دوشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۵۴
دست به دعا شدیم که خدایا به عظمت خون شهداء بچه ها را کمک کن. وقتی که لباسهای غواصیمان را پوشیدیم هوا در حال تغییر کردن بود تا تاریکی هوا نم نم باران هم شروع شد. هیچوقت یادم نمیرود صفای نمازی که آنشب در سنگر خواندیم امام جماعت شهید(توکلی) بود.
از زبان اسوه مقاومت، دست در پنجه اروند!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید عزت الله اوضح/ دوم خرداد 1345، در شهرستان ری به دنیا آمد. پدرش نصرت الله، کارگری می کرد و مادرش اقدس نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و سوم اردیبهشت 1367، با سمت معاون فرمانده اطلاعات – عملیات در شیخ محمد عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و گردن، شهید شد. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

روایتی خواندنی از شهید «عزت الله اوضح» آنچه در پرونده فرهنگی شهید در بنیاد شهید درج شده است را در ادامه می خوانید؛

شبی که اروند در پیام طبیعت ارام نمی گرفت، عده ای بودند که در ساحلش، توحید در افعال را بارها و بارها دیده بودند و به آن یقین داشتند «عزت الله اوضح» هم در میان آنان بود.

با اینکه جراحت عزت الله او والفجر هشت تا کنون او را بستری و تحت مداوا قرار داده ولی روح پر تلا طمش اجازه سکون را از او گرفته است. او را میان بچه های دیگر لشگر سیدالشهداء یافتیم و این سخنان گوشه ای از صحنه با شکوه او و یارانش به هنگام شروع عملیات است.

روی دیدگاه نزدیک اروند رود نشسته بودم و حوادثی که در عملیات گذشته اتفاق افتاده بود را از نظر میگذراندم و بمسائلی که تا چند ساعت دیگر پیش رو خواهیم داشت فکر میکردم منطقه خیلی حساس بود ، طوری که بنظرم میامد یا اروند رود باید از خون بچه ها قرمز شود و یا اینکه خداوند باید یاریمان میکرد.

عرض اروند چهارصد متر بود و عراق در تمام سنگرهایش با دوربینهای مادون قرمز میتوانست تا ده کیلومتر را در شب زیر نظر داشته باشد و اگر غواصی میخواست داخل آب شود چیزی جز لطف و عنایت خدا نمیتوانست برای حفظ حالش کار ساز باشد. صحبت بچه ها فقط این بود که خداوند میبایستی باران را برساند.

دست به دعا شدیم که خدایا به عظمت خون شهداء بچه ها را کمک کن. وقتی که لباسهای غواصیمان را پوشیدیم هوا در حال تغییر کردن بود تا تاریکی هوا نم نم باران هم شروع شد. هیچوقت یادم نمیرود صفای نمازی که آنشب در سنگر خواندیم امام جماعت شهید(توکلی) بود، ایشان گریه میکرد و از خدا میخواست که شهادت را امشب نصیبش کند همانطور هم شد.

اولین نفری که از بچه های اطلاعات شهید شد، او بود. تاریکی هوا عجیب بود ولی جزر و مد اروند عجیبش تاکنون آب اروند را آنطور وحشی ندیده بودم، آمدیم کنار آب، (آیت الکرسی) و بعد هم آیه (جعلنا) را خواندیم آنشب هم مثل بقیه شناسائیها و عملیات قبل، به بی بی فاطمه زهرا (س) متوسل شدم. جانم تا حال خیلی دستم را گرفته، آن شب باز هم دستگیری کرد.

پریدیم توی آب تقریبا نیمی از اروند را رد کرده بودیم یک سرفه کوچک کافی بود تا عراق را متوجه ما نکند ، با اینحال یکی سرفه میکرد ، یکی میگفت خفه شدم و یکی امام زمان (ع) را صدا می کرد. ولی موج آب از یک طرف و یکی از تدابیر استتاری که بچه ها اندیشیده بودند از طرف دیگر باعث میشد که نتوانند با مادون ما را ببینند، باران هم باعث شده بود که عراقیها کلاه هایشان را روی سرشان بکشند و داخل سنگرشان شوند.

گاهی با خود میگفتم که کارمان تمام است، یک دولول کافی بود تا تمام بچه ها را به جریان آب بسپارد ولی خدا خواست که سوز باد صدای بچه ها را با خود ببرد تا به گوش عراقیها نرسد. در همان نیمه های اروند بود که یکی از بچه ها به زیر آب رفت ، وقتی خواستم او را بالا بکشم خودم هم به زیر آب رفتم و توسط جریان آب پرت شدیم و از گروه جدا ماندم. خیلی خسته شده بودم ، عضلاتم خسته بود چون بر خلاف آب حرکت میکردم ، بالاخره به مواضع رسیدم ، ساعت را نگاه کردم متوجه شدم که نزدیک عملیات است ، از آب بیرون آمدم و در کنار مواضع شروع بع دودین کردم.

به تنها چیزی که فکر نمیکردم دشمنی بود که هر لحظه امکان داشت مرا ببیند. تنها فکرم این بود که خیلی از بچه ها با قایقها منتظر هستند، امشب امام و خانواده شهدا منتظرند، فکرم این بود که باید پیروزی را هدیه کنیم. کار بعدی منهدم کردن سنگرها بود، بچه های دیگر هم رسیده بودند نارنجک را کشیده در دست آماده بود، بطرف سنگر عراقیها رفتم تا ببینم چه وضعی دارند.

در همین حین منورها یکی پس از دیگری در بالای جزیره ماهی روشن شد و منطقه را کاملاً روشن کرد، عراقیها هم شروع به تیراندازی کردند، دو نفر هم از همان سنگری که قرار بود توسط من منهدم شود بیرون آمدند و شروع کردند به تیراندازی، از آنجا که راه کار نمی بایستی لو میرفت، نارنجک را پرت کردم و بخواست خدا هر دو هلاک شدند. دیگر درگیری شده بود ...

با هر کدام از بچه های سیدالشهدا که صحبت میکردیم، اسم او را میبردند. حرف همه آنها این بود که: اوضح از ما برای عنوان اسوه های مقاومت ارجح است چند روز بعد وقتی به پادگان ولی عصر رفته بودیم، او را در مقر نیروهای سیدالشهدا ملاقات کردیم، چند روزی میشد که بستر جراحت را ترک کرده بود، معلوم بود هیچ عشقی جز بچه های هم رزم خود ندارد. تن معلول خود را با تمام توان به پادگان کشیده بود تا شاید تنفس در آن محیط، تسکینی برای جدائی او از جبهه ها باشد وقتی تقاضا کردم که با ما صحبت کند، بدون هیچ بهانه ای...

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده