روایتی خواندنی از همرزم شهید «تقی مهدی هداوند» منتشر شد؛
سه‌شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۲۹
روایتی خواندنی از همرزم شهید «تقی مهدی هداوند»؛ از آن سوی خط هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بی سیم از کار افتاده بود. تقی دست به کار شئ و تا عصر، بی سیم را راه انداخت، وقتی کارش تمام شد. از خوشحالی رفت تا وضو بگیرد. آن قدر خوشحال بود که می خواست فریاد بزند. همین کار را هم کرد. بچه ها دورش را گرفتند و همه منتظر بودند تا صدایی از آن سوی خط بشنوند.
بی سیم!

به گزرش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید تقی مهدی هداوند/ سیزدهم آذر 1345، در روستای فرون آباد از توابع شهرستان پاکدشت به دنیا آمد. پدرش ولی و مادرش سیما نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. سال 1364 ازدواج کرد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و هفتم بهمن 1366، با سمت بی سیم چی در بمباران شیمیایی میمک به شهادت رسید. پیکر او را در گلزار شهدای روستای ده امام تابعه شهرستان زادگاهش به خاک سپردند.

بی سیم

الان حدود بیست روزی است که در سنگر خط اول جبهه بدون غذا و خواب درست و حسابی راه را گم کرده ایم، یا نه راه ما را گم کرده است. دیروز بی سیم چی با یک مین ضد نفر رفت روی هوا. با همه ی این بچه ها هنوز حواسشان جمع است. هنوز امیدوارند که راهی برای نجات پیدا شود.

تقی مهدی هداوند از سنگر بیرون آمد و لباسهایش از آتش دشمن خبری نبود. گویی آتش بس شده بود. ما هم هیچ عکس العملی نشان نمی دادیم. هر از گاه دشمن منطقه را می کوبید، اما آن روز هیچ خبری نبود. بچه ها از این سکوت تقریباً خسته شده بودند. این مطلب را از لابه لای خنده ها و شوخی هایشان می شد فهمید. تقی به سراغ بی سیم رفت؛ بی سیم را آماده کرد و صدا کرد: - حاج صادق! حاج صادق!

از آن سوی خط هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بی سیم از کار افتاده بود. تقی دست به کار شئ و تا عصر، بی سیم را راه انداخت، وقتی کارش تمام شد. از خوشحالی رفت تا وضو بگیرد. آن قدر خوشحال بود که می خواست فریاد بزند. همین کار را هم کرد. بچه ها دورش را گرفتند و همه منتظر بودند تا صدایی از آن سوی خط بشنوند.

- الان ده روز است که این بلا به سر بی سیم قراضه آمده است.

- حاج صادق! حاج صادق! منم تقی هداوند!

و ناگهان از آن طرف صدایی به همه جان تازه ای بخشید.

- آقا جون معلوم هست شما کجایید!

آنها گرم صحبت بودند که چند خمپاره ی شیمیایی دشمن کمی آن سوتر بر زمین نشست. هیچ کس به خمپاره نگاه نکرد؛ هیچ کس هم ماسک نزده بود.

- حاج صادق! ما بدجور گیر کردیم، فقط یه راه فرار داریم!

اونم کاملاً دیده می شد! سه نفر از بچه ها رو همون جا زدن. تقی هداوند احساس کرد کسی گلویش را می فشارد. اشک در چشمانش جاری شد که همه فریاد زدند:

- شیمیایی! ماسکانو بردارین! همه ی بچه ها به این طرف و آن طرف می رفتند.

- آقا تقی چی شد؟ حرف بزن! و تقی فقط یک جمله گفت:

- حاج صادق جیگرم داره می سوزه...!

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده