زندگی نامه شهید «غلامرضا مهدی سلطان» منتشر شد؛
شهید غلامرضا همیشه میگفت پدر دعا کن که هر جه زودتر شهید بشوم و به تمامی شهداء بپیوندم و امام را دعا و یاری کنید تا روزی که خبر مفقود الاثر شدن غلامرضا را آوردند پدر او سه روز را در منطقه جنگی به جستجوی فرزند خود پرداخت.
زندگی مدبرانه شهید بی نشان «غلامرضا مهدی سلطان»

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، مفقود الاثر غلامرضا مهدی سلطان بیست و هشتم اردیبهشت 1344، فرزند محمد راننده بود و مادرش نرجس نام داشت.

ایشان تا سن هفت سالگی را در منطقه دولاب بوده از هقت سالگی به بعد مشغول درس خواندن شده بود او در سن نه سالگی مادر خود را که مدتی چند سال کسالت داشته از دست داد و او پیش پدر خود باز هم به درسش ادامه داد.

تا زمانیکه پدر وی ازدواج کرد بعد از ازدواج پدر مفقود غلامرضا بر اثر تصادف با تاکسی که محل سرمایه ایشان بود به زندان افتاد و پدر او و مادرش را به منزل عمه اش فرستاد بعد از مدتی وی از زندان آزاد شد به نزد خانواده خود بازگشت.

در هنگامیکه پدر او در زندان به سر میبرد مشغول به کار کردن بوده مخارج زندگی خانواده را بدست میاورد و با مکم مددکارهیا زندان به خانواده میرساند بعد از آزاد شدن پدر مفقود غلامرض امهدی سلظان بخاطر کثیف بودن محیط دولاب به کرج انتقال دادند.

مفقود غلامرضا دوران ابتدائی را در تهران به درس خواندن ادامه داده و دوران راهنمائی و گرفتن پایه تحصیلی سوم راهنمائی را در مدرسه راهنمایی حکیم نظام کرج دنبال کرده در زمانیکه ایشان به تحصیل خود در کرج ادامه میداد.

انقلاب ایران به وقوع پیوست مفقود غلامرضا در کلیه راهپیمائیهای که در روز بود و نمازهای جمعه و جماعات شرکت مینمود البته به همراه پدر خود بعد پدر مفقود غلامرضا در بسیج مستضعفین ثبت نام نمود و مشغول به فعالیت شد.

و پسر خود یعنی غلامرضا را هم به شرکت در بسیج تشویق کرد و مفقود غلامرضا هم یک عضو بسیج شد بعد از مدت شش ماه فعالیت در بسیج مفقود غلامرضا توانست به سپاه پاسداران راه یابد و مشغول به فعالیت شود.

مدت یکسال و نیم در سپاه گراند او شش ماه دوره دوره سپاه خود رادر پادگان امام علی النقی در (سعد آباد سابق) گذراند بعد از دوره تعلیمات مأموریت ایشان را به نیک شهر انداخته و در انجا مشغول خدمت به جمهوری اسلامی شد.

غلامرضا هر چند مدت یکبار به مرخصی نزد پدر و مادر خود میامد در زمانیکه مفقود غلامرضا تصمیم عضویت کار در سپاه را داشت. پدر او منزل خود را به ورامین شهرک آزادیه انتقال داده بود و به همین دلیل غلامرضا برای اینکه اگر کسی به تحقیقات آمد آدرس منزل مادربزرگ خود را داده بود.

غلامرضا برای تحقیقات سپاه هر چند مدت یکبار به منزل مادربزرگ خود میرفت و بر اثر رفت و آمدهای او دایی هایش را اغفال نموده و بدون اطلاع پدر و مادر در روز عید غدیر دختر خود را به عقد ایشان در آوردند و پنج روز بعد مرسام عقد کنان ایشان به جبهه اعزام شده.

شهید غلامرضا همیشه میگفت پدر دعا کن که هر جه زودتر شهید بشوم و به تمامی شهداء بپیوندم و امام را دعا و یاری کنید تا روزی که خبر مفقود الاثر شدن غلامرضا را آوردند پدر او سه روز را در منطقه جنگی به جستجوی فرزند خود پرداخت.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده