سردار "شهید ملاآقایی" در آینده نگری و برنامه ریزی بسیار خبره بود. مدتها بود گردان در تامین راننده پایه یک با مشکل مواجه شده بود. اما او کاری کرد که به قول خودش نیاز ده سالهِ گردان تامین شد.
فرمانده خبره!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید «حجت الله ملاآقایی» یادگار «مردان(فوت 1398)» و «صغری» در سال 1338 در شهرستان ری به دنیا آمد. ایشان دانشجوی سال دوم دوره کارشناسی در رشته برق بود که در جهاد سازندگی مشغول کار شد و سپس از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. این سردار شهید گرانقدر در دوم آذر ماه 1366، با سمت فرمانده پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به صورت و سینه، به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد.

نوشتار زیر گوشه ای از خاطرات سردار شهید است

شهید ملاآقایی به نیروهای خویش عشق می ورزید. به درد دلهایشان خوب گوش می داد و حتی مشکلات شخصی شان را نیز برطرف می کرد. یک روز نوجوانی از گردان به شهادت رسید، حاج ملا می گفت بروید رشادتها و ایثارگریهای این سردار را به همسالانش بگویید تا بدانند او قاسم گردان ما بود. بگویید تا بدانند او همان بچه کودکی نبود که جز تفریح و بازی کودکانه چیزی نمی دانست و او در عین نوجوانی ره صد ساله عرفا را یک شبه پیمود.

در میدان کارزار وقتی جدیت و سختگیری حاج ملا را می دیدی، به خود می گفتی او هرگز مهر و عطوفت را تجربه نکرده، اما وقتی او را در حال نیایش و عبادت می یافتی، آنگاه که چشمان پر از اشک، قامت شکسته و متواضع او را در حال نماز می دیدی، بین این دو باور در شگفت می ماندی.

در آینده نگری و برنامه ریزی بسیار خبره بود. مدتها بود گردان در تامین راننده پایه یک با مشکل مواجه شده بود. اما او کاری کرد که به قول خودش نیاز ده ساله ی گردان تامین شد. چهار پادگان آموزشی در شهرهای مختلف استان تهران احداث کرد، آنگاه به جذب نیروهای داوطلب بسیجی همت گمارد و پس از آموزشهای کوتاه مدت سنگر سازانی رشید، خبره و با ایمان تحویل گردان داد.

عملیات کربلای یک با مشکل مواجه شده بود، خط دشمن شکسته شده بود اما از خاکریز خبری نبود، بسیجی ها هیچ جا پناهی نداشتند. آفتاب بالای آسمان رسیده بود و عراقیها پاتک خویش را آغاز کرده بودند.

حاج ملا بر خلاف همه ی عملیات ها بلدوزرها را در روز روشن راه انداخت و احداث خاکریز را رو در روی تانکهای عراقی آغاز نمود. او گاه پشت بلدوزر می نشست، گاه اسلحه بدست می گرفت و مثل بسیجی می جنگید، گاه آرپی جی شلیک می کرد و آنگاه که نیروها خسته و زمین گیر می شدند او مجنون وار بالای خاکریز می رفت، در تیر رس عراقیها دست می زد و با فریادهای خویش در بچه ها شور و نشاط و هیجان ایجاد می کرد. این چنین بود که در کمال ناباوری بلدوزر بر تانک پیروز شد و شهر مظلوم مهران از لوث اجانب پاک گردید.

در محل آبگرفتگی منطقه رمضان مشغول احداث جاده و خاکریز بودیم. حاج ملا هر شب به ما سر می زد. آن شب که آمد دیدیم سر و صورتش را اصلاح کرده و لباسهای تمیزی به تن کرده است. آن شب خیلی سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم. اما او طور دیگری شده بود. مدام نگاه عمیقش را به آسمان پرستاره شلمچه می دوخت و از اندیشه شگرف خویش هرگز بیرون نمی آمد. لحظاتی نگذشته بود که خمپاره ای میان ما و او فرود آمد و تنها او را برگزید.
فرمانده خبره!

شبی همه دور هم جمع شده بودیم و از خاطرات گذشته می گفتیم، وقتی نوبت به حاج ملا رسید، مکثی کرد و گفت: من حرفی برای گفتن ندارم اما تنها یک چیز مرا درخود فرو برده، من در این همه مدت که اینجا هستم هیچ مجروح نشده ام. انگار خدا همه را جمع کرده تا یکجا تلافی کند. تحمل آنهمه لیاقت عظیمی می خواهد. از خدا می خواهم لیاقتش را به من عطا کند.

چند شب بعد وقتی بچه ها بدن پاره پاره و دست قطع شده اش را دیدند پی به لیاقت عظمای او بردند. اینچنین بود آمدن و رفتنش سلام بر وقتی که به دنیا آمد و سلام بر وقتی که ترکش های دشمن پهلوی راست و صورتش را شکافتند او که به عشق مادر سادات حضرت زهرا سلام الله علیها نام تنها دخترش را فاطمه گذاشت. ایشان در دوم آذر ماه سال 1366 درمنطقه پاسگاه زید روحش از کالبد تن جدا شد و به آرامش رسید.

منبع: همسفر شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده