زندگی نامه شهید 19 ساله
شهید علی اصغر دریابیگ از شهدای شهرستان قائمشهر است که با سخت کوشی در زندگی و تلاشِ بی وقفه در راه به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی به شهادت رسید.
تنها نان آور خانواده اش بود!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید علی اصغر دریابیگ در روز یکم اسفند 1348 در قائمشهر دیده به جهان گشود پس از دو سال همراه خانواده خویش به تهران عزیمت نمودند. علی اصغر در خانواده ای چشم به جهان گشود که زندگی از همان اوایل بر تن کوچک او چیره گشت.

هر سال با نمرات بسیار خوب قبول می شد

خانواده ای که پدر آن خانه با تن رنجور و بیمار خود نان آور خانواده بود اما ایمان و دین در همگی به خصوص در علی اصغر بسیار به فرائض دینی خود و واجبات علاقه بسیار قابل توجهی داشت تا آنکه قدم به سنی گذاشت که زنگ مدرسه در گوشش طنین انداز شد این طور که از شواهد پیدا بود او بسیار با هوش و زرنگ بود و هر سال با نمرات بسیار خوب قبول می شد.

مجبور به ترک تحصیل شد

تا آنکه دوران ابتدایی را با موفقیت کامل به پایان رسانده بدون آنکه حتی یک نفر برای تحصیل او رنگ مدرسه را ببیند اما در این زمان و درست در لحظه سرنوشت زندگی او یعنی دوران راهنمایی بود که فشار شدید زندگی آن قدر بر تن او چیره گشت که ناگزیر به ترک تحصیل و کار در جایی به نام آلومینیوم سازی شد.

او فقط یازده سال سن داشت

آری او با اینکه هنوز یازده سال بیش نداشت و تازه طعم شیرین درس را مزه مزه کرده بود و دستهای کوچک او با دنیای قلم و کتاب و درس عجین شده بود خیلی زود و زودتر از آنی که هر کس فکرش را بکند و دنیای سر سخت کارگری دست و پنجه نرم کرد بعد از آن که در آلومینیوم سازی شروع به کار کرد به طور شبانه به ادامه تحصیل پرداخت.

از کودکی کار را آغاز کرده بود

و این نشانه ی همت والای او بود در کودکی کار سخت و در این شرایط ادامه تحصیل فشار این کار آنقدر بود که تا دوم راهنمایی بیش نتوانست ادامه دهد و مجبور شد که کارکردن و نقش اصلی را در اقتصاد خانواده بازی کردن را زمینه کار خود قرار دهد با این حال همیشه اطلاعت پذیر پدر و مادر بر طبق آیه شریفه و با لوالدین احسانا بود و هیچگاه از احترام آنان خارج نمی شد با آن که سن کم و کار مشقت بار هیچ گاه نمازش ترک نمی شد.

مادر او که همیشه از خوبیهای او می گوید هیچ گاه شب تکمیل شدن پانزده سالگی او را از یاد نمی برد بلی بعد از آنکه به حمام رفته و غسل می کند و به زیارت حرم حضرت عبد العظیم (ع) رفته و با خدای خود عهد و پیمان جدی می بندد.

همت بالای شهید

آری همچنین همت بلند بالائی از هر کسی بعید است به هر حال با رسیدن سال 1357 لطمه دیگری بر زندگی او و آن هم فلج شدن پدر از ناحیه کمر و لگن باعث می شود که او بیشتر به فکر خانواده باشد و از هر وقت کمی برای کار کردن سود ببرد چرا که علیرغم داشتن برادر که آنان به فکر زندگی خود بود مجبور بود کار شتری را پیشه خود سازد.

نمازش اول وقت بود

به هر حال او هیچ گاه ناامید نشده و همچنان با تمامی توان خودش در خدمت خانواده بود و چیز مهمی که در او بود اخلاق نیکوی او و انجام فرائض دینی و واجبات اوست و در نظر همگان است نماز او همیشه سروقت بود و هیچ گاه کوچکترین کوتاهی در واجبات دین او دیده نشد تا اینکه در سال 1364 پدر خانواده که به رحمت خدا رفت فاجعه ای دیگر بر پیکر خانواده او و او پدیدار گشت و مسئولیتش بیش از پیش بیشتر شد.

پادگان پرند

او بالاخره به هر حال با چند سال همراه با کار و کارگری به سربازی اقتضا می کند از آنجا که علاقه وافری به نهادهای انقلابی داشت پاسدار وظیفه کمیته انقلاب اسلامی می شود و بعد از پایان مراحل پذیرش در تاریخ بیست و هشتم فروردین ماه 1367 به پادگان پرند جهت آموزش اعزام می شود.

پس از پایان دوران آموزشی به اهواز اعزام می شود بعد از مدت کوتاهی به باختران می رود پس از پانزده روز آموزش سریعاً به شلمچه اعزام و محل خدمت او معلوم می گردد در هر صورت با اینکه در خدمت مقدس سزبازی به سر می برد باز هم از خانواده دست بر نداشت.

و در چند نامه ای که برای خانواده فرستاده بود از فامیلها از همگی درخواست می کرد که به خانواده اش سروسامان بدهند آری او هیچ گاه طالب ناراحتی و رنج و غم خانواده نبود در خدمت تمامی همسنگران از او تعریف می کردند.

اخلاقش زبانزد بود

و او را بسیار دوست می داشتند در بین دوستان بچه محل ها آشنایان و مخصوصاً فامیل دارای محبوبیت خاصی بود و فقط و فقط اخلاق نیکو و خصلت جوانمردیش چرا که هیچگاه ناراحتی هیچ کس حتی دوستان و آشنایان را نداشت و طاقت دیدن و شنیدن ناراحتی آنان را نداشت همسنگران او و هم محله هایش و همسنگرانش همگی از خوبیهای او می گویند.

حتی آشنایان و فامیل از او می گویند از مهر و وفایش و مادرش از اخلاق و رفتار و مهربانی هایش می گوید و از جای فعالیتش چرا که او تنها نان آور مادرش بود به هر حال علی اصغر در تاریخ هجدهم مرداد ماه 1367 یعنی درست زمانی که هنوز شش ماه از خدمت او نگذشته بود به شهادت رسید.

شب شهادت

و به نقل از دوستان همسنگرش او شب قبل از شهادت به نماز خواندن مشغول بود صبح زود پس از آنکه تنها کمپوت باقی مانده خود در بین دوستان تقسیم می کند خبر از اتفاقی که برایش خواهد افتاد می دهد آری خبر شهادتش را و بدین ترتیب در تاریخ پنجم مرداد 1367 فاجعه ای دیگر و بزرگتر برای این خانواده و این بار نان آور واقعی زندگی و خانواده آری علی اصغر این چنین زیست.

و این چنین افتخاری به شهادت رسید باشد که انشاالله رهرو راهش باشیم. آری علی اصغر شربت شیرین شهادت را با افتخار نوشید چرا که خود خوب می دانست که عاقبت او جه خواهد شد او در حالی این دنیا را ترک کرد که تنها نان آور خانواده اش بود و تنها تکیه گاه آنان.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده