گفتگوی اختصاصی نوید شاهد شهرستان های استان تهران با همسر شهید نیروی انتظامی «مهدی علوی بقا»؛
چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۱۸
یک روز در حسینیه نشسته بودم که دخترم زنگ زد و خواست تا با آنها به قم بروم گفتم من چیزی همراهم نیست اما آنها اصرار کردند که بروم. در قم بر سر مزار شهید رضا(شهید دفاع مقدس) دایی شهید رفتیم که در مسیر عبور افراد قرار داشت. چون ایشان وصیت کرده بود قبر من سر راه باشد زیرا ثواب بیشتری دارد. شهید مهدی هم رو به همسرش گفته بود من هم اینگونه دوست دارم.
شهید
 نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ سبز پوشان سرخ اندیش، تاریخ خوب میداند که آرامش و امنیت امروز ما مدیون از جان گذشتگی نیروهای مقتدری است که با یک دست قرآن و با دست دیگر سلاح و تجهیزات نظامی برای نظم و امنیت کشور برداشتند.
نیروهای جان بر کف نیروی انتظامی برای تامین امنیت، آسایش و خدمت به مردم، از جان خود مایه گذاشتند. هفته ی نیروی انتظامی بهانه ای شد تا به دیدار خانواده ی شهید جوانی از دیار پانزده خرداد برویم و گفتگوی مختصری با ایشان داشته باشیم. آنچه می خوانید ماحصل گفتگوی صمیمی با خانم محبوبه قشقایی همسر شهید مهدی علوی بقا است که تقدیم می شود.

مهدی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ مصادف با نیمه ی شعبان آن سال در تهران به دنیا آمد. در نه ماهگی پدرش را از دست داد و با رنج بی پدری بزرگ شد. ستوان سوم بود و با مدرک دیپلم پا به این عرصه گذاشته بود اما زمانی که برگه ی انتخاب رشته ی دانشگاه در جیبش بود مدرک اصلی اش را از دست مولایش امام حسین(ع) با امضای مادر سادات دریافت کرد. شهیدی کف پای مادرش را می بوسید و همیشه سجده های طولانی داشت. پایبند به امور دینی بود و ارادت خاصی به مجالس اهل بیت داشت. در کودکی خواب حضرت زهرا(س) را دیده بودند که به دیدار ایشان آمده بود. شاید همین ارادت ها بوده که دقیقا در روز شهادت حضرت مادر شهادتنامه ی ایشان امضا شد. بسیج میرفت اما دنبال کارت نبود میگفت کارتم دست خداست و الحق و والانصاف هم دست خدا بود. با همه رفتار خوبی داشت و حتی به کودکان هم احترام میگذاشت.

جزو نیروهای عملیات ویژه مواد مخدر

شهید مهدی علوی بقا از نیروهای عملیات ویژه مواد مخدر بود که کاری سخت و پر اضطراب محسوب می شد. به همسرش گفته بود: امروز که سر نماز بودم دوستم سوییچ ماشین را گرفت که برود و سریع برگردد اما وقتی رفت دیگر باز نگشت؛ این اتفاق ممکن است برای من هم بیفتد و این مسیری است که من انتخاب کرده ام.  نیت و انتخابشان قطعی بود و تاکید کرده بود که اگر روزی جنگ بشود من از اولین نفرات هستم.
حتی به مادرشان گفته بود: «من برای تو ماندگار نیستم» یا در خصوص وصیت نامه گفته بود: «من شهادت را امضا کردم».

از همسر شهید درباره ی تنها یادگارشان سوال کردم؛ همسر شهید با لبخندی از تداعی به یاد آوردن آن روزها تعریف کرد: شب تاسوعا بود و تا لحظه ی آخر در مراسم عزاداری بودم. همان شب دیدم حال خوبی ندارم با آقا مهدی به بیمارستان رفتیم و همان شب محمد حسین به دنیا آمد. مادرم می گفت به محض تولد بچه زمین را بوسید و دو‌رکعت نماز شکر خواند و برای ماموریت ‌بیمارستان را ترک کرد.شغل نظامی شوخی بردار نیست و تولد بچه هم مانعی برای رفتن به ماموریت نبود. اسم محمدحسین را هم در خواب دیده بودم. روزهای آخر خواب دیدم فرزندی دارم که او را حسین صدا میزدم و چون روز تاسوعا هم به دنیا آمد انگار اسمش با خودش آمده بود. محمد حسین...
هنگام شهادت آقا مهدی هم پسرم سه ساله بود و از نظر روحی آسیب زیادی دید چون درک خوبی از پدرش داشت؛ مخصوصا پدری که انقدر با کودکش صمیمی بوده و ارتباط زیادی برقرار کرده بود.
مادرخانم شهید: یک روز در حسینیه نشسته بودم که دخترم زنگ زد و خواست تا با آنها به قم بروم گفتم من چیزی همراهم نیست اما آنها اصرار کردند که بروم. در قم بر سر مزار شهید رضا(شهید دفاع مقدس) دایی شهید رفتیم که در مسیر عبور افراد قرار داشت. چون ایشان وصیت کرده بود قبر من سر راه باشد زیرا ثواب بیشتری دارد. شهید مهدی هم رو به همسرش گفته بود من هم اینگونه دوست دارم. و حقا که حلال زاده به دایی اش می رود.

ولایتمداری

ارادت خاصی به مقام معظم رهبری داشتند و عکس آقا همراهشان بود. یک بار ماموریت حفاظت از رهبری داشتند. بسیار خوشحال بودند از اینکه در لحظه ی ورود به آقا یک لحظه ایشان را میبینند.
برای شام منتظرش بودیم...

همسر: نزدیک عید بود و من مشغول پختن غذا بودم. قرار بود وقتی از ماموریت برگشت دور هم باشیم اما آن شب هرچی منتظر شدم نیامد. ساعات اول شب میگفتم ماموریت است اما هر چه زمان میگذشت دلشوره ام بیشتر می شد.
مادر خانم شهید: آن روز، روز خوبی نبود. بیست و دوم اسفند 92 باد و طوفان شده بود اما شهید باید به ماموریت میرفت. دنبال کامیون مواد مخدر بودند غافل از اینکه شناسایی شده بودند و کامیون آنها را زیر گرفت. آقا مهدی و‌سربازشان به شهادت می رسند و دو نفر عقب به شدت مجروح می شوند. خبر را دامادمان به ما داد و ما در آن باران شدید به سمت بیمارستان هفتم تیر به راه افتادیم. وقتی به بیمارستان رسیدیم همه چیز تمام شده بود و آقا مهدی برای همیشه از پیش ما رفته بود. کف پایش را بوسیدم و فقط از خدا صبر خواستم.

اینها را نوشتیم تا یادمان نرود:
به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار است، آن سرها که رفته!
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک
خدا داند چه افسرها که رفته

گفتگو: فاطمه سوریان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده