روایتی خواندنی از همرزم شهید رضا کریم لو در سالروز منتشر شد؛
يکشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۰۴
سیزدهم آبان بود و شب عملیات. بچه ها یه حال و هوای دیگه داشتند. یکی دعا می خواند ، یکی وصیت نامه می نوشت ، بعضی ها هم که نور بالا می زدند، از حال و هوایشان معلوم بود که رفتنی هستند. در این چند مدت ، به قدری عملیات دیدیم که تقریباً می توانیم شهدا را از قبل شناسایی کنیم . مثل اینکه این بار نوبت آقا رضا بود.
سیزدهم آبان
به گزارش نوید شاهدشهرستانهای استان تهران:شهید رضا کریم لو/ یکم شهریور 1340 درشهرستان تهران به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش ایران نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. خیاط بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت . سیزدهم آبان 1362 درپنجوین عراق به شهادت رسید. پیکر وی را در بهشت زهرای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش احد نیز شهید شده است.
روایتی خواندنی از همرزم شهید رضا کریم لو را در سالروز شهادتش می خوانید؛

شلوارم را انداختم روی شانه ام و رفتم سنگر رو به رو پیش آقا رضا کریم لو. اینجا هر کس وسایلش پاره شود، می برد پیش آقا رضا، در تهران شغلش خیاطی بود و انصافاً کارش حرف نداشت . وارد که شدم ، آقا رضا داشت یک بلوز رو وصله می کرد. سلام کردم . سرش را برگرداند. با تعجب به من نگاه کرد و گفت : بازم تو آخر نمی دانم چه کار می کنی که این قدر شلوارت پاره می شود؟

گفتم : شرمنده آقا رضا من که پاره اش نمی کنم . کشتی هم نمی گیرم . خودش پاره می شود. راست می گفت بنده خدا ، هیکلم بزرگ بود و هر چند روز یک بار شلوارم را باید پیش او می بردم .عملیات والفجر 4 نزدیک بود. برای همین هم سر آقا رضا خیلی شلوغ بود . تا شب عملیات باید همه بلاس ها را به بچه ها بر می گرداند.

سیزدهم آبان و شب عملیات بود...

سیزدهم آبان بود و شب عملیات. بچه ها یه حال و هوای دیگه داشتند. یکی دعا می خواند ، یکی وصیت نامه می نوشت ، بعضی ها هم که نور بالا می زدند، از حال و هوایشان معلوم بود که رفتنی هستند. در این چند مدت ، به قدری عملیات دیدیم که تقریباً می توانیم شهدا را از قبل شناسایی کنیم . مثل اینکه این بار نوبت آقا رضا بود.

موقع عملیات ، چشمم به او بود. سعی می کردم ازش دور نشوم . مثل باران روی سرمان گلوله خمپاره می بارید. همین طور که داشتم آقا رضا را می پاییدم ، یکی دو تا گلوله دوشکا خورد دورو برم ، سریع خوابیدم روی زمین . سرم را که بلند کردم ، آقا رضا را ندیدم . وقتی گرد و خاک ها به زمین نشست ، از جا بلند شدم و رفتم جلوتر . خدای من چه می بینم جنازه آقا رضا چند تکه شده بود. پلاکش را آن طرف تر پیدا کردم . با خودم گفتم : این هم به آروزیش رسیده آخه توی وصیت نامه اش نوشته بود: دوست دارم بدنم مثل بدن سالار شهیدان حسین بن علی ( ع ) آن چنان مورد اصابت گلوله قرار گیرد که متلاشی شود و قابل شناسایی نباشم .

منبع: پرونده فرهنگی شهدا/ اداره هنری، اسناد و انتشارات/ شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده