در مجله همشهری که در بیست و نهم دی ماه سال 1387 از این شهید در صفحه بوی باران چاپ کرده است امروز در سایت نوید شاهد باز نشر شد، می خوانید؛
شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۰۴
«صبح ها می رفتم سرکار و غروب برمی گشتم. گاهی می دیدم که محمود در اتاق نشسته و مشغول خواندن قرآن است. او به این کار علاقه زیادی داشت. حضور در مسجد حال و هوایش را عوض می کرد. در آّبدارخانه مسجد می ایستاد و بعد از اقامه نماز به نمازگزاران چای می داد.»
برگرد ... به خانه برگرد!

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید محمود مهاجر/ نوزدهم اسفند 1350، در شهرستان تهران به دنیا آمد. پدرش مجتبی، در کارخانه کارگری می کرد و مادرش اکرم نام داشت. دانش آموز سوم راهنمایی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. شانزدهم اردیبهشت 1366، با سمت فرمانده گروهان در شلمچه به شهادت رسید. پیکر وی مدت ها در منطقه بر جا ماند و پنجم خرداد 1380، پس از تفحص در بهشت زهرای زادگاهش به خاک سپرده شد.

در مجله همشهری که در بیست و نهم دی ماه سال 1387 از این شهید در صفحه بوی باران چاپ کرده است امروز در سایت نوید شاهد باز نشر شد، می خوانید؛

برگرد ... به خانه برگرد!

شهریور سال 1387 بود که خیابانی در شهرک تختی به نامش مزین شد و دوباره نام و یادش را بر سر زبان ها انداخت. او سن و سال زیادی نداشت که برای نخستین بار در مسحدالرضا(ع) تختی نماز خواندن را شروع کرد. او بود و شهیدانی همچون علی نهری قاضیانی و محمدرضا ترک زاده. همگی اهل دل و پیره راه قرآن بودند. سرانجام همین عشق به خدا آنها را رهسپار جبهه های جنگ کرد. رفتند تا از دین و اسلامشان دفاع کنند. حالا خیابان های شهرک تختی شهدایی را به یادمان می آورند که روزگاری در این محل می زیستند و تنها نام الله را بر لب می آورند. دلاور مردانی مثل «شهید محمود مهاجر».

سالی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، محمود قدم به دبستان گذاشت و پشت نیکمت های کلاس اول نشست. مدتی بعد به عضویت بسیج الرضا(ع) درآمد. او دست پدرش را می گرفت و به پایگاه می رفت. حالا پدرش روبروی ما نشسته و از او می گوید:

«صبح ها می رفتم سرکار و غروب برمی گشتم. گاهی می دیدم که محمود در اتاق نشسته و مشغول خواندن قرآن است. او به این کار علاقه زیادی داشت. حضور در مسجد حال و هوایش را عوض می کرد. در آّبدارخانه مسجد می ایستاد و بعد از اقامه نماز به نمازگزاران چای می داد.»

خواهر شهید هم آن روزها را از یاد نمی برد؛ بویژه مهربانی و دلسوزی برادرش را: «زمستان بود. مدام به مادرم اصرار کردم که برایم بستنی بخرد اما قبول نکرد و گفت که مریش می شوم. من هم از روی بچگی زدم زیر گریه. وقتی محمود به خانه آمد و دید که گریه می کنم، در آغوشم گرفت و مرا به بقالی سرکوچه برد و برای همه اعضای خانواده بستنی خرید و گفت اگر قرار است خواهر کوچکم سمیه با خوردن این بستنی مریض بشود، بهتر است همه ما بستنی بخوریم تا همگی مریض شویم.»

حرف های مادر شهید اما بیشتر حول و حوش شیطنت های کودکی او می چرخد: «برای خودش و بچه های محله چند تا تفنگ چوبی درست کرده بود تا در کوچه تفنگ بازی کنند. با اینکه کم سن و سال بود اما درک و فهم بالایی داشت. اگر می دید که دختر کوچکم را در آغوش گرفته ام، می آمد و او را از من می گرفت تا احساس خستگی نکنم.»

شوق رفتن

جنگ که شروع شد، پدر شهید کوله بار سفر را بست و عازم جبهه شد. حاج مجتبی در جبهه راننده آمبولانس بود. اندکی بعد، پسز بزرگش احمد نیز که آن روزها در دانشگاه تهران درس می خواند، به پدر پیوست و راهی جبهه های نبرد شد اما جراحت شیمیایی او را به خانه بازگرداند. حضور فعال پدر و پسر در جبهه، باعث شد تا محمود هم خودش را برای رفتن آماده کند.

همین شد که موضوع را با مادرش در میان گذاشت: «آن روزها همسرم و پسر بزرگم مدام به جبهه می رفتند. خیلی نگرانشان بودم. نگرانی من زمانی بیشتر شد که محمود هم حرف از رفتن زد. اولش خیال می کردم که دارد شوخی می کند، چون شانزده سال بیشتر نداشت. اما اصرارهایش نشان می داد که خودش را برای رفتن آماده می کند.»

مادر محمود ادامه می دهد و از صبح روزی می گوید که او باز حرف جبهه را به میان آورد، از مادرش خداحافظی کرد و به بهانه رفتن به مدرسه، به جبهه رفت. تنها کسی که از این موضوع خبر داشت، پدرش و برادر بزرگش بود. تنها بعد از اعزام محمود به پادگان آموزشی شهید همت بود که مادرش پی به موضوع برد. محمود هفته ای یک بار مرخصی می گرفت و به خانه می آمد تا اینکه بعد از گذراندن چهل و پنج روز آموزش نظامی، به جبهه اعزام شد.

مادر شهید از خاطره آخرین دیدار فرزندش می گوید: «آخرین بار را که می خواست به جبهه برود، هرگز فراموش نمی کنم. وقتی می خواست از زیر قرآن رد شود، چشمانش اشک آلود شده بود. سریع رفت و صورتش را شست تا چیزی نفهمم. آن روز مدام تأکید می کردم که از جبهه برایمان نامه بنویسد تا از دلتنگی دربیاییم.»

شهید جاویدالاثر

محمود در عملیات کربلای هشت مسئول دسته ای بیست و دو نفره بود و وظیفه تک تیراندازی را به عهده داشت. چها روز از عملیات گذشت و خانواده اش هیچ خبری از او نداشتند. پدرش به پایگاه ابوذر رفت و همانجا بود که فهمید محمود جاویدلاثر شده است: « سراغ چند تا از همرزمانش رفتم تا خبر بیشتری به دست بیاوریم. همه می گفتند فریاد یا باعبدالله(ع) به لب داشت و تیر شلیک می کرد و جلو می رفت. همین.»

قصه به اینجا می رسد، مادر شهید با صدایی لرزان می گوید: «بیست و دو سال از جاوید شدن پیکرش می گذرد اما همچنان چشم به راهش هستم. یک بار در خواب دیدم که دارد به من لبخند می زند. همین لبخند باعث شده امیدوار باشم که برمی گردد. بعضی وقت ها با خودم زمزمه می کنم و می گویم کی می آیی محمود؟ برگرد به خانه ات.»

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده