سیزدهم آبان ، روز تجلی دوباره آزادگی و شجاعت و غیرت انقلابی در ملت مسلمان ماست
يکشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۰۶
روایتی از شهید سیدحسین میریونسی؛ بی سیم چی گردان حبیب بن مظاهر بود. وقتی پدرش برای مناسک حج عازم خانه خدا شد، بهش گفتم:«این مدت که پدرت نیست، تهران بمون و دم مغازه وایستا.» با اعتقادی راسخ به من گفت:«عموجان! بابام برای چی رفت مکه؟! مگر نرفت که دینش را ادا کند؟! پس من هم باید دین خودم را ادا کنم. ادای دین من هم در جبهه رفتن است.» حسین سرباز جان بر کف امام(ره) شده بود و از خدا چیزی جز شهادت نمی خواست.
سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران منتشر شد/ قسمت اول
به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ یوم اللّه سیزده آبان، یادآور حماسه ها، ایثارها و فداکاری های دانش آموزان عزیزمان است. این روز باشکوه بدین سبب روز «دانش آموز» نامیده شد، تا خاطره فرزندان دلیر انقلاب برای همیشه جاودان بماند و درسی فراموش ناشدنی برای تمام دانش آموزان در سراسر گیتی باشد که با ابرقدرت های چپاول گر به مبارزه بی امان بپردازند و عزّت را بر زندگی ذلت بار ترجیح دهند. روز سیزدهم آبان به همه مستضعفان جهان آموخت که بر ضد مستکبران قیام کنند و حقوق از دست رفته خویش را از چنگال استکبار و استعمار بیرون کشند. پیام روز سیزدهم آبان به مسلمانان این است که: تنها در برابر پروردگار جهانیان و مکتب توحید به نماز بایستند و فقط در پیش گاه خدا به کرنش بنشینند و تا همیشه زمان در برابر ظلم و زورگویی ابرقدرت ها سرتسلیم فرود نیاورند.

سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران منتشر شد/ قسمت اول
شهید حجت ابراهیمی/ یکم آذر 1343، در شهرستان ری به دنیا آمد. پدرش شریف، کارگر کارخانه صابون سازی بود و مادرش سکینه نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته انسانی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اردیبهشت 1362، در فکه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به دهان، شهید شد. پیکرش را سال 1373 پس از تفحص، در بهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند. او را خرامان نیز می نامیدند. برادرش حمید نیز به شهادت رسیده است.

روایتی خواندنی از خانواده شهید؛
این همه اسراف لازم است؟!
یک بار که از جبهه آمد، دوستانش را برای شام به خانه دعوت کرد و از ما درخواست کرد که برای مهمان ها عدس پلو درست کنیم. مادرم علاوه بر عدس پلو، یک غذای دیگر هم درست کرد. حجت بعد از تشکر و قدردانی از مادر بابت پختن غذای خوشمزه، از درست کردن غذای اضافه گله مند شد و با ناراحتی گفت:
«مادر جان! مادر منطقه نان خشک و آب می خوریم و غذایی که به ما می دهند را به مردمی که در چادر زندگی می کنند، می دهیم. آن وقت این همه اسراف لازم است؟!»
سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران/ قسمت اول
شهید سیدحسین میریونسی/ یازدهم بهمن 1343، در شهرستان ری چشم به جهان گشود. پدرش سیدابراهیم، آهنگر بود و مادرش عذرا نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور داشت. چهاردهم مهر 1361، با سمت بی سیم چی در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شکم، شهید شد. پیکر او را در بهشت زهرای شهرستان تهران به خاک سپردند. برادرش سیدحسن نیز به شهادت رسیده است.
روایتی خواندنی از خانواده شهید؛

باید دینم را ادا کنم
بی سیم چی گردان حبیب بن مظاهر بود. وقتی پدرش برای مناسک حج عازم خانه خدا شد، بهش گفتم:«این مدت که پدرت نیست، تهران بمون و دم مغازه وایستا.» با اعتقادی راسخ به من گفت:«عموجان! بابام برای چی رفت مکه؟! مگر نرفت که دینش را ادا کند؟! پس من هم باید دین خودم را ادا کنم. ادای دین من هم در جبهه رفتن است.» حسین سرباز جان بر کف امام(ره) شده بود و از خدا چیزی جز شهادت نمی خواست.
سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران/ قسمت اول
شهید مصطفی شجاعی/ بیست و ششم خرداد 1349، در شهرستان ری به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش حوریه نام داشت. دانش آموز اول متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. یکم مرداد 1367، با سمت آر پی جی زن در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران قرار دارد. او را عباس نیز می نامیدند. برادرش موسی نیز شهید شده است.
روایتی خواندنی از خانواده شهید؛

غیرتش اجازه نداد در خانه بنشیند
مصطفی پنج سال بعد از موسی به شهادت رسید. سر نترسی داشت و بسیار شجاع بود. به خاطر همین ویژگی، عباس صدایش می زدند. الان هم دور و بری ها بیشتر او را به نام عباس می شناسند. در جبهه خمپاره انداز بود. چندین بار مجروح شده بود. از موج گرفتگی و خوردن ترکش های ریز و درشت گرفته تا آسیب دیدگی عصب پا! یک بار وقتی مجروح شده بود، دیدم شصت ترکش به سمت راست بدنش اصابت کرده.
وقتی آمریکایی ها هواپیمای مسافربری ما را زدند، با اینکه بدنش درب و داغان بود غیرتش اجازه نداد در خانه بنشیند. لنگان لنگان پا شد و رفت منطقه یک ماه بعد هم آسمانی شد.
سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران/ قسمت اول
شهید امیرمنصور کاشانی ادیب/ بیست و ششم دی 1347، در شهرستان ری چشم به جهان گشود. پدرش محمود، مغازه دار بود و مادرش نرجس نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه بود. مدتی در بسیج فعالیت می کرد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم فروردین 1366، با سمت معاون فرمانده گردان حضرت زینب و فرمانده گروهان القاره در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلب، شهید شد. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران قرار دارد.
روایتی خواندنی از خانواده شهید؛

ما برای خدا رفتیم و این ناراحتی ندارد
قبل از انقلاب با اینکه سن و سالش زیادی نداشت اما تو راهپیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم پهلوی شرکت می کرد. علاوه بر خودش بچه های دیگر را هم جمع می کرد و با خودش می برد. یک روز آمد منزل دیدم صورتش کبود شده و دستش به شدت ورم کرده. با نگرانی پرسیدم:«امیرجان! چی شده؟!» برایم توضیح داد که مورد حمله نیروهای رژیم پهلوی قرار گرفته، از شدت ورم نتوانستم پیراهنش را دربیاورم و مجبور شدم لباسش را بشکافم. از شدت درد، آرام اشک می ریخت. گفتم:«مامان! ناراحتی؟» با همان چشم های اشک آلود رو به من و گفت:«نه مامان جان! ما برای خدا رفتیم و این ناراختی ندارد.»
سرگذشت پژوهی «شهدای» دانش آموز شهرستان های تهران/ قسمت اول
شهید علی گردوئی نوش آبادی/ بیست و پنجم اسفند 1343، در روستای غار از توابع شهرستان اسلامشهر به دنیا آمد. پدرش عباس، در کارخانه پشم بافی کار می کرد و مادرش معصومه نام داشت. دانش آموز سوم راهنمایی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هشتم دی 1361، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در امامزاده عباس شهر چهاردانگه تابعه شهرستان زادگاهش واقع است.
روایتی خواندنی از خانواده شهید؛

عزمش را جزم کرده بود برود
هنگامی که علی می خواست به جبهه برود، من و افراد فامیل مانع او می شدیم، می گفتیم اگر جبهه بروی شهید می شوی. او در جواب می گفت:«شهادت لیاقت می خواهد!» عزمش را جزم کرده بود برود. آن قدر التماس و خواهش کرد تا آخر سر راضی شدم. به محض اینکه اجازه دادم مرا بغل کرد و دور حیاط چرخاند و قربان صدقه من رفت. بعد از آخرین خداحافظی، دیگر سلامی از او نشنیدم. برای شناسایی پیکرش به سومار رفته بودم. تا جمجمه و دندان هایش را دیدم، گفتم:«این پیکر پسر من است.» علی از همان بچگی یک دندان روی دندان بالایی فک داشت. دو دندان روی هم بودند و همان دندان دوم باعث شناسایی پیکر مطهرش شد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده