از سوی انتشارات پیام آزادگان به چاپ رسید؛
کتاب «شبی با صدای زنجره»، مجموعه‌ای از خاطرات حجت الاسلام والمسلمین حاج سید علی اکبر ابوترابی است که «مسلم ناصری» با بیان این خاطرات یاد و خاطره این سید آزاده را گرامی می دارد.
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ کتاب «شبی با صدای زنجره» به قلم مسلم ناصری، خاطرات سید آزادگان، حجت الاسلام والمسلمین حاج سید علی اکبر ابوترابی، مدت ده سال در سخت ترین شرایط، رهبری آزادگان را در زندان های رژیم ضد بشری صدام به عهده داشت و با دل سوزی و مهربانی به آزادگان خدمت کرد و هوشمندانه، خطرات را از آنان دور نمود.  که مجموعه‌ای از مجموعه خاطرات حجت الاسلام و المسلمین «علی اکبر ابوترابی» را دربَرمی‌گیرد.

خاطرات سید آزادگان «علی اکبر ابوترابی» در کتاب «شبی با صدای زنجره»

قُوی آبی در خیابان

چند سرباز، ورودی میدان ایستاده بودند، سید علی اکبر احساس کرد یقه کیب بلوز سفید نمی گذارد به راحتی نفس بکشد، دوباره از آینه تا ته خیابان را دید زد: «نکند لو رفته باشیم.» سرعتش را کم کرد. چرخی دور فلکه زد و با احتیاط اطراف را وارسی کرد. همه چیز عادی به نظر می رسید. جز مردی که جلو سماور سازی ایستاده بود و کمی مشکوک بود؛ اما وقتی مرد با سمماوری ایستاده بود و کمی مشکوک بود؛ اما وقتی مرد با سماوری به راه افتاد کمی خیالش راحت شد. مستقیم رفت سمت چپ. قرارشان سرکوچه بود. نیم نگاهی به سربازها انداخت که صاف ایستاده بودند. آهسته چرخید. به کوچه که رسید، بوق کوتاهی زد. فکر کرد امروز شاه از ترس، همه جا سرباز کاشته. جلو دکه ی روزنامه فروشی ترمز کرد. رفت سایه ی درخت چنار پیاده شد. روزنامه ای خرید. دوباره آن را بست و باز کرد.

اندرزگو را دید که از آن طرف خیابان آمد. لحظه ای صبر کرد. وقتی برگشت، سیدعلی اندرزگو روی صندلی تمیز و زردجلو نشسته بود؛ با کلاه دوره داری بر سر.

- قرار ملاقات چطور بود؟

- خیلی خوب. چند روز بعد صدایش بلند می شود.

- اسلحه ها را...

آره. همه چیز موفقیت آمیز بود.

سویچ را چرخاند. دودی از عقب فولکس آبی رنگ پخش شد در هوا. فولکس نرم به راه افتاد و چرخ های صافش از آسفالت داغ تابستانی جدا شد. اندرزگو نیم نگاهی به عبا و عمامه ی مشکی خود کرد که صندلی عقب گذاشته شده بود. وقتی می آمد لباس شیخی اش را پوشید تا کمتر کسی به آن ها شک کند. سید که از موفقیت اندرزگو خوش حال بود جلوتر دور زد، وارد کوچه ی باریکی شد، و چهار راه بعدی داخل خیابان اصلی شد و ماشین در سرازیری خیابان، سرعت گرفت.

خیابان شلوغ بود. سید از آینه مراقب اطراف بود. سرِ چهارراه، چند سرباز ایستاده بودند، دو نفر این طرف چراغ قرمز و سه نفر آن طرف. استواری هم وسط چهار راه میخ شده بود و مثل جغد اطراف را می پایید.

- این همه سرباز از کجا آمده اند؟

اندرزگو لبخندی زد و گفت:«اگر همه ی شهر ارتشی شود بادمجان بم آفت ندارد.» بعد ادامه داد:«شنیده ام برای امنیت حضرات، هنگ کرمانشاه را آورده اند.» چراغ سبز شد و فولکس از کنار استوار گذشت. سید می خواست بوق بزند که پشیمان شد. تا میدان شوش راه زیادی نبود؛ اما ترافیک کلافه کننده بود. چه بهتر، کسی به آن ها شک نمی کرد. نزدیک بازار، همه چیز درهم و برهم بود. باربرها با آن چارچرخ های کندشان حکمرانی می کردند. گاری دستی کوچکی که پر از پارچه بود و کشیده می شد. دو نوجوان سعی می کردند. عرض خیابان را طی کنند...

این کتاب از سوی پیام آزادگان - در سال 1386 چاپ شده است. چاپ اول این کتاب با شمارگان دو هزار نسخه، به قیمت هزار و دویست تومان بفروش رسید.

علاقمندان به تهیه این کتاب می‌توانند با مراجعه به کتابخانه تخصصی ایثار و شهادت شهرستان های استان تهران و یا با شماره تماس 54132240-021 تماس حاصل نمایند.

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده