این شهیدان بلند بالا خاطرات شیرین و زیادی دارند، از اتفاقات و رویداد های نادر و گاه تعجب بر انگیزی که برایش رخ داده است. یکی از این خاطرات از شهید"موسی بهمن آبادی" این است که در ادامه میخوانیم.
دست های به خون غلتیده...

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید موسی بهمن آبادی، یادگار «محمد» و «معصومه» که در دوم شهریور 1343 در روستای بهمن آباد تابعه شهرستان سبزوار به دنیا آمد. ایشان تا پایان دوره راهنمایی درس خواند و به کار روزنامه فروشی مشغول شد. ایشان به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر در چهاردهم مهر ماه 1361 در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، شهید شد. پیکر وی را دربهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند.

دو دوست که با هم به مقام شهادت رسیدند

هاله ای از خاک به هوا برخاست. چشم چشم را نمی دید. فقط صدای گنگ موسی در آن میان به گوش می رسید که علی را صدا می زد. هر لحظه صدایش بلند و بلندتر می شد. با دستانش به دور و برش دست می کشید؛ اما اثری از علی نبود. ار جایش بلند شد و شروع کرد به دویدن.

ناگهان پایش به جسم سختی گرفت و زمین خورد. دستانش بوی خون می داد حالا در گرد و خاک فرو رفته بود و موسی علی را می دید که بدنش سرد شده. موسی اطرافش را نگاه کرد تاکسی را به کمک میطلبد ولی هیچکس در آنجا نبود. خاک بود و سنگ که تا دور دست دیده می شد. اشک از چشمانش جارش شد. کنار علی روی خاکها دراز کشید و دستش را گرفت.

حالا دیگر کوچه های رنگ و رو رفته شهرستان مقابلش بود. علی در گوشه ای نشسته بود و داشت با گل، ماشین درست می کرد. موسی کمکش کرد تا ماشین ها را در آفتاب خشک کند. توی همهمه و شلوغی گمشده بودند. تا چشم کار می کرد خاک بود. روزنامه ها سنگین بود چند تا کوچه را که رد کردند به مدرسه رسیدند. آقا معلم داشت درس می داد.

وقتی روزنامه ها را دید لبخندی زد و موسی و علی هم روی نیکمت چوبی و کهنه نشستند. دفترهایشان را از درون کیف بیرون آوردند و شروع کردند به نوشتن... موسی دست علی را فشرد، خاک به هوا برخاست. صدای خمپاره زوزه کشید. از لابه لای دست های حلقه کرده علی و موسی خون جاری شد.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده