از سوی انتشارات بنیاد نهج البلاغه به چاپ رسید؛
کتاب «تو هنوز اینجایی»، زندگی نامه شهید «حسین امینی امشی» که «هاجر پورواجد» همسر این شهید بزرگوار است. با مروری بر خاطرات این شهید یاد و خاطره اش را گرامی می دارد.
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ کتاب «تو هنوز اینجایی» به قلم هاجر پورواجد، زندگی نامه شهید حسین امینی امشی، این همسر شهید روایتی از روزهای با هم بودن را در قالب زندگی نامه شهید «حسین امینی امشی» را دربَرمی‌گیرد.

زندگی نامه شهید «حسین امینی امشی» در کتاب تو هنوز اینجایی!
تولد تا بلوغ

سوم بهمن ماه، سال 1338 شمسی، در روستای اُمشه سنگر از توابع سرسبز گیلان، در یک خانواده مذهبی کودکی زیبا چشم به جهان هستی گشود. به گفته مادر بزرگوارشان چون در ماه محرم به دنیا آمد، خانواده نام حسین را برای او انتخاب کرد. حسین به دنیا آمد و رشد کرد. آن ایام که کشور عزیز ما ایران از صدای چکمه ها و زمزمه اجنبی ها لحظه ای آرام نبود، این خانواده هرگز از ایمان و تقوا و توکل به خداوند و توسل به اهل بیت(ع) فاصله نگرفتند.

زندگی مشترک

با خرید یک حلقه و یک مقنعه و چادر سفید به عنوان لباس عروس، مراسم عروسی را بر پا کردیم. مراسم ما به خواست من و حسین بسیار ساده برگزار شد. در اصل، جشنی در کار نبود. ما تنها به یک مهمانی پانزده نفره و مختصر بسنده کردیم.

بعد از برپایی مراسم، دو روز مهمان خواهرش، مهری در رشت بودیم و سپس، به تهران آمدیم. من برای اولین بار بود که قدم در این شهر بزرگ می نهادم برایم خیلی جالب و دیدنی بود. در اولین توقف کمی روی چمن های میدان آزادی نشستیم. در آن زمان میدان آزادی مملو از افرادی بود که برای تفریح، بازدید و عکاسی در آن جا حضور داشتند. یک عکاس از کنار ما عبور می کرد که حسین صدا زد: «آقای عکاس! لطفاً بیا و از این عروس و داماد یک عکس یادگاری بگیر.» عکاس دور و برش را با تعجب نگاه کرد، اما عروس و دامادی ندید. حسین گفت: «دنبال چه می گردی؟» به ما نمی آید که عروس و داماد باشیم؟» و این خاطره اش را برای همیشه در قلبمان ثبت کردیم.

شهادت

اوایل آذر ماه 1365 دور هم نشسته بودیم، صحبت می کردیم. حسین گفت: «چند روزی مهمان شما هستم.» با تعجب پرسیدم: «چرا؟» گفت: «قرار است به جبهه اعزام شوم.» اعتراض کردم و گفتم : «شما تازه از جبهه برگشته اید؛ در ضمن، قبلاً هم به جبهه رفته اید. حالا وظیفه دیگران است که بروند.» او گفت: «تعجب می کنم. شما که هیچ وقت مخالفت نمی کردید. با اینکه می دانید جهاد یک امر واجب و ضروریست، چرا الان مخالفت می کنید؟» من باید بروم دیگران هم باید بروند، این یک تکلیف است تمام کسانی که می توانند باید بروند. تا زمانی که صدای توپ و تانک شنیده می شود و دشمن در خاک ما حضور دارد، رفتن به جبهه وظیفه همه ما است.» گفتم: «درست! همه این ها را می دانم، اما هر بار که شما به جبهه می روید من تنها می شوم. پدر و مادر پیر و مریض هستند، خواهرتان هم همین طور. بچه ها کوچک و ناتوانند در غیاب شما من می مانم با کوله باری از مشکلات. شما بگو با این مشکلات چه کنم؟»...

این کتاب از سوی بنیاد نهج البلاغه - در سال 1394 چاپ شده است. چاپ اول این کتاب با شمارگان هزار نسخه، به قیمت سه هزار و پانصد تومان بفروش رسید.

علاقمندان به تهیه این کتاب می‌توانند با مراجعه به کتابخانه تخصصی ایثار و شهادت شهرستان های استان تهران و یا با شماره تماس 54132240-021 تماس حاصل نمایند.

انتهای پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده