روایتی از خانواده شهید «غلام پور»
دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۴۷
هنوز یک سالی به سربازی شهید مانده بود که ایشان اصرار داشتند که حتماً به سربازی بروند هر چه گفتم هنوز زود است و به موقعش حتماً خبرت می کنند، گفت نه من باید این سری با دوستانم بروم و همین کار را هم انجام داد و عازم جبهه شد.
کمتر از چهل روز به پایان سربازی اش مانده بود!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید حسین غلام پور، یادگار «محمد» و «کبرا» است که در بیست و نهم آبان 1346، در شهرستان دماوند دیده به جهان گشود. ایشان تا دوم راهنمایی درس خواندند و سپس تصمیم گرفت کمک خرج خانواده باشد و مشغول کار شد. و به عنوان یکی از نیروهای جان بر کف ارتش مقتدر جمهوری اسلامی ایران در جبهه‌ها حضور یافت.

این شهید گرانقدر در نوزدهم مرداد ماه 1366، در میمک توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار وی در روستای فرامه تابعه زادگاهش قرار دارد.

روایتی خواندنی از مادر شهید؛

سربازی زودتر از موعد!

هنوز یک سالی به سربازی شهید مانده بود که ایشان اصرار داشتند که حتماً به سربازی بروند هر چه گفتم هنوز زود است و به موقعش حتماً خبرت می کنند، گفت نه من باید این سری با دوستانم بروم و همین کار را هم انجام داد و عازم جبهه شد و وقتی هم که رفت آنقدر دلبسته سربازی و خدمت بود که کمتر به مرخصی می آمد.

اما هر هفته برای تک تک ما جداگانه نامه می داد تا اینکه چند وقت گذشت و خبری از ایشان نشد خیلی نگران بودیم که متوجه شدیم مجروح شده است که به اجبار به مرخصی فرستادند و باعث شد تا چند روزی در کنار ما باشد ولی هنوز بهبود کامل نیافته بود که دوباره عازم جبهه شد.

خیلی دوست داشت مرا به مکه بفرستد

همیشه می گفت: اگر جنگ و جبهه تمام شد حتماً خانه قدیمی را خراب می کنیم و با کمک هم آنجا را می سازیم، خیلی دوست داشت مرا به مکه بفرستد که در زمان حیاتش این اتفاق نیفتاد ولی بعد از شهادتش از طرف بنیاد شهید به مکه رفتم که باز هم از توجهات و از خواسته پسرم بود که به مکه رفتم.

حسن غلامپور برادر شهید نقل می کند:

من لیاقت نداشتم شهید شوم!

حسین در منطقه سومار از ناحیه پا ترکش خورد و دچار مجروحیت شد، سه روز در بیمارستان بود و بعد به دماوند آمد. یک روز مشغول تعمیر ماشین در منزلمان بودم که یک آمبولانس حسین را به منزل ما آرود خیلی ترسیدم، جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم او شروع کرد به گریه کردن و گفت: داداش دیدی من لیاقت نداشتم شهید شوم!...

برای شهادت گریه می کرد

خدا مرا دوست نداشت کلی با او حرف زدم تا آرام شد و دوران مجروحیت را در خانه ما به سر برد تا اینکه کم کم بهتر شد خواست به جبهه برگردد ولی به او اطلاع دادند چون مجروحیتش سنگین است نمی خواهد برگردد. و این در حالی بود که چهل روز بیشتر به پایان سربازی اش نمانده بود، ولی او قبول نکرد و هر چه اصرار کردیم اثری نداشت او به جبهه بازگشت و بعد از دو روز مجدداً به مرخصی آمد.

حسین این بار با همیشه فرق داشت. خواهرش در آن زمان تهران بود به او گفت: حسین این بار که به مرخصی آمدی به خانه ما بیا او در جواب گفت: اگر این دفعه با تابوت برنگشتم حتماً به خانه شما می آیم.

دیدار آخر

بار آخری که حسین خداحافظی می کرد به زن داداش(خانم من) گفت: به من الهام شده که این بار آخری است که شما را می بینم و همه ما از این حرف او ناراحت شدیم و گفت: اگر سالم برگردم حتما ازدواج می کنم.

وقتی ناراحتی ما را دید گفت: گریه نکنید اگر خدا می خواست همان بار اولی که مجروح شدم به شهادت می رسیدم. هر بار که می خواست برود خیلی به پشت سرش توجه نمی کرد ولی آن بار چندین بار به ما نگاه کرد و این کارهایش برایمان خیلی عجیب بود.

عزایش با عزای پسر فاطمه(ص) یکی شد

چند روز مانده بود که سربازی اش تمام شود که به شهادت رسید روز اول محرم، عزایش با عزای پسر فاطمه(ص) یکی شد. او علاقه خاصی به امام حسین(ع) داشت. نامش حسین بود و در عزای او نیز به شهادت رسید. داغ او به قدری سنگین بود که پدرم همیشه می گفت: نمی توانم شهادت او را تحمل کنم و تا سال او نشده فوت نمود و به حسین پیوست.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده