روایتی مادرانه از شهید مدافع حرم «حجت اصغری» از کتاب «آخرین زیارت» را می خوانید؛
چهارشنبه, ۲۷ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۰۴
حجت بسیار غیرتی بود و روی خواهرانش تعصب داشت و ضمن اینکه رابطه اش با آن ها خیلی خوب بود. آن ها را خیلی دوست داشت و همیشه تذکر می داد که حجابشان را حفظ کنند و با حیاء و عفیف باشند.حجت به شدت از مردهای بی غیرت متنفر بود. در خانواده گره گشا و قابل اتکا بود. مدتی پدرش به خاطر کسالت در بیمارستان بستری شده بود؛ او روزها سرکار بود و شب ها در کنار پدرش در بیمارستان به سر می برد، همیشه کمک حال پدرش بود.
به خواهرانش می گفت: با حیا و غفیف باشند

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید حجت اصغری شربیانی/ یکم فروردین 1367 در شهرری به دنیا آمد. پدرش عبدالحسین نام داشت و کارگر بود. تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشنه IT ادامه داد. وی مجرد بود.همزمان با شب عاشورا در ۱ آبان ۹۴، عاشورایی شد و در منطقه حلب، ضابطیه به شهادت رسید. مزار ایشان در فیروزکوه، امامزاده شعیب(ع) به خاک سپرده شد.

روایتی مادرانه از شهید مدافع حرم «حجت اصغری» از کتاب «آخرین زیارت» را می خوانید؛

| مادر شهید|

حجت بسیار غیرتی بود و روی خواهرانش تعصب داشت و ضمن اینکه رابطه اش با آن ها خیلی خوب بود. آن ها را خیلی دوست داشت و همیشه تذکر می داد که حجابشان را حفظ کنند و با حیاء و عفیف باشند.

حجت به شدت از مردهای بی غیرت متنفر بود. در خانواده گره گشا و قابل اتکا بود. مدتی پدرش به خاطر کسالت در بیمارستان بستری شده بود؛ او روزها سرکار بود و شب ها در کنار پدرش در بیمارستان به سر می برد، همیشه کمک حال پدرش بود.

هر کدام از اعضای خانواده که نیاز به کمک داشت، اولین کسی که به ذهن شان می رسید، حجت بود. چون روی کسی را زمین نمی انداخت حتی وقتی که خسته بود، با روی باز و محبت کمک می کرد.

با این که پسر کوچکتر خانواده بود، اما کارهای پسر بزرگترم را بر عهده می گرفت. مهدی می گفت: «همیشه پشتم به حجت گرم است و خیالم راحت است، اگر من در خانه نباشم تا به پدر و مادر کمک کنم، حجت هست.»

به خواهرانش می گفت: با حیا و غفیف باشند

یکی از خصوصیات بارز و قابل توجه او اهمیت به نظافت بود. هر روز دوش می گرفت، عطر می زد و لباس هایش را اتو می کشید. لباس هایش را خودش می شست و اگر غذایی باب میلش نبود، بهانه جویی و اعتراض نمی کرد.

بسیار مهربان و منطقی بود و بی اصول و بی حساب حرف نمی زد و عمل نمی کرد. به طب سنتی علاقه داشت و به سفارش پیامبر مکرم اسلام(ص) از انفیه استفاده می کرد.

در خرید عطر برای خود و دیگران بسیار دست و دل باز بود. با بچه ها مخصوصاً خواهرزاده هایش رابطه ی خوبی داشت و دایی بسیار مهربانی بود.

خیلی تودار و کم حرف بود و به ندرت پیش می آمد که حرف دلش را به زبان بیاورد. سال 93 به همراه برادر و دوستانش عازم کربلا شدند. برادرش می گفت: «انتهای اتوبوس با هم کلی گپ زدیم و شوخی کردیم، اما به کربلا که رسیدیم از ما جدا شد و تنهایی حرم می رفت.»

برای ما سوال شده بود که چرا با جمع همراه نیست. بالاخره از او پرسیدم: «چرا از ما جدا می شی و تنها حرم می ری؟» جواب درس و حسابی نمی داد و سعی می کرد طفره برود.

اما وسط حرفایش یک بار گفت: «من خیلی دوست دارم شهید بشم!» بعد از دهنش پرید و گفت: «من شهید می شم!» من و بچه ها کلی به او خندیدیم و گفتیم: «داداش تو شوید هم نمی شی چه برسه به شهید!».

قطعاً حجت در آن سفر و زیارت های خصوصی چیزی جز شهادت را از حضرت سیدالشهداء(ع) نخواسته بود که دقیقاً محرم سال بعد هنوز یک سال نشده به آرزویش رسید.

منبع: کتاب «آخرین زیارت» روایتی مادرانه از شهید مدافع حرم «حجت اصغری»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده