روایتی برادرانه از زندگی شهید «علی قشقایی» منتشر شد؛
قبل از انقلاب که مدرسه سپهسالار حکومت نظامی بود علی بچه ها را تحریک و سر و صدا راه می انداخت یکبار از سر پشت بام مدرسه غروب بوده که افسر نگهبان سرکشی به نیروهایش داشته از بالای بام آب جوش که قبلا تهیه کرده بودند علی روی سر افسر نگهبان و همراهش می ریزد و آنها را مجروح و روانه بیمارستان می کند.
مردی که سودای پیروزی در سر داشت

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید علی قشقایی در سال 1345 در بهار گل و شکوفه در یک خانواده ی مذهبی در روستایی (باغخواص) ورامین چشم به جهان هستی گشود. پدرش کیومرث(فوت 1358) و مادرش عذرا نام داشت. و تا چهار سالگی در همین روستا پرورش یافت و بعد به تهران محله جنوب (مولوی) کوچ نمود.

در مهر ماه 1352 وارد مدرسه نظامیه تهران شد تا کلاس پنجم ابتدایی و بعد از آن در مهر ماه 1357 وارد مدرسه سپه سالار قدیم مدرسه مطهری جدید شد در آن زمان حاج آقا امامی کاشانی مدیر آن حوزه بودند در این دوران بود که علی انقلاب و امام را شناخت و با آن انس گرفت و پرورش یافت در اکثر راه پیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم ستم شاهی شرکت فعال داشت تا زمانی که امام وارد کشور عزیز ایران شد و ده روز بعد انقلاب بزرگ اسلامی ایران به ثمر نشست.

علی در ماه رجب تولد حضرت علی (ع) به دنیا آمد و در دوازدهم تیر ماه 1361 در ماه رمضان شهید و در روز نوزدهم رمضان مصادف با هفت علی شد یکبار قبل از انقلاب علی به زیارت حضرت امام رفته و بوسه بر دست آن بزرگوار زده بود و امام دست بر سرش کشیده بود که همیشه به رخ ما می کشید و چندین بار بعد از انقلاب به زیارت امام رسیده بود. فرزندی خندان و شاداب بود و سرزنده و خیلی با غیرت.

قبل از انقلاب که مدرسه سپهسالار حکومت نظامی بود علی بچه ها را تحریک می کرد که سر و صدا راه بیندازند. یک بار از پشت بام مدرسه غروب بوده که افسر نگهبان سرکشی به نیروهایش داشته از بالای بام آب جوش که قبلا تهیه کرده بودند علی روی سر افسر نگهبان و همراهش می ریزد و آنها را مجروح و روانه بیمارستان می کند.

یک روز آقای امامی کاشانی مرا خواست از این قبیل کارها خیلی برایم گفت و اعتراض میکرد که این بچه عاقبت سر همه ما را به باد می دهد کاری می کرده که اکثر شبها نگهبانان ژاندارمری تیراندازی می کردند هر چه او را نصیحت می کردیم می گفت باید همه حرکت محکم داشته باشند اگر همه حرکت کنند اینها هیچ کاری نمی توانند بکنند اینها دشمن اسلام هستند و ظلم و ستم می کنند باید نابود شوند.

سال 1358 از تهران به قرچک ورامین کوچ نمودیم و علی به ناچار ترک تحصیل نمود و ادامه تحصیل نداد. هر چند در مدرسه بهار آزادی اسم او را در کلاس دوم راهنمایی نوشتیم. مغازه کوچک خواربار فروشیر راه اندازی کرد. سال 1360 وارد بسیج شد و همان سال جهت آموزش به یزد رفت و دوره آموزشی که تمام شد چون شناسنامه او شانزده سال نداشت او را به تهران عودت دادند.

وقتی به تهران بازگشت خودش شناسنامه را دستکاری نمود و یک سال آن را اضافه نمود من در آن زمان در جبهه های غرب مشغول ادای فریضه جهاد بودم نزدیک به یک سال بود در آن منطقه بودم علی به ناچار رضایت نامه را توسط دوستانش خدمت برادر بزرگم حسن آقا برده بود به ناچار او هم موافقت کرده بود چون برادرم حسن آقا هم از طریق بسیج اداره چندین ماه بود که در منطقه جنوب بودند وقتی موافقت را گرفت سال 1361 بعد از عید وارد جبهه غرب در گیلان غرب اعزام شد که این از طریق جنوب حمله داشت همان شب بچه های غرب ایزایی عملیاتی نمودند که دشمن نیروهای غرب را به جنوب اعزام نکند چون داشت جابجایی نیرو می نمود و در این عملیات ایزایی علی به فیض شهادت نائل گردید و سر سفره آقایش اباعبدالله نشست.

یک سال قبل از انقلاب رساله امام را به من هدیه داد. یک سال قبل در روستای باغخواص زادگاهش در مدرسه آنجا با زغال درشت مرگ بر شاه نوشته بود که دائیم را به پاسگاه آورده و آنقدر زده بودند که آدرس علی را بگیرند حتی دائیم را در آن زمان اسفند ماه 56 درون حوض آب انداخته بودند و شکنجه شده بود. و در سیزدهم تیر 1361، در گیلانغرب توسط نیروهالی عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده