سه‌شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۵۶
وزش باد،گرد و غبار حاصل از کار بولدوزرها را بیشتر کرده بود. حاج ملا، سوار بر بولدوزرها مشغول ساخت خاکریز بود. در همان حال حواسش هم به آر پی جی زن ها بود که انگار گرد و غبار دیدشان را محدود کرده بود. نوید شاهد به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی برشی از کتاب پر مخاطب «مهندس جهادی» و برای آشنایی بیشتر این سرادر گرانقدر را به اشتراک می گذارد.
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، کتاب «مهندس جهادی» که خوشه ای است چند، به زندگی نامه سردار شهید «حجت ملا آقایی»، که با نویسندگی «ع. بخشانی» به رشته تحریر درآورده است و به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی نوید شاهد برشی از این کتاب را برای مخاطبین خود به اشتراک می گذارد.

نیرد ماشین ها

نبرد ماشین ها

بچه های گردان رو جمع کرد تا با آن ها اتمام حجت کند.

- برادرا گوش کنید. خطابم بیشتر به راننده های بولدوزره. به لطف خدا، خط شکسته شده و مهران رو داریم دوباره پس می گیریم. اما خبر رسیده که عراقی ها پاتک زدن. رزمنده ها خاکریز ندارن و جلوی دشمن، بی جان پناه اند. درسته هوا داره روشن می شه و آفتاب داره بالا میاد، اما من می خوام ماشین ها رو حرکت بدم و خاکریز و سنگر بسازم. هر کس مرد این میدونه، یاعلی و هر کسی هم که نه، خدا پشت و پناهش.

از آن جمع، هیچ کس بدون گفتن یاعلی بلند نشد.

حاج ملا، اولین ماشین را خودش سوار شد و به حرکت درآورد و بقیه بولدوزرها هم پشت سرش. رزمنده ها، کنار بولدوزرها به سمت دشمن شلیک می کردند. تانک ها با گلوله ی مستقیم، بولدوزرها را نشانه گرفته بودند، اما آر پی جی زن ها اجازه ی عرض اندام به آن ها نمی دادند. تعداد تانک ها بیشتر و بیشتر می شد و فاصله شان نزدیک تر.

وزش باد،گرد و غبار حاصل از کار بولدوزرها را بیشتر کرده بود. حاج ملا، سوار بر بولدوزرها مشغول ساخت خاکریز بود. در همان حال حواسش هم به آر پی جی زن ها بود که انگار گرد و غبار دیدشان را محدود کرده بود و باعث شده بود تا تانک ها به صدمتری خاکریز در حال احداث برسند.

عباس؛ یکی از آر پی جی زن ها مهارت زیادی در زدن آر پی جی داشت، اما در آن گرد و غبار هر چه تلاش می کرد، چشمش جایی را نمی دید. حاج ملا متوجه این موضوع شد و جایش را به یکی دیگر از راننده ها داد و بالای خاکریز نیمه کاره رفت تا تانک را بهتر اشخیص دهد و کمکِ آر پی جی زن ها باشد.

- عباس، پنج درجه به چپ، یه خورده بالاتر بگیر، حالا بزن. سرش را خم کرد و گوش هایش را گرفت، با منهدم شدن تانک، صدای الله اکبرش به گوش رسید. رزمنده ها وقتی این صحنه را دیدند که فرمانده شان بدون هیچ ترسی روی خاکریز ایستاده و دو دستش را به حالت مشت بالا برده و الله اکبر می گوید، روحیه شان دو چندان شد.

منبع: کتاب مهندس جهادی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده