به مناسبت سی و ششمین سالگرد «شهادت» زندگی نامه شهید «محمد بوربور» منتشر شد؛
پدر و مادرم خیلی جوان بودند که با هم ازدواج می کنند. حاصل این ازدواج چهار بچه: یک دختر و سه پسر می شود. مادرم تعریف می کند که بابا در اکثر راه پیمایی های زمان انقلاب شرکت می کرد و در فعالیت انقلابی و پخش اعلامیه پیشقدم بود. بعد از انقلاب هم تا آن جا که می شد در راه راه پیمایی ها و مراسم مذهبی شرکت می کرد.
در فعالیتهای انقلابی پیشقدم بود

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید محمد بوربور/ نهم خرداد 1323، در شهرستان ورامین به دنیا آمد. پدرش علی همت، کشاورزی می کرد و مادرش سکینه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. به عنوان درجه دار ارتش در جبهه حضور یافت. سوم آبان 1361، در کامیاران بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر وی را در روستای ده امام تابعه شهرستان پاکدشت به خاک سپردند. برادرش احمد نیز شهید شده است.

از تولد تا شهادت؛

نام پدرم محمد است. محمد بوربور، فرزند علی همت، متولد روستای آفرین ورامین شاید مهمترین شباهت زندگی من و خواهر و برادرهایم با پدرم، از دست دادن سایه پدر در سن و سال کودکی باشد.

پدرم هم طعم بی پدری را چشیده بود. در سیزده سالگی پدرش را از دست داده بود و مثل ما، در دامن مادر بزرگ شده بود. او تا سال سوم راهنمایی توانست درس بخواند. در آن شرایط و در آن زمان به نظر من همین اندازه درس خواندن هم، شاهکار بود.

پدر و مادرم خیلی جوان بودند که با هم ازدواج می کنند. حاصل این ازدواج چهار بچه: یک دختر و سه پسر می شود. مادرم تعریف می کند که بابا در اکثر راه پیمایی های زمان انقلاب شرکت می کرد و در فعالیت انقلابی و پخش اعلامیه پیشقدم بود. بعد از انقلاب هم تا آن جا که می شد در راه راه پیمایی ها و مراسم مذهبی شرکت می کرد.

در فعالیتهای انقلابی پیشقدم بود

پدر در سالهای بعد از پیروزی انقلاب در ارتش خدمت می کرد. درجه او ستوانیاری بود. وقتی لباس ارتشی می پوشید، محو نگاه کردن به او می شدیم. لباس خیلی برازنده ی تنش بود. جنگ که شد پدر مثل خیلی های دیگر، همراه ارتش به جبهه های نبرد اعزام شد. می گویند پدر من در لشگر بیست و یک حمزه، در قسمت توپخانه خدمت می کرد. وقتی پدر خانه نبود، مادر دائم گوش به اخبار رادیو و تلویزیون داشت و ما بچه ها هم چشمانمان به در بود؛ می خواستیم او بیاید و فضای سرد خانمان را گرم کند. دوست داریم کنارمان باشی.

زودتر، زودتر پدر، برگرد

وقتی او می آمد، خانه از حالت سوت کوری در می آمد، با ما حرف می زد، بازی می کرد، می خندید، داستان تعریف می کرد. او که می آمد، میهمان هم زیاد به خانه ما می آمد و از همه مهمتر مادر بیشتر از همیشه خوشحال بود. ولی خوب...

ما می دانستیم که یک ارتشی همیشه باید از دین و کشورش دفاع کند حتی اگر دل بچه هایش خیلی برای او تنگ شود. پدر در آخرین روزهای زندگی اش در جبهه غرب می جنگید. بعدها فهمیدیم که او به عمویم وصیت کرده بود جنازه اش را تحویل بگیرد و گفته بود که دوست دارد در گلستان شهدای پاکدشت دفن شود که ما به وصیتش عمل کردیم.

یک بار از مادر خواستیم خاطره ای از پدر برای ما تعریف کند، او گفت:

«پدرتان علاقه زیادی به حضرت امام(ره) داشت. یک بار بی خیال از همه عالم، خوابیده بود که در خواب امام خمینی را می بیند. امام تکه ای نان در دستش بود. نان را به پدرت می دهد و می گوید که نان را بخورد. پدرتان هم با خوشحالی نان را از دست امام می گیرد و می خورد...»

در فعالیتهای انقلابی پیشقدم بود

از مادرمان پرسیدیم این خواب و شهادت پدر چقدر فاصله بود. مادر گفت: «خیلی کم! وقتی پدر دوباره به جبهه اعزام شد، چند روز بعد به شهادت رسید. بعدها فکر کردیم شاید آن نان نعمت بزرگ شهادت بوده است که نصیب پدرت شده است».

خیلی از بچه هایی که شغل پدرشان شبیه شغل پدر من است، از سکوت سرشار از ناگفته ی نگاه پدرانشان پی به خیلی از چیزها می برند، مثل خود من که در نگاه آخر پدرم این حرفها را خواندم:

گفته بودی پدر، که روز برگشتن *** نام سرخم شهید خواهد بود

سالها بعد، در برابر خلق *** پسرم رو سفید خواهد بود

منبع: پرونده فرهنگی شهدا/ اداره هنری، اسناد و انتشارات/ شهرستان های استان تهران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده