برشی بر کتاب «یک قدم تا بهشت» به قلم «اسدالله نگاری»
سه‌شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۵۸
در عملیات فاو، ما در گردان حبیب در حالت آماده باش و در حالت انتظار ایستاده بودیم که هر لحظه دستور حمله صادر شود و ما حمله را آغاز کنیم، گردان های عمل کننده قبل از گردان حبیب به خط دشمن زده بودند و در خط مقدم درگیری شدید بود. دشمن دائماً منطقه را که در حالت تاریکی مطلق بود با منور روشن می کرد، در همان لحظه دیدم که یکی از شهدا که نامش در خاطرم نیست و در چند متری من بود کتابی در دستش گرفته و مطالعه می کند

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران، کتاب «یک قدم تا بهشت» که خوشه ای است چند، از خاطرات شنیدنی از رزمندگان و اتفاقات و داستان های باور نکردنی اما واقعی از رزمندگان اسلام، که با نویسندگی «اسدالله نگاری» پرداخته است.

خاطرات طنز در جبهه به روایت رزمندگان

آب تنی در رودخانه بدون آب/ ابوالفضل بزرگی

در منطقه جنوب وسط تابستان زمان خرماپزان است، بهترین چیزی که براییک رزمنده در آن لحظه می چسبد این است که یه تنی به آب بزند. از آب و آب تنی صبحت شد یکی از بچه ها گفت من نقشه ای دارم، همه اگر به فرمان من باشید تمام اهالی این چادر را یک آب تنی مهمانتان می کنم. همه قبول کردند؛ گفت، حالا بیایید بیرون به صف شده و حالا حرکت. پس از حرکت به سمت دژبانی ادعای فرمانده واقعی را دراورده و هی به ما دستور هم می داد. بشین، پاشو، حرکت.

سپس فریاد می زد 1،2،3،4. دژبانی هم که وضعیت را این طور جدی دید؛ سیم بازرسی جلوی پادگان را قبل از رسیدن ما پایین انداخته و از پادگان به سمت انتهای دوکوهه و به سمت رودخانه حرکت کردیم، مقداری که از دژبانی دور شدیم کلی به او خندیدیم و پس از چند کیلومتر حرکت به رودخانه که رسیدیم دیدیم از شانس بد ما آب رودخانه خشک است، همه با غضب به من (فرمانده انقلابی) نگاه کرده گفتند: بمیری انشالله، بعد با مشت و لگد از من پذیرایی مفصلی کردند.

شستشو با آب شیمیایی شده/ کاظم ذوالفقار

از عملیات فاو چند روزی گذشته بود و دشمن با تمام قدرت برای پس گرفتن فاو تلاش می کرد، هر چه امکانات نظامی داشت از طریق هوا (هواپیما و بالگرد) و از زمین مانند تانک و خمپاره و حتی بمب شیمیایی تمام منطقه را زیر آتش خود گرفته بود، تمام منطقه فاو را آلوده به بمب شیمیایی کرده بود، یکی از بچه های گردان حبیب برای دستشویی از آب های جمع شده در یک گودال در منطقه فاو استفاده کرده و بعد از دستشویی خودش را خوب با آن آب گودال شسته بود، کم کم دیدیم قیافه اش عوض شد، خارش گرفت و مثل مرغ پرکنده کلافه و بالا و پایین می پرید، بعد معلوم شد از آب آلوده منطقه استفاده کرده و آن آب گودال شیمیایی بوده، در آن حالت وقتی ایشان را می دیدیم نمی دانستیم به حالش گریه کنیم یا بخندیم.

بین این دو حالت گیر کرده بودیم. بعضی هم در آن حالت نمک به زخم او می پاشیدند و هی به او می گفتند: آخه آقای شیرین عقل تو نمی دانی که آب منطقه آلوده است، خوبه که از آن آب نوش جان نکردی. و الاّ کار شما با کرام الکاتبین بود.

درس خواندن در شب عملیات/ اسدالله نگاری

در عملیات فاو، ما در گردان حبیب در حالت آماده باش و در حالت انتظار ایستاده بودیم که هر لحظه دستور حمله صادر شود و ما حمله را آغاز کنیم، گردان های عمل کننده قبل از گردان حبیب به خط دشمن زده بودند و در خط مقدم درگیری شدید بود. دشمن دائماً منطقه را که در حالت تاریکی مطلق بود با منور روشن می کرد، در همان لحظه دیدم که یکی از شهدا که نامش در خاطرم نیست و در چند متری من بود کتابی در دستش گرفته و مطالعه می کند، با کنجکاوی پرسیدم چه می خوانی، قرآن است یا دعا؟ جواب داد: کتاب درسی است، چند روز دیگر در مجتمع رزمندگان باید امتحان بدهم، تعجب کرده و پوزخندی به ایشان زده و گفتم: حالا ببین تا چند ثانیه دیگر زنده ای که درس آماده می کنی؟ عجب حوصله ای داری، تو دیگه کی هستی بابا!!! خنده ای کرد و با چهره ای بسیار آرام گفت: اگر که شهید شدیم الحمدالله، اگر نشدیم لااقل نمره خوبی بگیریم که آبروی رزمنده ها را نبریم.

منبع: کتاب «یک قدم تا بهشت» به قلم «اسدالله نگاری»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده