دختر شهید اسحاقی:
يکشنبه, ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۲۷
همتا اسحاقی دختر شهید "علی اسحاقی" می گوید: من تقریباً چهار ساله بودم که پدرم لباس شهادت پوشید و من، مادر و برادرم به یک باره تنها شدیم، از آن به بعد بهشت زهرا میعادگاه دلتنگی هایمان شد.


بهشت زهرا؛ تمام دلتنگی هایم را معنا می بخشد


نوید شاهد شهرستان های استان تهران:فرزندان شاهد با پشتکار و دل گرمی به خون پدران شهیدشان می توانند در هر زمینه ای که فعالیت می کنند نفر اول باشند و به فرزند شاهد بودنشان افتخار کنند.به مناسبت هفته دولت به سراغ خانواده «شهید علی اسحاقی» یکی از شهدای کارمند مخابرات شهرستان قرچک رفته ایم تا پای سخنان دختر این شهید عزیز بنشینیم . فرزند ارشد شهید اسحاقی متولد سال 1356 است، دیپلمش را گرفته و در حال حاضر خانه دار است، رفتیم تا درباره دغدغه‌هایش و آنچه درباره اندیشه و نگاه‌ پدر می‌داند برایمان بگوید. عکس‌ شهید اسحاقی را که می بینید با نخستین نگاه می‌توانید به‌ عمق شباهت‌ او با پدر پی ببرید؛ چهره‌ای شبیه آنچه در عکس‌های پدر دیده‌ می شود و رفتاری کاملاً شبیه آنچه از شهید اسحاقی برایمان تعریف کرده اند. شما را به خواندن این مطلب دعوت میکنیم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: زمان شهادت پدرتان، شما خیلی کوچک بودید، چه تصویری از پدر در ذهن‌تان دارید؟

اسحاقی: بله، آن موقع من چهار ساله بودم و تنها خاطره ای که از ایشان دارم زمانی بود که به مرخصی می آمد و کلی با من بازی می کرد. مرخصی که می آمد تمام دلتنگی هایم برطرف می شد و آرامش خاصی در زندگیمان جای می شد. او برای من همیشه مثل یک قهرمان بوده. یادم می‌آید همیشه در مدرسه، خانواده و جامعه هر کجا نام پدر می‌آمد فقط از رشادت‌ها و خاطرات او صحبت می‌کردند. همرزمان پدرهم همیشه از خاطرات‌شان با او تعریف می‌کنند.

پدرم عاشق عکس گرفتن بود و هر دفعه که می آمد کلی سه تایی عکس می گرفتیم یاد می آید دفعه آخری که پدرم می خواست به جبهه برود. دوربین داشتم گفت همتا دوربین را بگیرو موقعه اش که شد فقط شاستی را بزن یادت نرود با اینکه چهار سالم بیشتر بود همین کاری که گفته بود را انجام دادم و کلی پدرم خوشحال شد از اینکه درست انجام داده بودم.

هر جا می روم خوش نامی اش به دنبالم است یکی از گذشت، یکی از ایمانش، یکی از خصوصیات اخلاقیش برام می گویند. مادرم بزرگم که هر لحظه بر زبانش فقط علی می گفت و تا آخرین لحظه زندگی اش فقط اسم پدرم و از خوبی هایش برایم تعریف می کرد. یکی از جالبترین اتفاق های زندگی ام متقارن شدن تاریخ تولد دخترم با تاریخ شهادت پدرم است، روز تولد دخترم هم خوشحالم هم ناراحت اصلا انگار غمی مرا می گیرد.

هر وقت مشکلی برایم پیش می آید به خوابم می آید. و فردای آن روز مشکلم حل می شود. و گاهی اوقات حتی برای دخترم مشکلی پیش می آید به پدرم متوسل میشوم و مزار پدرم برای تمام آرامش است و هر زمان که برای مشکلی پیش می آید خیلی زود برایم برطرف می کند.

دو هفته پیش بر سرمزار پدرم رفته بودم که چند تا مزار ان طرف تر مردی ایستاده بود و من را صدا زد و گفت این شهید هیچ کس را ندارد که بر سر مزارش برود فقط یک خواهر داشته که چند وقتی است بر سر مزار شهید نمی رود و به خواب یک خانم فلج رفته و شماره خواهرش را داده که زنگ بزند و شهید گفته به ایشان بگویید چرا کسی به مزار من نمی آید. و من پیگیر شدم. و به شهدا الهام می شود.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: خانم اسحاقی از تحصیلات پدرتان برایمان بفرمایید.

اسحاقی: پدر سوم راهنمایی بود که در کارخانه چیت ممتاز کار می کرد در این زمان در آزمون استخدامی مخابرات شرکت کرد و پس از پذیرفته شدن بعد از سه ماه آموزش در اداره مخابرات تهران مشغول به کار شد. سه سال در آنجا خدمت کرد. ایشان دیپلم ماشین نویسی داشتند.

در عرصه ورزش هم فعالیت می کرد. از جمله می توان به بدن سازی، شنا، پرورش اندام داشت. همه می گویند حاج علی تافته جدا بافته است. هم به کارش می رسید هم به خانواده اش هم به ورزشش. مربی نبود. در بازار هم کار می کرد.

پدرم در بازار با نیسان بار حمل و نقل می کرد. برای زندگی اش برنامه ریزی داشت می گفت با نیسان که کار می کنم برای خانواده ام و دستمزد مخابرات را برای همسر و فرزندانم باشد. نمارس ول وق بود قران و نماز شبش قطع نمی شد. شبها بلند می شد و به مناجات می پرداخت من به ایشان می گفتم به مرخصی هم که می آیی استراحت نمی کنی؟.. ایشان می گفت برای من دو ساعت استراحت کافی است.

زمان فوت مادر شهید علی اسحاقی خواهر شهید روایت می کند که می گوید بروید کنار علی داره میاد شاید باورتون نشه چندلحطه نگشذشته بود که بوی گل محمدی بلند شد و مادر شهید به دیدار حق لبیک گفت.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: یادتان هست نخستین بار که مفهوم شهادت را متوجه شدید کی بود؟

اسحاقی: چون من خیلی کوچک بودم که پدرم را از دست دادم مفهوم اینکه پدرم نیست اوایل برایم قابل درک نبود. اما کمی که بزرگ شدم این موضوع برایم معنا پیدا کرد. واقعیت این است که ما فرزندان شهدا اول نسبت به شهادت اعضای خانواده مخصوصاً پدر احساس خوبی نداریم و در وهله اول موضوع شهادت و نبودن پدر برایم حس خوبی نبود. همیشه یک قاب روی دیوار اتاقمان بود و من می‌دانستم که عکس داخل قاب پدر است. از روزی هم که دست چپ و راستم را شناختم فهمیدم حرف‌های پدر دختری‌ام را باید با همان عکس داخل قاب روی دیوار بزنم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران:دختر شهید اسحاقی بودن چه احساسی را در شما به وجود می‌آورد و شرایط برایتان چطور است؟

اسحاقی: از همان زمان شهادت به پدرم می‌گفتم «قهرمان» و در تمام مقاطع مدرسه من به‌عنوان فرزند یک شهید شناخته می‌شدم. افتخار می‌کنم به پدرم اما همیشه ناراحت هم بودم که شاید اگر این احساس افتخار نبود و پدرم خودش بود خیلی بهتر می‌شد. متأسفانه مسأله‌ای در جامعه ما جا افتاده است که همه احساس می‌کنند فرزندان شهید شرایط خوبی دارند و غمی ندارند، همه اصول درباره آنها رعایت می‌شود و خودشان از اینکه فرزند شهیدند خوشحال هستند و هر کجا می‌توانند از سهمیه فرزند شهید بودنشان استفاده ‌کنند یا اینکه می‌توانند جایگاهی به‌دست آورند و... درصورتی که اصلاً این‌طور نیست و شرایط ما فرزندان شهید نسبت به سایر افراد واقعاً سخت‌تر است.

گفتگو: سعید نجاتی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده