شهید «سعادت احمدی منه جینی» شبها اغلب دير به خانه باز می گشت تا بتواند اعلاميه ها را به ديوارها بچسباند و نوارهای سخنرانی و عکس امام را که از قم می آورد، پخش می کند و نزدیک بود به دست مأموران رژیم پهلوی گرفتار شود و تا مرز شهادت هم پیش رفت.
تا مرز شهادت!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید سعادت احمدی در نهم مهرماه 1340 خورشيدی در روستای مندجين از توابع ميانه درخانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود، بعلت فقر فرهنگی و اقتصادی روستا تا سن هشت سالگی به کار کشاورزی درکنار پدرش مشغول بود و برای اينکه به خرج خانواده اش کمکی بکند به شهر آمد و در شغل خياطی به کار پرداخت.

مشکل اساسی اودر اوايل زندگی اش بی سوادی بود که بعدها با شرکت درکلاس هاي نهضت سواد آموزی برطرف گرديد، درسال 1357 به دنبال نقل مکان پيدا کردن خانواده اش به تهران در بيشتر تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت نمود و در تظاهرات جلو دانشگاه تهران تا مرز شهادت پيش رفت و شبها اغلب دير به خانه باز می گشت تا بتواند اعلاميه ها را به ديوارها بچسباند و نوارهای سخنرانی و عکس امام را که از قم می آورد پخش نمايد و چند مورد نيز ماموران رژيم پهلوی فيلمهای دوربين عکاسی اش را که از تظاهرات عکس بر داشته بود ازدستش گرفتند.

درسال 1358 بدنبال تشکيل نهضت سواد آموزي درآن شرکت کرد و دوره تکميلي آن راهم باموفقيت بپايان رساند وبعلت علاقه خاصي که به آيت الله دستغيب و شهيد مطهري داشت کتابخانه کوچکي از کتابهاي آنها تشکيل داد و برای خانواده اش به يادگار گذاشت وبعد از پيوستن به بسيج مستضعفين آموزش نظامي ديد وراهي جبهه شد و مدتی نيز در کردستان حضور داشت درسال 1362 به دنبال فوت پدرش شهيد مسئوليت اداره خانواده بعهده گرفت.

از سال 1360 مرتبا درجبهه ها حضور داشت و کسی از کارهايش خبر نداشت و هر وقت ازحضورش در صحنه های حق و باطل و اينکه در آنجا چه می کند؟ پرسش می شد درجواب می گفت من هم مانند بقيه مردم به انجام وظيفه و خدمت مشغول هستم درسال 1363 به دنبال مجروحيت شهيد درحمله بدر و بستري شدنش در بيمارستان وقتي که ساک اورابه خانواده اش مي دهند تازه آنها پی مي بردند.

شهيد عضو سپاه پاسداران است و در حمله "فاو" نيز به دنبال ترکش خوردن پاها و شکمش درجواب همسايگان برای اينکه اجر و ثواب کارش کم نشود بعد از چند دقيقه تفکر جواب می دهد که تير آهن به پايش اصابت کرده است.

درجريان آزادی شهر "مهران" برادرش درضمن خاطره ای چنين نقل مي کند: در تعطيلات تابستان درکارخانه ای کار می کردم که سعادت تلفنی تماس گرفت و وقتی به او گفتم خوب مهران را هم آزاد کرديد ازپشت گوشی فرياد کشيد نه مهران راخدا آزاد کرد که از اين حرف شهيد تنم لرزيد و فهميدم آنها را خدا هدايت می کند.

دربازگشت از جبهه شهيد درنمازها و دعاها بخصوص دعای کميل شرکت می جست و اغلب پنج شنبه ها براي شرکت درآن به مهديه تهران می رفت و با وجود سردی هوا برای نماز شب بلند می شد و گويی دراين مناجات کسی را نمی ديد جز خداوند متعال.

این شهید گرانقدر در دهم اسفند ماه 1365 در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. پیکر وی را در امامزاده عقیل اسلامشهر به خاک سپردند.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده