زندگی نامه شهید «احمد ثابت نیا» منتشر شد؛
زمانیکه مخالفتهای مردم ایران به اوج خود رسیده بود و به صورت تظاهرات و راهپیمایی و شعار نویسی و بالاخره تکبیرهای شبانه اعلام می شد این دو برادر با مردم انقلابی ایران همکاری زیادی داشتند مخصوصا احمد در شعار نویسی به در و دیوار شهر و چسباندن اعلامیه های امام امت فعالیت چشمگیری داشت.
احمد فقط 19 سالش بود که در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت می کرد

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید احمد ثابت نیا یکم فروردین 1342، در روستای فیروز آباد از توابع شهرستان ری به  دنیا آمد. پدرش محمدحسین، کارگری می کرد و مادرش زهرا نام داشت.

پدر شغل باربری داشت و مادر هم برای اینکه اقتصاد خانواده فلج نباشد به کارگری در کارهاییکه بیشتر اختصاص به بانوان دارد مشغول می شد. هر چند نظر مادی مستضعف بودند (تا جاییکه اغلب مجبور می شد برای اداره امور زندگی خود از صندوقهای قرض الحسنه وام بگیرد) از لحاظ معنوی در حد اعلایی قرار داشتند و فرزندان خود را مکتبی پرورش داده بودند. بزرگترین انها محمود بود که به سال 1335 متولد شد.

از وقتی وی را به مدرسه فرستادند تا سال ششم ابتدایی بیشتر درس نخواند گویا درک کرده بود که لازمست به کارهای بدنی بپردازد تا چرخ اقتصاد خانواده را به حرکت بیشتری وادارد و اولین کار خود را نیز در یک تعمیرگاه اتومبیل شروع نمود. بعد از یوم الله 15 خرداد سال 1342 و تبعید امام امت از طرف رژیم ستم شاهی به ترکیه مادرش احمد را باردار بود.

و این جمله را که امام امت فرموده: طرفداران من اکنون در گهوراه یا شکم مادرانشان هستند در مورد این جنین صادق بود و مادر حامل وی نیز در تظاهرات و فعالیتهای مردمی ورامین شرکت می کرد و هشت سال بعد از تولد برادرش محمود از چنان مادری متعهد چشم معصومانه به این جهان گشود در یک سالگی کودکی ضعیف و مریض بود و پدرش از حضرت ابوالفضل (ع) خواست که وی را مورد محبت خود قرار داده شفایش را از خداوند متعال بخواهد که مورد اجابت واقع شد.

وی را در شش سالگی به مدرسه دوران ابتدائی را بدون وقفه گذراند و در طول زندگی با اینکه ضمن درس خواندن با همان احساس برادر بزرگتر خود هم کار می کرد در اثر تلاش با موفقیت گواهی پایان نامه انرا بگیرد در تمام دوران تحصیل نیز می کوشید تا فردی متعهد و عامل به دستورات اسلام باشد از وجود آموزگاران زن در مدارس پسرانه انتقاد می کرد می کوشید تا نماز جماعت در مدرسه دایر کند که با تهدید مدیر مدرسه مواجه می شد خودش هم از زمان طفولیت نمازش را بجای می اورد.

محمود نیز سربازیش فرا رسید و اعزام شد و مدت شش ماه در گارد ستم شاهی بود ولی چون با روحیه اش آن محیط طاغوتی سازگار نبود فرار کرد و با برگشتن از سربازی پدرش ماشینی برای وی خرید تا با آن کار کند پس از سه ماه که گذشت پدر وی پیشنهاد ازدواج را نمود که معلوم می شود: به اهمیت دادن هر چه زودتر تن در دادن به این سنت الهی و سفارشات رسول گرامی (ص) در این خصوص اگاهی داشته است پسر هم پیشنهاد را پذیرفت که ثمره ان اکنون دو فرزند است.

زمانیکه مخالفتهای مردم ایران به اوج خود رسیده بود و به صورت تظاهرات و راهپیمایی و شعار نویسی و بالاخره تکبیرهای شبانه اعلام می شد این دو برادر با مردم انقلابی ایران همکاری زیادی داشتند مخصوصا احمد در شعار نویسی به در و دیوار شهر و چسباندن اعلامیه های امام امت فعالیت چشمگیری داشت بطوری که شبها دیر به خانه می آمد هر دو برادر روز تاریخی هفده شهریور 1357 در جمع مردم حضور داشتند و در بیست و دوم بهمن همان سال نیز در پس گرفتن پادگان ها مخصوصا پادگان لویزان و باز گرداندن انها به مردم نقش بسزایی داشتند.

تا اینکه باغستان جمهوری اسلامی به بهار نشست و کاخ ستم فرعونیان برای همیشه فرو ریخت و با فرمان امام امت نهادهای انقلابی همچون کمیته و سپاه پاسداران تشکیل گردید که محمود به عضویت سپاه در امد ولی احمد را به علت صغر سن نپذیرفتند اما از آنجا که معمولا عشق را مطلبی دیگر است با مشورت پدرش و استشهاد محلی سن خود را دو سال زیادتر نمود تا مورد موافقت و پذیرش قرار گرفت در حالیکه از هشت ماه قبل خدمتگزاری را در کمیته شروع نموده بود.

با سپاهی شدن مدت بیست و پنج روز دوره نظامی دید و مامور تخریب مین شد روزی یکی از دوستانش روی مین رفت پایش قطع شد و برای کمک به ان رزمنده شتافت که به هنگام بلند شدن دو ترکش به سرش اصابت نمود.

و شهید در نامه هایی که می فرستاد و یا قبل از اعزام مرتبا بر گوش دادن و اطاعت کردن دستورات امام امت تاکید فراوان داشت. اما محمود پس از عضویت در سپاه دو ماه دوره نظامی دید و عضو رسمی ان نهاد انقلابی گشت در همین زمان کردستان مورد تاخت و تاز عوامل استکبار جهانی و مزدورانشان قرار گرفته بود که محمود هم به پاوه اعزام شد با پایان گرفتن ماموریت به تهران امد و مسئولیت نظامی و اموزش دادن در پادگانهای امام حسین (ع) و توحید به وی سپرده شد.

با تجاوز بعثیون مزدور به میهن اسلامی ایران ماموریت جبهه رفتن را یافت هفت ماه در کردستان و یک سال در سر پل ذهاب بازی هزار و سومار رزمی بی امان داشت و مجددا به تهران امد و نیروها را اموزش نظامی می داد همین زمان بود که مژده شهادت و خبر برادر کوچکترش احمد را برای خانواده اش آوردند بعد از تشییع جنازه و مراسم سوم و هفت و چهل تصمیم داشت مجددا به جبهه برود که بعلت ناراحتی مادرش موقتا منصرف شد اما پنج ماه بعد از آن به خانواده اش گفت: یا پیروزی یا شهادت و عزیمت نمود.

در تاریخ هجدهم بهمن 1361 در منطقه فکه مجروح گشت چند روزی در بیمارستان اهواز بستری گشته از آمدن به تهران خودداری نموده و مجددا به میعادگاه عاشقان الله و روح الله بازگشت و در عملیات والفجر 1 با سمت فرمانده گردان شرکت نمود و در این حمله باز هم از ناحیه دست مجروح و در بیمارستان صحرایی بستری گردید.

پزشکان به وی مدت پانزده روز استراحت دادند اما با توجه به بی قراری عاشق و اینکه نیروهایش در خط بودند پس از گذشت شش ساعت خود را از پنجره بیمارستان به خط مقدم رسانید و نیروهای خود را در محاصره دشمن دید به کمک دو نفر دیگر سی نفر سی نفر نیروهای خود را بیرون می کشید که ناگهان معاون وی هم (رضا بنکدار) به فیض شهادت نائل آمد محمود به عقب برگشت سرش را پانسمان کرده و با صد و پنجاه نفر نیرو مجددا جلو رفته و تا صبح مقاومت نمود با بیرون امدن افتاب و روشن شدن روز محمود با ظاهر ناپدید گشت.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده