حسین سلیمی پدر گرامی شهیدان «علی و محمد سلیمی» گفت: خودم پیکر فرزند شهیدم را به خاک سپردم و شب بعد از آن نیز در خواب دیدم که محمد با یک حوری بهشتی که بسیار زیبا بود به دیدنم آمد.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهادت پایان غربت بشر و آغاز قربت انسان است، شهادت پل پیوند زمین و آسمان است. شهیدان دیده دل را بر باطن عالم و حقیقت دنیا که همانا خدای بزرگ است، گشوده اند و محشور عالم معنویت هستند؛ و چه زیبا فرمودند بنیانگذار انقلاب اسلامی، امام خمینی(ره) که شهادت فخر اولیاء بوده است و فخر ما.

این بار به منزلی دیگر از خانواده شهدا رفتیم و از دو کبوتر عاشقی که وصال به معبود را بر وصال دنیا ترجیح دادند، صحبت به میان آوردیم.

در خلوت بعد از تشییع، آنان را در بهشت دیدم

حسین سلیمی، پدر شهیدان علی و محمد سلیمی، کارگر کارخانه آرد تک دارای پنج فرزند بوده که دو تن از آنها را تقدیم انقلاب و رهبر کرده است.

وی در خصوص اولین فرزند شهیدش گفت: «علی نخستین فرزند من بود. او در سال 1335 دیده به جهان گشود و تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر درس نخواند و از همان هنگام فعالیتهای گسترده خود را در جهت مبارزه با رژیم شاهنشاهی آغاز کرد و به دلیل این فعالیت ها نیز توسط رژیم طاغوت دستگیر و به زندان سیاسی منتقل شد و در زمان ورود حضرت امام به میهن در زندان به سر می برد. با پیروزی انقلاب و باز شدن در زندان ها، علی نیز آزاد شد. خود نیز در آزاد کردن دیگر زندانیان و خلع سلاح کردن نگهبانان زندان نقش بسزایی داشت.»

با آزاد شدن وی از بند، جرقه ای دیگر در زندگی علی زده شد و او جز اولین بسیجیان انقلاب بود. علی قبل از جنگ مدتی در کردستان حضور داشت و حدود یک سال و نیم نیز مسئولیت حفاظت از شخصیتهای مجلس را عهده دار بود و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان پاسدار در جهت تحکیم انقلاب فعالیت خود را ادامه داد.

پدر شهیدان در ادامه افزود: «علی از فرماندهان گردان مالک، لشگر بیست و هفت بود و در عملیات بدر طی پاتکی که نیروهای عراقی در جزیره مجنون زدند، هواپیماهای عراقی اقدام به ریختن راکت در این منطقه نموده و در اثر اصابت ترکش جلوی چشم برادرش محمد به شهادت رسید و محمد نیز در این عملیات زخمی شد.»

ربابه رزاقی مادر این دو کبوتر سفر کرده در مورد دیگر فرزند شهیدش گفت: «محمد در سال 1342 به دنیا آمد و فرزند سوم خانواده بود. وی در دوران تحصیلش همگام با برادرش در تظاهرات شرکت داشت. او بعد از گرفتن مدرک دیپلم راهی جبهه های جنگ شد و با آن که در دانشگاه قبول شد و با آن که در دانشگاه قبول شد اما دفاع از خاک میهن را بر نشستن پشت میز دانشگاه مقدم دانست و همیشه می گفت: دانشگاه من جبهه است.»

در مدت حضور در جبهه هم خدمت سربازی را انجام داد و هم در فعالیتهای سپاه شرکت داشت. مادر شهیدان در ادامه اظهار کرد: روزی که محمد برای آخرین بار راهی جبهه شد خطاب به من گفت: اگر من شهید شوم، شما چه می کنید و من گفتم همانند حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) عمل می کنم و او گفت من از شما ممنون و به داشتن چنین پدر و مادری افتخار می کنم.

محمد در طول مدت حضور در جبهه از مسئولین حفاظت ستاد مرکزی سپاه و از جمله مسئولان گردان مالک، لشگر بیست و هفت بود و بعد از گذشت یازده ماه از شهادت برادرش در سال 1364 در منطقه اروندرود به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

پدر شهید در ذکر خاطره ای از شهدای خود گفت: روزی که محمد برای آخرین بار عازم جبهه شد از من خواست تا خودم او را همچون برادرش به خاک بسپارن و خود محمد نیز در خواب دیده بود که در حمله ای شهید شده و یک زن سپاه پوش در هنگام شهادت او را سه بار سیراب کرده و بعد به همراه خود برده است.

من خود در شب عملیات خواب دیدم که محمد شهید شده و در خواب به محمد رسول الله قسم خوردم که اگر او شهید شد فرزند دیگرم را به جبهه بفرستم. فردای آن روز خبر شهادت محمد به ما رسید و پسر دیگر مصطفی بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش شروع به نماز خواندن کرد.

لازم به ذکر می دانم که مصطفی نیز در جبهه های نبرد همانند دیگر برادرانش حضور داشت در هر حال روزی که جنازه محمد به پزشک قانونی رسید من خود به آنجا رفته و با گلاب تمام بدنش را شستشو دادم و روز تشییع جنازه نیز در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم(ع) سخنرانی کردم و با فریاد قسم خوردم که فرزند دیگرم مصطفی را راهی جبهه های جنگ کنم که این صحبت من نیز همان شب از رادیوهای بیگانه و رادیو عراق اعلام شد.

وی در ادامه افزود: «در روز خاکسپاری نیز به قول خود عمل کرده و خود جنازه را در قبر گذاشتم که این کار من مورد سرزنش برخی از منافقین حاضر در مراسم قرار گرفت، در شب شام غریبان فرزندم نیر با خدای خود خلوت کردم و به او گفتم به تبعیت از حضرت علی(ع) که پیکر مطهر حضرت فاطمه الزهرا(س) را به خاک سپرد، پیکر فرزند شهیدم را به خاک سپردم و شب بعد از آن نیز در خواب دیدم که محمد با یک حوری بهشتی که بسیار زیبا بود به دیدنم آمد.»

منبع: هفته نامه شهر ری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده