در وصیت نامه شهید «علی اکبر حاجی پور نژاد» آمده است
شهید «علی اکبر حاجی پور نژاد» در وصیت نامه اش می نویسد؛ هيئت را هميشه به پا داريد و چراغ امام حسين را خاموش نگذاريد چون به فرمان امام ما هرچه داريم از اين خاندان نبوت است
چراغ امام حسين را خاموش نگذاريد
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید علی اکبر حاجی پور نژاد، پانزدهم مرداد ماه 1346، در شهرستان ری به دنیا آمد. پدرش علی اشرف، کارگر فروشگاه بود و مادرش ملک تاج نام داشت.
ایشان تا اول متوسطه در رشته انسانی درس خواند و سپس به عنوان یکی از نیروهای جان بر کف ارتش مقتدر جمهوری اسلامی ایران در جبهه‌ها حضور یافت.
این شهید گرانقدر در پنجم مرداد ماه 1366، با سمت راننده در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلب، به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

متن وصيت نامه شهید علی اکبر حاجی پورنژاد:

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام و درود بر تمامي رزمندگان به اميد پيروزي ايران. اميدوارم که روزي شود که همه مسلمين و خانواده ي خودم بتواند با چشم و قدم خود پا بر خاک پاک سالار شهيدان حسين بن علي (ع) بگذاريم وپيشاني خود را و لب خيسمان را را بر تربت پاک سالار شهيدان بگذاريم.

اگر شهادت نصیبم شود!

پدرو مادر عزيزم الان که اين نامه را می نويسم در زير توپ و بمباران هوايی قرار گرفته ام اين را نمی گويم که خدای ناکرده شما را به هول و ولا بيندازم يا ناراحت کنم می خواهم با شما راحت صحبت کنم دوست دارم شما اين را به عنوان وصيت از من داشته باشيد شايد ديگر فرصتی نباشد که من دوست دارم که اين شهادت نصيب من هم شود و اين آرزوی من است اگر لياقت داشته باشم.

عزیزانم مواظب خودتان باشید

و مثل برادران ديگر جان خود را به فرمان امام در راه ملت و کشورم ادا کنم. پدر و مادر عزيزم از شما تقاضا دارم مواظب خودتان باشيد در موقع بمباران و يا موشک زدن به جای امنی برويد و اگر می توانيد را به ديگران هم اطلاع دهيد و کمک آنها باشيد.

چراغ امام حسين را خاموش نگذاريد

و هيئت را هميشه به پا داريد و چراغ امام حسين را خاموش نگذاريد چون به فرمان امام ما هرچه داريم از اين خاندان نبوت است و ديگر اينکه اگر برای پدر امکان دارد تا آنجا که می تواند دنبال کار داداش باشد و داداش را مراقبت کنيد و به بيمارستانهای خوب ببريد.

و يا برايش پرستار مخصوص بگيريد نگذاريد تو را به خدا از دست برود چون سميرا طاقت گريه اش را ندارم و هيچ موقع نمی خواهم او بی پدرشود ناراحتی او ناراحتی من است و اگر روزی شود که من در اين دنيا نباشم اشک تو ای مادر و اشک سميرا جان مرا خيس کند من ناراحت می شوم پیکر  من را به امامزاده داود هديه کنيد.

حلالم کنید!

و مادرم را تنها نگذاريد و به مهدی و خواهرم بگوييد مرا حلال کنيد و همين طور پسر عمه و بچه هايش و صحبتی هم با خواهرم و برادر کوچکترم و همين طور محمد آقا دارم داداش را رسيدگی کنيد تو را به خدا اگر داد و فرياد می زند از او ناراحت نشويد.

تا جايی که می توانيد با او بگو و بخند کنيد تا اينکه احساس نکند که ديگر دنيا به آخر رسيده و ديگر خوب نمی شود با ملايمت با داداش صحبت و به پدر بگوييد اگر تعاون سپاه دوباره برای داداش آمدند آنها را بيرون نکنيد و بگذاريد آنها کارشان را انجام دهيد.

چون بايد از اوضاع و احوال داداش باخبر باشند و اين را هم بگويم از اين موضوع به داداش چيزی نگوييد که ناراحت شود خدای ناکرده دچار تشنج شود تا جايی که می توانيد مراقب اوضاع باشيد از قول من به همه سلام برسانيد حلاليت بطلبيد و به امام خمينی هم سلام برسانيد و بگوييد تا آخرين قطره ی خونم از پرچم و ملت و خاکم دفاع کنم و السلام و عليکم و رحمت الله.

ساعت هشت صبح، بیستم تیر ماه 65 در منطقه سومار پل هفت دهنه.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده