عزیز یزدی برادر شهید "محرمعلی یزدی" روایت می کند: برادر بزرگترم به منزل آمد و گفت: محرمعلی مجروح شده و فردا باید بریم بیمارستان ملاقاتش! با شنیدن این حرف دلم آشوب شد. دوست داشتم ساعت ها هر چه سریع تر بگذرد و صبح شود که داداش را ببینم.
ساعت دل تنگی!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید «محرمعلی یزدی» در ماه محرم سال 1345 در خانه عزت الله یزدی فرزند هفتم خانواده به دنیا آمد که نامش را محرمعلی نهادند. بیست سال بعد در بیست و هفتم مهرماه 1364 نیز در قلاویزان ترکشی به گلویش اصابت کرد و مزد شب زنده داری ها و قرائت زیارت عاشورای هر روزش را خیلی زود گرفت.

خاطره از شهید

امروز با روزهای دیگر فرق داشت. مادر بی تابی می کرد و دنبال بهانه ای برای گریه کردن بود. دو ماه بود که از او خبر نداشتیم و به خانه نیامده بود. آن سال محصول کشاورزی مان خوب نشده بود و مجبور بودیم سرِزمین بیشتر تلاش کنیم و زحمت بکشیم.

به همان مقدار کم هم راضی بودیم و قانع؛ چون تنها درآمد خانواده از این را تأمین می شد. یکسالی می شد که پدرم فوت کرده بود. از مادر هم سن و سالی گذشته بود؛ خصوصاً با پا دردی که داشت زیاد نمی توانست کار کند. بنابراین، وظیفه من و خواهرم سخت تر شده بود. قرار بود حاج احمد، یکی از برادرانم همان سال 1364 به مکه عازم شود.

محصول باغ برادرم "گوجه فرهنگی"

گوجه فرنگی هایی که کاشته بود بسیار خوب به عمل آمده بود. محصولش آماده بهره برداری بود که تصمیم گرفت محصولش را به ما هدیه کند و به زیارت آستان دوست بشتابد. زمان چیدن محصول داشت می گذاشت و از ترس سرمازدگی باید خیلی سریع گوجه ها را جمع آوری می کردیم و به منزل انتقال می دادیم.

زیر سفره ای مشکی!

روز بیست و نهم مهر ماه بود که مادر دیگر طاقت نیاورد. ما تا ظهر در مزرعه بودیم و به اصرار مادر به منزل برگشتیم. خواهرم زیراندازی مشکی را برای صرف ناهار پهن کرد تا بساط سفره را روی آن بچیند، ولی مادر با دیدن این صحنه بسیار ناراحت و پریشان تر شد و گفت: دختر! این همه زیرسفره ای، چرا این مشکی رو پهن کردی؟ تا به آن روز، این اولین باری بود که مادر را عصبانی و آشفته می دیدم، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. مات و مبهوت نگاهش می کردیم.

محرمعلی مجروح شده!

هنوز یک ساعت از این جریان نگذشته بود که برادرم حاج محمود که در سپاه فعالیت می کرد به خانه ما آمد و بعد از مدتی رو به مادر کرد و گفت: من الان عازم جبهه هستم و شاید دو، سه روز دیگه شهید بشم. دوست دارم در شهادت من گریه و بی قراری نکنی. مادر که گویا به او الهام شده بود گفت: محمود بگو محرمعلی چطور شده؟ محمود گفت: هیچی نشده، مجروح شده و الان توی بیمارستانه. فردا آماده شو تا ببرمت و ببینمش. مادر بیشتر از ساعات قبل نگران و مضطرب شد. محمود خداحافظی کرد و رفت، بنا به سفارش مادر، من هم به دنبال او به سمت پایگاه بسیج راه افتادم.

امروز همه چیز یک طور دیگر است...

نگاه بچه های بسیج طور خاصی بود. جارو را برداشتم تا حیاط را جارو بزنم که یکی از برادران آمد و جارو را از دستم گرفت. رفتار و نگاهش داشت اذیتم می کرد. با خود می گفتم: یعنی چه اتفاقی افتاده که امروز همه چیز طور دیگری است؟ کمی بعد چند نفر دیگر آمدند و گفتند؛ عزیزالله، برادر! بیا بریم خونتون! چون محرمعلی جبهه است، جعبه های گوجه رو از حیاط خونتون جمع کنیم تا وقتی ماشین اومد اونها را به منطقه بفرستیم.

ساعت دل تنگی!

چون این حرکت طبیعی بود چیزی دستگیرم نشد. گفتم باشه، حتماً. وقتی به خانه برگشتم مادرم گفت: محرمعلی مجروح شده و فردا باید بریم بیمارستان ملاقاتش! با شنیدن این حرف دلم آشوب شد. دوست داشتم ساعت ها هر چه سریع تر بگذرد و صبح شود که داداش را ببینم.

غروب که شد مادر چادر بر سر کرد و به سمت مسجد راه افتاد. من هم چند دقیقه بعد از او داخل مسجد شدم. بعد از اتمام نماز و خواندن دعای فرج، صدای حاج اصغر جعفرلو جَو را شکست. آن لحظه شوک سنگینی به من وارد شد. دلم نمی خواست این خبر را بشنوم.به محرم وابسته بودم.

فردا صبح پیکر چهارمین شهید تشییع می شود

برادر قبل از من بود و من آخرین پسر خانواده. از لحاظ خصوصیات ظاهری شبیه هم بودیم. حاج اصغر گفت: اهالی شهید پرور یوسف آباد! فردا صبح پیکر چهارمین شهید محله مان از مقابل مسجد صاحب الزمان تا گلزار شهدای بی بی سکینه تشییع خواهد شد، همه حضور داشته باشی.

بعد از علی و سیدمحمود که مفقود شده بودند، جواد اولین پیکری بود که تشییع شده بود و بعد ابوالفضل و سیدمحمد و حال امروز نوبت به محرمعلی رسیده بود. مراسم باشکوهی بود. حاج اصغر که میکروفن به دست داشت می خواند:

محرم محرم ای جبهلر خستسه *** امیزین گول دستسه

یارالو قارداش *** یارالو قارداش

یعنی: محرم ای خسته جبهه ها ای دسته گل منزل و خانواده زخمی برادر مجروح برادر.

منبع: کتاب فرمان بُرداران قوام/خاطرات شهدای روستای یوسف آباد قوام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده