نیرومند بود، جزو کلاه سبزهای لشکر بیست و سوم نیروی ویژه شده بود. اول به کرمانشاه اعزام شده بودند، از سرمای بیش از اندازه آنجا گله داشت. سپس به اهواز و جبهه فرستاده شدند. او در بیست و ششم اسفند ماه 1363 در حمله بدر در جبهه های جنوب و مرز شلمچه در جزیره مجنون به شهادت رسید.

یکی از همرزمان شهید: در حمله بدر، اکبر گشتاسبی مجروح می شود و جمشید مأمور می شود که او را با قایق به آن سوی جزیره مجنون برساند و تحویل آمبولانس دهد، جمشید، اکبر را به آن سوی جزیره می رساند. اکبر به دلیل آتش سنگین و پرحجم دشمن، به جمشید پیشنهاد می کند که تو عم با من بمان و برنگرد. اکبر گوشزد می کند. بازگشت بسیار خطرناک است.

اکبر به دلیل آتش سنگین و پرحجم دشمن، به جمشید پیشنهاد می کند که تو هم با من بمان و برنگرد. اکبر گوشزد می کند بازگشت بسیار خطرناک است. جمشید با آگاهی از این که برگشت بسیار مرگ آفرین خواهد بود، پس از تحویل دادن اکبر به آمبولانس، لا قایق برمی گردد تا به دیگر دوستان زخمی اش که در انتظار رسیدن به پشت جبهه بودند، یاری رساند که در اثر موشکی که به قایق شان اصابت می کند، اثری از جمشید و دیگر همراهانش برجای نمی ماند.

منبع: کتاب «یاد سرو ایستاده» روایتی از زندگی «جان باختگان، جانبازان و آزادگان زرتشتی از مشروطیت تا اکنون
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده