گفتگوی اختصاصی با مادر گرامی شهید «مجید پورغلامی» به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی
رضا همیشه از کتاب خواندن و با سواد بود لذت می برد. چون اعتقاد داشت «کتاب» باعث ساختن انسان می شود و کتاب را به عنوان یک دوست انتخاب کرده بود. در خانه هم رضا کتابهای زیادی داشت که همه را به کتابخانه اهدا کردیم.
بدرقه با استعانت از سوره های قرآن کریم

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی به سراغ شهیدی رفتم که کتابخانه یک روستا نام آشنا به نام شهید بود، و در مصاحبه گرم با مادر بزرگوار شهید و سیری در زندگی نامه متوجه شدم که زندگی نامه شهدا هر کدام کتابی است. خواندنی و که برای هر کدام از ما که چند سال از دفاع مقدس می گذرد درس بزرگی است. و در ادامه ماحصل گفتگوی خودمانی با مادر گرامی شهید «مجید پورغلامی» را مطالعه کنید.

کتاب باعث ساختن انسان می شود

شهید مجید پور غلامی در سال 1345 فرزند «محمدحسین» در خانواده ای متدین و معتقد در شهرستان شهید پرور بهارستان روستای اورین چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را تا سوم متوسطه ادامه داد و دیپلم گرفت. در کنار تحصیل در مغازه یخچال سازی مشغول به خدمت بود، محیط پاک و مذهبی خانواده اش فرزندی مومن و متعهد را به جامعه اسلامی معرفی نمود. شهید گرانقدر بسیار با گذشت و مهربان بودند و تمام وجودش را نثار والدین خود می کرد. او انسانی صبور، قاطع، و با اراده بود و برای والدینش احترام خاصی قائل بود. و سپس از طریق بسیج، عازم مناطق جنگی شد و سرانجام در بیست و هشتم دی 65 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

«مادر شهید»

من ربابه کماندار مادر شهید مجید (رضا) پورغلامی هستم. ابتدا ساکن یزد بودیم و سال 1346 وقتی مجید (رضا) فقط نه ماهش بود به استان تهران شهرستان بهارستان روستای اورین مهاجرت کردیم. شش فرزند دارم سه پسر و سه دختر دارم. مجید با تمام بچه هایم فرق می کرد اصلا در روحیاتش ایثار و از خودگذشتی موج می زد. وقتی کم سن و سال بود، خیلی شیطنت داشت و تمامی کودکی اش پسر بازی گوشی بود ولی وقتی به دوران نوجوانی رسید خیلی آرام و متین شده بود. با این که سنی نداشت به من و خواهرانش گوشزد می کرد: آرام صحبت کنید که صدایتان را کسی نشوند صداتون بیرون نرود. تعصب خاصی نسبت به خواهرانش داشت. و نسبت به رعایت حجاب همیشه یادآوری می کرد.

«دوران مدرسه»

علاقه رضا به کتاب خواندن از زمان مدرسه شروع شد و که بایس شد درستش تا مقطع دیلم ادامه بدهد. بعد از اتمام تحصیل با دوستش مغازه یخچال سازی را راه اندازی کردند. همسرم بنا بود، رضا موقعه بیکاری و تابستان کمک حالش بود. در کنار کار غافل از کارهای فرهنگی نبود. و در پایگاه بسیج فعالیت می کرد. و بعد از همانجا به جبهه اعزام شد.

موقعه رفتن رضا به جبهه پدرش موافق نبود، چون کمک حال خانواده بود و نبودنش برای پدرش خیلی سخت می شد. وقتی مخالفت پدرش را می دید، می گفت: پدر جان از یک خانواده هشت نفره و دو نفر باید در جبهه حضور داشته باشند. و این اتفاقی که افتاده و ما نمی توانیم نسبت به آن بی تفاوت باشیم و نمی توانیم در خانه بنشینم و به کس دیگر بگویم از خانه و زندگیم مراقبت کند.

نسبت به نماز خیلی حساس بود، وقتی بچه های دیگرم نمازشان به تعویق می افتد به من گوشزد می کرد که مامان یک هفته وقت بگذار و به بچه ها نماز اول وقت را آموزش بده خیلی مقید بود نماز به وقت خوانده شود و دعا در خانه خوانده شود. خودش همیشه قرآن می خواند سعی می کرد نمازهایش را در مسجد می خواند.

گاهی اوقات اتفاقی متوجه می شدم رو به قبله ایستاده و سوره واقعه را زمزمه می کند. و نماز شب می خواند. و این صحنه از زیباترین لحظاتی است که در ذهن تداعی کننده روح بزرگوار پدرم است. گاهی رضا را که می دیدم تصویر پدرم در ذهنم تداعی می کرد چون پدرم همانند رضا مقید و مذهبی بود.

پسرم وقتی تصمیم گرفت به جبهه برود تمام دوستانش و هم محله به جبهه رفته بودم و یکی از دوستان صمیمی اش به نام شهید «اکبر کافی» خیلی با هم دوست بودند. من تنها کاری که می کردم چهار قل پشت سر رفتن بچه هایم می خواندم و روانه به مدرسه می کردم و رو به آسمان می کردم و می گفتم خدایا خودت حافظ فرزندانم باش آنها را به تو می سپارم.

«خواب رضا»

اوایل که خواب می دیدم رضا را بغل می کردم و می گفتم: بالاخره اومدی؟!... دیگر نمی گذارم که بروی چون خیلی دلم برات تنگ می شود، مادر طاقت دوری فرزندش را ندارد. بار دیگر که خواب رضا را دیدم گفتگو مادر فرزندی بود. منتها این بار گفتم: رضا پسرم راضی هستم از رفتنت. و بلند شد و رفت و گفتم خدا به همراهت. از آن زمان کمتر خواب رضا را می بینم چون احساس می کنم رضا با آمدن مداوم به خواب من می خواست رضایت را بگیرد و با خیال راحت به دیدار معشوقش برود.

«اعزام به جبهه»

چهار مرتبه و هر بار دو ماه در جبهه حضور یافت و بعد به مرخصی کوتاهی می آمد و در بیستم بهمن ماه سال 65 در عملیات کربلای پنج شهید شد. دوستان و همرزمانش نحوه شهادت را گونه برایمان روایت کردند: یک تیر اول به شکم اصابت کرد و بعد در کنار پیکر همرزمش بود که او را داخل ماشین به برگشت به عقب گذاشتند که ماشین در کنار سنگر مهمات بود که با اصابت خمپاره ب سنگر رضا به درجه رفیع شهادت نائل شد. مجید(رضا) از سربازی معاف بود که بعد از شهادتش کارت معافیت پسرم به دست ما رسید.

«نحوه شناسایی»

پیکرش وقتی در معراج شهدا تحویل دادن قسمتی از بدن رضا بود، که پدرش وقتی داخل کانتینر دنبال پیکر رضا بود. ردی روی دستش بود که دیده بود که این از زمان بچگی رضا بود و موهایش قهوه ای روشن بود. رضا پلاک هم نداشت. از همرزمانش که جویا شدیم گویا به آنها گفته بوده می خواهم پایم به پای شهدای کربلا وصل شود. پس نیاز به نشانی از خود ندارم.خودش خیلی علاقه داشت که پیکرش پیدا نشود و جاویدالاثر بماند. و همین هم شد قسمتی از بدن رضا به دست ما رسید.

«کتابخانه»

کتابخانه را قبل از شهادتش با دوستانش افتتاح کرده بودند، البته اوایل کتابخانه نبود بلکه مکانی برای انجام فعالیت های فرهگی بود. رضا پسر درون گرایی بود و سخت می شد از کارهایی که می کند مطلع شد چون اعتقاد داشت کارهایش برای رضای خداست و نباید جایی بازگو شود. و دوست داشت پنهان بماند و خدای خودش فقط بداند.

بعد از شهادتش متوجه کارهای فرهنگی و علی الخصوص افتتاح کتابخانه شدیم. رضا کارهای زیادی انجام می داد. سرکشی از خانواده شهدا و احساس مسئولین نسبت به خانواده شهدا داشت. و به خانواده شهدا متذکر می شد اگر پسرتان شهید شد من هستم هر کاری دارید بفرمایید در خدمتم.

در ابتدا مکان فرهنگی برای فعالیت های انقلابی بود و بعد از شهادت مجید به صورت مجزا تبدیل به کتابخانه شد. که هئیت امنا مسجد نام پسرم را نام کتابخانه گذاشتند. چون مجید وصیت کرده بود حتماً کتابخانه در این مکان تأسیس شود. مجید به همراه هشت نفر از دوستانش در آنجا به فعالیتهای انقلابی می پرداختند رضا همیشه از کتاب خواندن و با سواد بود لذت می برد. چون اعتقاد داشت «کتاب» باعث ساختن انسان می شود و کتاب را به عنوان یک دوست انتخاب کرده بود. در خانه هم رضا کتابهای زیادی داشت که همه را به کتابخانه اهدا کردیم.

سخن آخر:

راه شهیدان را ادامه دهند، و از مردم تشکر می کنم زیرا روحیه جهادی بسیاری دارند و از اینکه پسر بزرگم در راه کشورش به شهادت رسیده است افتخار می کنم.

مصاحبه با مسئول کتابخانه:

بدرقه با استعانت از سوره های قرآن کریم

مریم مفردی مسئول کتابخانه «شهید پورغلامی» هستم که از سال 92 مشغول به کار هستم و بومی همین روستا هستم و از هیئت امنا کتابخانه متوجه شدم که از سال 58 کتابخانه توسط شهید پورغلامی و چند نفر از همرزمانش که فقط یک نفر شهید نشده است آقای «نصرت بهجت» از سفر این کاروان جا ماند.

در این مکان به عنوان هم کتابخانه و هم مرکز فرهنگی و فعالیت های که در زمان انقلاب انجام می دادند. بعد از مدتی کتابخانه توسط مسئولین مسجد اداره می شد بعد از چند سال یکسری مسائل پیش آمد که کتابخانه تعطیل شد و از سال 89 دوباره کتابخانه را واگذار به نهاد کتابخانه ها شد.

من نیز از کودکی به این کتابخانه می آمدم و خیلی دوستداشتم. الان هم خیلی استقبال مردم خوب است و آمار بسیار بالایی استفاده از کتابخانه دارند. روستای اورین نسبت به امانت کتاب و فرهنگ بومی و مراجعه به کتابخانه در سطح بسیار خوبی است. حتی کودکان در روزهای پنجشنبه که مدارس تعطیل است با مراجعه پیگیر علت اینکه چرا مراسمی نیست، (شب شعر، کتابخوانی دست جمعی و...) برگزار نمی شود. و این برای من که در کتابخانه های دیگر کار کرده ام، بسیار جالب و این سطح از درک مردم یک روستا برای من ستودنی است.

امسال برای هفته دفاع مقدس تصمیم گرفتیم برنامه یاد بود برای تشکر از جانبازان برگزار شد که در سالن کتابخانه حدود 70 تا 80 کودک و نوجوان در سالن حضور داشتند و استقبال خیلی خوب از برنامه های فرهنگی انجام می شود.

هر هفته پنج شنبه ها جوع خوانی، نشست کتابخوانی و حلقه کندو کاو و نقاشی در کل هر برنامه ای مربوط به کتاب باشد من سعی در برگزاری اش می نمایم. و بیشترین استقبال کننده ها گروه سنی نوجوان است.

کتایخانه شهید پورغلامی 600 عضو دارد و و تقریبا ده هزار جلد کتاب دارد. و اهدا کتاب هم خوب است و حتی کتاب مرجع هم اهدا می شود. و در دو شیفت درب کتابخانه به روی کتابخوان ها باز است.

خیلی خوشحالم در محیطی کار می کنم که مقدس به نام شهید است و انرژی مثبتی در کتابخانه وجود دارد که از روح بلند شهید پورغلامی متصادر می شود . و پیش آمده که مشکلی برایم پیش آمده و به شهید متوصل شدم و حاجتم را گرفته ام . افتخار می کنم در این محیط کار می کنم و برکت این کتابخانه به حدی است که همچنان ادامه دارند و نوسازی انجام شد.

و بارها پیش آمده بود که اسم کتابخانه رو باید تغییر کند که با مخالفت هئیت امنا مسجد این کار انجام نشد.

فضای کتابخانه «شهید مجید پورغلامی»

گفتگو و عکس: سعیده نجاتی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده