گفت و گوی نوید شاهد شهرستان های استان تهران با همسر و دختر کارمند شهید، علی اسحاقی
شنبه, ۰۹ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۵۵
اعظم شاهرودی همسر شهید حاج علی اسحاقی می گوید: عید سال 61 بود، ساعت ها و روزها به کندی می گذشت قرار بود حاج علی برای عید سال جدید بیاید و با هم سال نو را تحویل کنیم ولی نیامد. همین باعث شد بیشتر نگران شوم ،حس عجیبی به سراغم آمده بود، احساس می کردم اتفاقی در راه حال رخ دادن است...

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: شما عاشق ترین آدم های روی زمین هستید... لیلی و مجنون را بارها شنیدید، اما نه لیلی شدید نه مجنون... خواستید سیرتی خدایی پیدا کنید متوسل شدیدبه بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) و مولایمان علی (ع)، این توسل های نقطه ی اتصالی بود برای جاودانه شدنتان برای زنده زندگی کردنتان. رسم عاشقی را که به جا آوردید خدا آسمانیتان کرد... این عشق شما همان وعده الهی است... چه زیبا نیمه تمامتان را پیدا کردید و کامل شدید

همسر شهید اسحاقی: الهامی که به واقعیت پیوست!

نوید شاهد شهرستان های استان تهران به مناسبت هفته دولت به سراغ خانواده «شهید علی اسحاقی» یکی از شهدای کارمند مخابرات شهرستان قرچک می رود و پای سخنان همسر این شهید عزیز می نشیند.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: خانم شاهرودی لطفاً ضمن معرفی خود بیوگرافی از شهید اسحاقی بفرمایید.

شاهرودی: من اعظم شاهرودی متولد سال 1340در یک خانواده مذهبی در جنوب شهر تهران در محله نازی آباد به دنیا آمدم. دوران تحصیل را تا سوم راهنمایی سپردی کردم و از آن وارد بیمارستان برای کار شدم، البته تا قبل از ازدواجم کار می کردم و بعد ازدواجم مشغوله خانه داری شدم و دیگر به کار ادامه ندادم.

شهید «علی اسحاقی» در سال 1332 در فشاویه قم به دنیا آمدند. و در سن سیزده سالگی به تهران شهرستان ری مهاجرت کردند و زمینی را در قرچک خیابان شهاب خریداری کردند و بعد از آن در قرچک زندگی خود را با خانواده اش شروع کرد. و بعد از ازدواج با من هم در این شهر سکونت کردیم.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: از نحوی آشنایی با شهید و ازدواجتان بفرمایید.

شاهرودی: شهید اسحاقی با شوهر خواهر شریک بودند و در این رفت و آمد ایشان به خانه خواهرم مسبب آشنایی من با ایشان شد و ابتدا قبول نمی کردم ولی با چند بار صحبت کردند با ایشان و از برنامه های آینده شان مطلع شدم راضی به ازدواج شدم و بعد به خواستگاری من آمدند و در سال 52 نامزد کردیم و 9 ماه بد از آن مراسم عروسیمان را بر پا کردیم. چون من معتقد بود ابتدا دو نفر بایس شناخت کافی از یکدیگر داشته باشند تا بتوانند زیر یک سقف زندگی کنند. و در سال 56 دخترم «همتا» به دنیا آمد و پسرم در سال 59 چون در ماه محرم اربعین امام حسین(ع) به دنیا آمد نامش را «حسین» گذاشتیم.

یکی دو ماه بعد از تولد پسرم به دیدن ما آمد و شناسنامه پسرم را گرفت چون از طرف بسیج به جبهه اعزام شده بود در سال 1360 به حج تمتع که در آن زمان حاج آقا قرائتی هم در این حج با ایشان همسفر بود و عکس و اعلامیه امام را با خود برده بود. من به ایشان گفتم چه جراتی عکس را با خود برده ای گفت: من برای ایمانم اینکه چیزی نیست، خدا بخواهد جانم را نثار می کنم.

سربازی نرفته بود و معاف شده بود و به صورت بسیجی سپاهی برای آموزش نظامی رفته بود. هر یک یا دو ماه به مرخصی می آمد. خیلی به خانواده اهمیت می داد با اینکه شهید اسحاقی به مرخصی خیلی کم می آمد و حتی فرزند دوم را که باردار بود علی آقا خیلی کم به مرخصی آمد. آن زمان بنزین کوپینی بود و یک کوپین به همسایه ما داده بود که اگر حالم من بد بشود با این کوپن بتوانیم مرا به بیمارستان ببرند خلاصه حواسش به همه چیز بود و نمیگذاشت به من سخت بگذرد.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: خبر شهادت همسرتان چگونه به شما اطلاع دادند؟

شاهرودی: خیلی همدیگر را دوست داشتیم من نمی توانستم نبود ایشان را به هیچ وجه تأمل کنم وصف دوست داشتن ما در فامیل پیچیده بود و همه می دانستند چه عشقی در وجود من و علی نهفته است و من سالیان سال مشکی بر تن کردم چون هیچی آرامشی به من جز علی راضی ام نمی کند.

با خودم گفتم نامه ای بنویسم البته جز یکی دو تا نامه ما بیشتر به هم نمی دادیم چون شهید اسحاقی معتقد بود که نباید من را وابسته خودش بکند و ممکن است در این دچار شک و تردید شود. با خود گفتم نامه بنویسم که خواهر شهید (بتول اسحاقی) به من گفت: مگر جواب نامهِ قبلی شما را داده که الان دوباره می خواهی نامه بنویسی و من در جواب گفتم برای دل خودم می نویسم شاید جواب بدهد آخه خیلی نگرانش بودم. نمی توانستم آرام بنشینم.

درست یادم است سیزده روز از عید سال 61 می گذشت که حالم اصلا خوب نبود. قرار بود حاج علی عید مرخصی بگیرد و ما همه منتظرش بودیم. مادر شهید خیلی به شهید وابسته بود. می گفت: غذا درست کرده بود و می گفت برای «علی» درست کرده ام. تصمیم گرفتیم بیرون برویم و نحسی رو 13 رو از بین ببریم. و هوا خراب شد و به خانه برگشتیم. دائی همسرم به منزل مادر شهید حاج علی آمد و گفت: حاج علی مجروح شده است و در ابتدا به من نگفتند که به شهادت رسیده است، دائی همسرم ما را به بازار برد و در بین راه گفت که علی شهید شده است... به یکباره نفس در سینه ام حبس شد... نمی دانم دیگر چه اتفاقی افتاد تا ماه ها گریه می کردم و لباس مشکی را از تنم در نمی آوردم.

شهید حاج علی در عملیات فتح المبین سال 1361 در اهواز برای پاتک می زندن و در راه بازگشت که کلاه نظامی را از سر در می آورد دشمن ترکش خمپاره می زند و شهید اسحاقی از ناحیه سر به دیدار سالار شهیدان می رود.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: در مورد شخصیت و منش و اخلاق شهید بفرمایید.

شاهرودی: از بهترين خصوصيات حاج علی احترام زيادي بود كه به پدر و مادرش مي گذاشت. ایشان خیلی با ایمان، مردم دار، دست و دلباز باز و با خدا بود حلال و حرام خیلی براش مهم نبود. نمی گذاشت عشقش پدر و مادرش و فرزنداش بود. با دخترم را دوستداشت. خانواده براش جان و عمر بود.به کسی می گفت یا علی تا آخرش همراهش بود. همه را دوست داشت. یک چیز عجیب و غریب بود و مردی همچون علی را ندیدم. مهمان دوست بود.

همسرم برای این دنیا زیادی بود. گاهی اوقات که حرف از شهادت می شد می گفت: نه فقط شهادت را می خواهم و جانباز برایم کم است.

نوید شاهد شهرستان های استان تهران: خاطره ای از شهید حاج علی دارید بفرمایید.

شاهرودی: خونه خواهرش رفته بود عید بود و پدرم به مناسبت عیدی به تمامی دامادهایش هر کدام یک بلوز هدیه داده بود و وقتی ما به خانه خواهرش رفتیم یک نیازمند آمد جلو در و شهید علی رو کرد به شوهر خواهرم و گفت یک لباس قدیمی برایم بیاور و وقتی لباس را برای او اوردند ایشان لباس نو را درآورد و به آن نیازمند داد و لباس کهنه را خودش پوشید و من به ایشان خورده گرفتم که این چه کاری است هدیه را که هدیه نمی کنند. ایشان گفت: من خودم می خرم.

در همسایگی ما به نیازمندان کمک می کرد و همسرم قد و هیکلی درشتی داشت و من می گفت: دستانم همانند مولایم امام علی(ع) برای گرفتن دست نیازمندان است و میخواهم همچون سرورمان به شهادت برسم و همین هم شد.

ده دقیقه دیر می کرد همش می رفتم دم در خانه و هی سر میزدم علی به خانه می آمد آرامش تکمیل می شد. و جونم به جانم بسته بود و نور بود برایم. از سربازی بعلت مشکلی که در دستش بود معاف شده بود البته خیلی خوشحال بود چون می گفت دوست ندارم برای این نظام خدمت کنم و با پیروزی انقلاب اسلامی برای دفاع از کشورش به بسیج مراجعه کرد و به جبهه اعزام شد. روزهای اول که به شهادت رسیده بود خوابش را دیدم به خوابم آمد و گفت ببین من سر دارم پس اینقدر بی قراری نکن. من همیشه در کنارتان هستم.

گفتگو و عکس: سعیده نجاتی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده