زندگی نامه شهید 18 ساله
شهید «مرتضی اطلاعتی» در شب عاشورا صحنه کربلا را در خواب می بیند. ادامه زندگی نامه شهید را در سایت نوید شاهد بخوانید.
تداعی صحنه کربلا در رویای صادقه یک شهید

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید مرتضی اطاعتی در دوم شهریور ماه 1342 در شهرستان سنندج چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را تا مقطع راهنمایی ادامه داده و در آن هنگام همزمان با تحصیل در مغازه خواربارفروشی که مطلق به پدر و مادر بوده نیز به فعالیت مشغول بود.

هجده ساله بود که قصد رفتن به جبهه را نمود

در سن هجده سالگی هنگامیکه در تلویزیون اعلام شد هر فردی که جوشکاری، رانندگی و ... مسلط است برای انجام خدماتی در صورت موافقت برای همکاری به جبهه اعزام می شود. شهید بزرگوار که جوشکاری و رانندی آشنایی داشت به خانواده اصرار کرد که به جبهه های حق علیه باطل اعزام شود و روز بعد به پایگاه بسیج مراجعه کرد و برای رفتن به جبهه اعلام آمادگی نمود.

نذری برای رفتن به جبهه

پس از باخبر شدن مادر از نوشتن اسم برای جبهه خیلی ناراحتی و اصرار به نرفتن کرد اما با مخالفت مادر به او گفت که اجازه بدهید که من بروم. اول محرم برای عزاداری به هیئت رفته برای اینکه به جبهه شود نذر کرده بود که ده کیلو شیر برای قبول شدن نذر به هیئت ببرد.

شب عاشورا نذرش قبول شده بود ده کیلو شیر برد و بعد از پخش شیر هنگامیکه چراغها خاموش بود حال شهید خراب شده دلیل آن را پس از بهبود یافتن از او سوال کردند پاسخ داده بود که مادر من صحنه کربلا را دیدم.

در اولین اعزامش به شهادت رسید

پس از اعرام شهید به جبهه هنگامیکه یک ماه نیم الی دو ماه از زمان حضور در جبهه گذشت در حمله بستان زمانیکه در حال بردن مهمات با شاهین بود صدای انفجار آمد در اولین بار به جبهه اعزام شده بود و در نهم آذر ماه 1360به مقام شهادت نائل گشت.

اما چون شناسنامه شهید صادره از سنندج بود پیکر مطهر او به سنندج انتقال داده پانزده روز در آنجا بوده و هر زمان که می خواستند دفن کنند مسئله ای پیش می آمد شهید به خواب می آمد که من را دفن نکنید و بعد از اینکه به جبهه رفته و سراغ شهید را از دوستان او می گیرند اعلام می کنند که مطلق به تهران و اعزامی ار تهران است و در تاریخ بیست و سوم آذر 1360 پیکر مطهر و دفن می گردد.

خواهر شهید: شهید به حرام و حلال و نماز خیلی اهمیت می دادند، وصله رحم را رعایت می کردند. و خیلی مهربان بود و به خانواده اهمیت می داد.

در نامه شهید عنوان کرده بود: که تا پادگان محمدیه را نگیریم به خانه نمی آئیم – اگر خودتان هم اینجا باشید و به اینجا بیاید همین احساس من را داشتند و به خانه نمی آمدید.

مادر شهید خاطره ای از شهید عنوان می کند که فرزندم برای دیدار با دوستانش از من تقاضای پول کرد هنگامیکه در مغازه بود به او گفتم مادر شما که خودتان سردخل مغازه هستید و از کشو میز می توانید پول بردارید برای چه تقاضای پول از من را دارید گفت مادر من حرام را برنمی دارم و مال حرام می خواهم خودتان با رضایت به من بدهید.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده