خاطره ای هنگام اعزام به جبهه از شهید «رضا رسولی»؛
خدایا، بار پروردگارا چقدر سخت است آن لحظه های آخر که می خواهند با کسی خداحافظی کنیم. یادم نمی رود وقتی می خواستم به جبهه اعزام بشوم در راه آهن تهران یک برادری که می خواست به جبهه اعزام بشود با همسر جوان خود چگونه خداحافظی می کرد.
دلنوشته ای در وصف رفتن به جبهه
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، شهید رضا رسولی، یکم مهر 1348، در روستای پیرسواران از توابع شهرستان ملایر چشم به جهان گشود. پدرش قاسم، کارگر قهوه خانه بود و مادرش کبرا نام داشت.

ایشان تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر در دهم مرداد ماه 1367، با سمت فرمانده دسته در بمباران هوایی شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، شهید شد. پیکر او را در بهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند.

لازم به ذکر است برادر دیگر رضا که رسول نام داشت نیز  به درجه رفیع شهادت نائل شده است.

خاطره ای هنگام اعزام به جبهه از راه آهن تهران؛

خدایا، بار پروردگارا چقدر سخت است آن لحظه های آخر که می خواهند با کسی خداحافظی کنیم. یادم نمی رود وقتی می خواستم به جبهه اعزام بشوم در راه آهن تهران یک برادری که می خواست به جبهه اعزام بشود با همسر جوان خود چگونه خداحافظی می کرد.

وقتی که انسان اینها را می بیند چه حالی به او دست می دهد واقعاً انسان را به یاد کربلا می اندازد وقتی که این برادر می خواست به قطار سوار شود یک فرزند کوچک هم داشت فرزند به پدر نگاه می کند. می گفت بابا وقتی برود به سلامت بابا وقتی که این همسر با شوهر خود خداحافظی می کند قلب آدم آتشی می زد.

همسر خود خیره خیره نگاه می کرد و گفت: خدا چون برای اسلام و قرآن است قبول کردم و این جدای را از دل و جان می پذیرم و حاضرم فرزند را هم روانه جهاد با کفر جهانی کنم.

و یک پیرزنی که فرزند جوانش می خواست به جبهه بیایید می بود عزیزم به سلامتی در آنجا هم دعا کنی که من هم به جبهه بیاییم. خدایا این عشق حسین چه کرده که ما از جوان دوازده ساله تا پیرزن و مرد نود ساله آماده ی شهادت است.

بیستم دی ماه 62 در راه آهن تهران.

دلنوشته ای در وصف رفتن به جبهه
منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده