قسمت اول وصیت نامه شهید «حسنعلی کریم زاده بادرود»
شهید «حسنعلی کریم زاده بادرود» در وصیت نامه اش می نگارد؛ من شهادت را در زندگیم برگزیده ام. چون نمی خواهم مرگ در زندگیم از روزنه یا سوراخی راه پیدا کند. از مرگ خصوصا مرگ بی هدف می ترسم و لرزانم ولی از شهادت باکی ندارم و هر لحظه منتظر آن هستم.
امامزادگان عشق

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید حسنعلی کریم زاده بادرود، سیزدهم مرداد ماه 1345، در محله صفاییه از توابع شهرستان ری چشم به جهان گشود. پدرش علی، در کارخانه چیت سازی کار می کرد و مادرش پریدخت نام داشت.
ایشان تا مقطع چهارم متوسطه در رشته تجربی درس خواند و سپس به عنوان پاسدار کمیته انقلاب اسلامی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم فروردین 1363، با سمت تک تیرانداز در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر و کمر، به شهادت رسید. پیکر او را در بهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند.

متن وصیت نامه شهید:

بسم رب الشهدا و الصدیقین

الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ

با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی، و با سلام و درود بر رزمندگان اسلام و سلام بر شهدا، از کربلا تا ایران و از دشت آزادگان تا جزیره مجنون خصوصا شهدای گمنام هر چه فکر میکنم در وصیتنامه ام چه بنویسم فکر و قلمم درباره این موضوع قاصر است، تصمیم گرفتم قلم را روی کاغذ بگذارم و به امید خدا هر چه به فکرم رسید سریعاً روی کاغذ حک کنم.

بهترین نوع مرگ «شهادت» است

حالا دیگر صدایم به گوش کسی نمی رسد از این سو می بایست حرف و سخن و پیامم را به روی کاغذ نقش ببندم اکنون که فکر میکنم غروب عمرم نزدیک است، بهترین مرگ را که شهادت در راه خداست برگزیده ام چون: آنانکه توان و قدرت انتخاب شهادت را ندارند، مرگ آنها را انتخاب خواهد کرد.

از مرگ می ترسم ولی از شهادت نه!

من شهادت را در زندگیم برگزیده ام. چون نمی خواهم مرگ در زندگیم از روزنه یا سوراخی راه پیدا کند. از مرگ خصوصا مرگ بی هدف می ترسم و لرزانم ولی از شهادت باکی ندارم و هر لحظه منتظر آن هستم. مرگ شتری است که درب خانه همه کس می خوابد ولی خوشا به حال کسی که مرگی را انتخاب کرده باشد که عاقبت آن رستگاری است.

برای ادامه دادن راه شهدا به جبهه می روم

اکنون که جبهه ها نیاز به جوانان دارد این را وظیفه خود دانستم که بر صف دیگر برادران رزمنده بپیوندم برای الله، انشاالله. این را بگویم که برای ادامه راه شهدا خصوصاً حمیدرضا غضنفری و رضا باقری به جبهه می روم و سلاح آنها را به دوش می کشم.

خداوند به چهار طریق به من احسان و لطف خواهد کرد، اول آنکه برای همیشه مجروح و معلولم خواهد کرد و یا برای همیشه یا مدتی به اسارت در خواهد آورد و یا شهیدم خواهد کرد و یا ناقابلی از هر سه زنده خواهم ماند و به طریقی جان خواهم سپرد. جبهه رفتنم، خدا شاهد و گواه است که از روی هوای نفس نیست.

فقط با ریختن خونم خدای خود را خشنود می کنم

برای خشم و ترس از خداوند مهربانم نیست برای عذاب دردناک خداوند و رحمت لامتناهی خدا نیست. برای نعمتهای جاودانی خداوند به جبهه نمی روم بلکه برای رضای خدا به جبهه می روم. و پروردگارم را شایسته ثنا و ستایش دیدم و تصمیم گرفتم خود را برای او فنا کنم هر چه فکر می کنم چگونه می بایست خدای خود را از خود راضی و خشنود کنم راهی را پیدا نمیکنم مگر آنکه با ریختن خونم بر زمین مطهر پاک جبهه ها.

توصیه شهید

خدایم، معبودم، پروردگارم از من راضی شود آرزوی شهادت را میکنم ولی برای شهادت به جبهه نمی روم. برای اینکه خداوند از شهیدان و این حقیر راضی شود دعا کنید و از خدا بخواهید که همه شهیدان را با عبدالله الحسین محشور بگرداند. از خدا می خواهم که اگر سعادت داشتن پیکرم را داشتم.

پیکر مرا در میان شهدای کربلای ایران یعنی بهشت زهرا(س) دفن کنید. و هر چه به قبر شهدای گمنام نزدیکتر باشد برای من بهتر است و اگر پیکر نداشتم و همچون دوستانم گمنام بودم که چه بهتر ولی مادرم و پدرم شبهای جمعه سفری به امامزادگان بر مزار اموات و شهدا و گمنام ها داشته باشید، مواظب باشید که با عملتان خون شهدایمان را پایمال نکنید.

مادرم: هرگاه خواستی به منزلم بیایی اول به شهدای گمنام سر بزن

به هر قبولی این عزیزان دعا کنید، سلام مرا به امام امت برسانید. مادرم اگر جنازه ام به دستت رسید و قبر و مزاری داشتم مبادا مستقیماً بر مزار من بیایی مبادا از شهدای گمنام صرف نظر کنی و بر مزار من بنشینی هر وقت که خواستی به منزلم تشریف بیاوری اول سر مزار شهدای گمنام برو.

و بعد سر مزار من تشریف بیاور، مادرم و پدرم نمی گویم که برایم گریه نکنید، چون گریه نکردن بر شهید کاری است غیر انسانی، برایم گریه کنید ولی با چشم دل، خنده کنید ولی با گوشه های لبهایتان سعی کنید که جلوی کسی برایم گریه نکنید هر وقت مادرم خواستی خیلی بلند بلند برایم گریه کنی.

مادرم: برای سر بی بدن حسین گریه کن

جمعه ها صبح زود که هنوز کسی به بهشت زهرا نیامده بیا و بلند بلند برایم گریه کن، ولی مادرم آن وقت به یاد جدایی سر اباعبدالله الحسین با تنش گریه کن، آن وقت بیاد تشنگی امام حسین (ع) در صحرا ی کربلا گریه کن، آن وقت بیاد دختر هجده ساله پیامبر اکرم ص فاطمه زهرا (ص) آن بانوی پهلو شکسته و بازو ورم کرده گریه کنید، و از آن برایم توفیق رستگاری و قبولی شهادتم را از او و ائمه بخواه آن وقت از خدا بخواه که خدا تو را فرزند فاطمه (س) و پیرو راهش قرار دهد.

ادامه دارد...

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده