گفت و گو با اصغر قوطاسلو پدر اولین شهید مدافع حرم ارتش پاکدشت حاج محسن قوطاسلو/ قسمت اول
وقتی آمد و گفت می خواهم به سوریه بروم، هم من بودم و هم مادرش. راضی کردن مادرش چندان سخت نبود و من؛ خب محسن چراغ و روشنی زندگی و خانه من بود. منی که دوری محسن برایم سخت بود. خیلی به او وابسته بودم. کلی فکر کردم. به رفتنش، به خطراتش، به نیامدنش، به قد و بالای رشیدش.
صیادِ ثانی

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛پدر شهید سر شلوغی دارد، در این یک ساعت که با او هستم، بارها تلفن اش رنگ می خورد و با آن طرف خط بلند بلند صحبت می کند. می گوید: «بعد از شهادت محسن، آن قدر سرم شلوغ شده که از خستگی خوابم می برد. کارهای ایستگاه صلواتی هم که جدا.» خنده رو و بشاش است و به قول خودش شهادت پسرش بیش تر از درون پیرش کرده. از پسرش حاج محسن قوطاسلو می گوید و اضافه می کند که اگر می ماند، صیادِ ثانی می شد.

پدر شهید

صیادِ ثانی

خرمشهر که جنگ شد، آن جابودم! منزل خواهرم ماهشهر بود و ما که دیدیم اوضاع جنگی شده و دشمن خاک ما را اشغال کرده، راهی خرمشهر شدیم تا با هر چه که شده جلوی بعثی ها را بگیریم و خب ماجرا را که می دانید چهل و پنج روز مقاومت کردیم و من تا آخرین روز آن جا ماندم.

حتی وقتی پل را زدند، من داشتم می دویدم که از پل عبور کنم و برسم به کوی ذوالفقاری. بعد از آن هم که عقب نشینی کردیم . من برنگشتم تهران. رفتم شیراز: برای آموزش و دوره خدمت در نیروی مخصوص تیپ 55 هوابرد ارتش که در عملیات های غرب و جنوب از جمله آزادسازی خرمشهر هم بودم. تا سال 63 که برنگشتم تهران و مشغول به کار شدم و سال 68 بعد از اتمام جنگ هم ازدواج کردم.

پدر و مادر همسرم همسایه دیوار به دیوار خواهرم بودند و از طریق خواهرم ما به هم معرفی شدیم و بعد هم ازدواج کردیم. بعد از یک سال، زندگی مان با آمدن آقا محسن رنگ و بوی دیگری گرفت و محسن با آمدنش در بهمن سال 69، ما را مفتخر به مقام پدر و مادری کرد.

پدر و پسر؛

از همان روزهای کودکی محسن، ما با هم روابط صمیمانه ای داشتیم و مثل دو تا دوست بودیم. از کشتی و فوتبال و بازی بگیرید تا رفتن به مسجد و مجالس وعظ و انجام کارهای مردانه مثل خرید و تعمیر و این ها. اگر از یک صبح تا شب هم را نمی دیدیم، شب با ذوق و جیغ و داد به هم می چسبیدیم تا وقتی محسن به خواب برود. آن قدر با هم صمیمی بودیم که یادم هست من آن زمان یک وانت داشتم و محسن، زمانی که رانندگی می کردم، خم می شد و سرش را می گذاشت روی پای من.

در این اثنا یادم نمی آید در تمام مدت عمرش، با من مخالفتی کند و روی حرفم حرفی بزند. کم کم با آمدن دو پسر دیگرم، مصطفی و مجتبی ، زندگی مان حسابی شلوغ شد و من دیگر زمان کمتری برای فراغت با محسن داشتم؛ اما او راهش را پیدا کرده بود و می دانستم دیگر بدون گرفتن دست هایش، می تواند راه درست زندگی را پیدا کند.

درسش خوب بود و از همان روزهای کودکی علاوه بر درس و کارهای خانه، به دنبال فعالیت های خارج از خانه هم رفت می رفت. ورزش یکی از آن ها بود؛ فوتبال، شنا، ورزش های رزمی. یکی دیگر از فعالیت هایش هم بسیج بود. شرکت در فعالیت های مختلف بسیج تا کم کم شد مسئول اطلاعات پایگاه یادم هست در فتنه 88 هم به عنوان پایگاه در جریان درگیری ها فعال بود و حتی یک بار کتک هم خورده بود، از همان زمان هم وارد ارتش شد.

از همه، فقط درباره اش تعریف می شنیدم. از خنده هایش، مهربانی اش، معرفتش ، دستگیری اش در کار خیر و لوتی مرام بودنش. پولش را پس انداز می کرد برای کمک به دیگران و این شیوه را تا آخر حیالش ادامه داد و حالا به برکت او صندوق قرض الحسنه ای در محل به راه افتاده تا همچنان راهش را ادامه دهیم.

صیادِ ثانی

هر وقت خانه بود کمک حال من بود، یک بار که خسته از بیرون آمد و دید من دارم گونی های خاک جا به جا می کنم، آمد من را نشاند و گونی های خاک را برایم جا به جا کرد. موتوری داشت که عام المنفعه بود. می آمدند و امانت می بردند. حتی یک بار از سوریه زنگ زد و گفت اگر موتور را بچه های پایگاه خواستند ببرند، بدهید ببرند یا حال می پرسید که فلان کس کمک مالی می خواست حل شد؟

آقا محسن قد و بالای بلندی داشت و هیکلی ورزیده، به او پیشنهاد دادم که برایش صحبت کنم و برود حفاظت شخصیت ها اما محسن قبول نکرد. گفت می خواهم بروم ارتش، درس نظام بخوابم و به بچه های پایگاه یاد بدهم. کلاً خیلی به خواندن درس نظام علاقه داشت. از سختگیری شان خوشش می آمد. از دوران نوجوانی اش می رفت. نمایشگاه های نظامی و از نزدیک با علاقه مندی هایش و با امیران و فرماندهان برخورد می کرد.

من کم کم می دیدم فعالیت هایش هدفمند و با برنامه می شود و هدف را وقتی فهمیدیم که بعد از کنکور، وارد دانشگاه افسری شد محسن که هیچ وقت چیزی از من طلب نمی کرد، از من خواست تا کمکش کنم تا بعد از دوره آموزش ، وارد تیپ تکاوران ارتش بشود. بعد هم زمزمه های سوریه رفتن اش شروع شد.

دوره دانشگاه افسری امام علی(ع) چهار سال است که خب اوایل ماهی یک بار و بعد هفته ای یک بار به خانواده سر می زد. من هم خوشحال بودم از مسیری که انتخاب کرده و خوشحال بودم از مسیری که انتخاب کرده و خوشحال بودم که برای آینده اش برنامه دارد و قرار نیست نگرانش باشم.

جز دلتنگی، یک بار در دوره دانشگاه، که ماهی یک بار می دیدمش، شب یلدا بود، زنگ زدم و به محسن گفتم می خواهم برایت تنقلات بیاورم که با دوستانت بخوری، بهانه بود بیشتر ، دلم تنگش شده بود، گفت: بابا جان من این جا تنها نیستم و این شد که من به جای یک نفر، برای بیست، سی نفر تنقلات چله نشینی بردم!

دوره چهار ساله اش هم که تمام شد، یک سال رفت شیراز برای دوره های تکمیلی رنجری. بعد هم که آمد تهران و رفت به تیپ 65 ارتش، تیپ تکاوران.

صیادِ ثانی

پسر پدر

وقتی رفت ارتش، فعالیت هایش را کنار نگذاشت و تازه بعد از افسر شدنش، شده بود مسئول آموزش ناحیه بسیج. حسابی سرش شلوغ شده بود. از همان روزها اخبار سوریه و شهدای مدافع حرم، کم و بیش به گوش می رسید هوایی شده بود. شنیده بودم از دوستانش که گفته بود برایش دعا کنند تا شهید شود بلاخره آمد و گفت.

آمد و گفت می خواهم بروم سوریه، من می دانستم که در ارتش نسبت به مرخصی رفتن، سخت گیری هست و محسن ماه هاست دارد تلاش می کند تا مافوقش را راضی به رفتن به سوریه کند.

وقتی آمد و گفت می خواهم به سوریه بروم، هم من بودم و هم مادرش. راضی کردن مادرش چندان سخت نبود و من؛ خب محسن چراغ و روشنی زندگی و خانه من بود. منی که دوری محسن برایم سخت بود. خیلی به او وابسته بودم. کلی فکر کردم. به رفتنش، به خطراتش، به نیامدنش، به قد و بالای رشیدش.

به آرزوهایم برایش به علی اکبر امام حسین(ع). خواستم اتمام حجت کنم. بیشتر با خودم. در خلوت پدر و پسری به محسن گفتم: خوب فکرهایت را کردی؟ مطمئنی که می خواهی این کار ار بکنی؟ گفت: پدر جان نان حلال به من دادی و دفاع از حق را به من آموختی، می خواهم بروم تا از حق دفاع کنم، من عاشقانه فکر کردم و عاشقانه تصمیم گرفتم راضیم کرد به رفتنش. و رفت . زمستان سال 94.

ادامه دارد...

منبع: ماهنامه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی «فکه»/ شهرستان پاکدشت

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده