دلنوشته ای از «شهید علی امرایی» برگرفته از کتاب «بابای آسمانی» را در ادامه می خوانید؛
دلنوشته ای از «شهید علی امرایی» را می خوانید؛ امروز نوزده روز است که در کشور سوریه هستم. تنهایی، غربت، دل تنگی، روز به روز زیادتر میشه، امشب شب احیاست، روز هجدهم ماه مبارک، هنوز برات شهادتم رو امضا نکردی نمی دونم شایدم امضا شده ولی حالا زوده منو ببری، خیلی گناه دارم ولی می دونی که آرزومه، شهادت یعنی عاقبت به خیری.
«شهادت» یعنی عاقبت به خیری

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهید علی امرایی/ دوازدهم دی 1364 در شهرستان ری به دنیا آمد. فرزند چهارم غلام رضا بود. مثل همه کودکان تحصیل را تجربه نمود و در رشته کامپیوتر دیپلم گرفت و در همین رشته در دانشگاه ادامه تحصیل داد. علاقه زیادی به زیارت حضرت ثامن الحجج(ع) داشت. در برابر ظلم ساکت نمی ماند و بی نهایت به والدینش احترام می گذاشت.

فرماندهی پایگاه بسیج مسجد سیدالشهدا را بر عهده داشت؛ در همین سال ها مسئولیت کاروان اردوهای راهیان نور و کاروان های زیارتی قم و جمکران را بر عهده داشت. از سال 1388 به صورت متناوب به عنوان پاسدار نیروی قدس سپاه به سوریه رفت.

او در سوریه نام جهادی حسین ذاکر را انتخاب کرده بود، در تاریخ اول تیرماه سال 1394 بر اثر اصابت موشک به خودرو در شهر درعا همانند مقتدایش حضرت علی اکبر(ع) و با زبان روزه در سن سی سالگی به شهادت رسید. پیکر پاکش را در بهشت زهرا(س)، قطعه26، ردیف79، شماره17 به خاک سپردند.

دلنوشته |شهید علی امرایی

امروز نوزده روز است که در کشور سوریه هستم. تنهایی، غربت، دل تنگی، روز به روز زیادتر میشه، امشب شب احیاست، روز هجدهم ماه مبارک، هنوز برات شهادتم رو امضا نکردی نمی دونم شایدم امضا شده ولی حالا زوده منو ببری، خیلی گناه دارم ولی می دونی که آرزومه، شهادت یعنی عاقبت بخیری.

ما که یه روزی بالاخره رفتنی هستیم پس حیفه که همین طوری عادی بمیریم، پس آقاجان به حق دخترت خانم رقیه(ص) شهادتم را امضا کن که شاید پس فردا عملیات باشه و اگر قسمت بشه...

نمی دونم بقول... شاید می خوای نگهم داری تا بیشتر خدمت کنم، تا الان اگر گناهانم زیاد بوده و از شما دور شدم، ولی برای شما ارباب خدمت کردم، یادته رفتم حرم دخترت داشتم دق می کردم، کاش می مردم و حرم رو اون طوری نمی دیدم.

حرم خالی از زائر، کف حرم خاک نشسته بود، کاش گردی شوم و از کرامت بنشینم به کنار حرمت یا رقیه(ص) متنی نیست وظیفه بوده و از روز اول که در دلم نشستی و دلم را ربودی به شما قول دادم که زندگیم را فدایت می کنم و آخر همین شد، حالا شما باید عوضش را بدهید...

«شهادت» یعنی عاقبت به خیری

اومدم پاسبان حرم دخترت و خواهرت باشم، از همه چیزم گذشتم، دلم سرگردونه، دل که آواره بشه خیلی بد می شه، به حق دخترت رقیه خانم(ص) منم ببر تا باعث ناراحتی شما با گناه کردنم نشم. به هر کسی که می گی دعا کن شهید بشم، همه می گن نه خدا نکنه! هر چی هم تو حرم خواهرت دعا می کنم ولی...

نمی دونم دعای پدر و مادر، برادر و خواهرامه، دعا رفقاست، دعای کیه، به همه می گم دعا کنید تا شهید بشم قبول نمی کنن، آخه خودتون گفتید که دعای مومن در حق مومن زودتر اجابت میشه، ولی من کسی رو پیدا نکردم .

حالا چه کنم؟! از خواهرت خواستم تا برام دعا کنه و از دخترت و واقعاً شهادت چقدر سخته. اگر یه روز فرشته ها بگن چی می خوای از خدا؟ لبامو باز می کنم و می گم به خواهش و دعا

شهادت، شهادت همه آرزومه *** شهادت، شهادت یه رویای ناتمومه

یا زهرا(ص) چه کار کنم؟ دیگه شما بهم بگو، شما یه راه حل بذار جلوی پاهام، دلم برا مدینه تنگ شده، چرا اینطوری کردید با دلم! حالا می خواهید رهایم کنید، باز برمی گردم، البته شکر می کنم خدا رو خاک پای نوکران شما هستم. ولی این خاک بودن را کامل کنید.

یه عمریه که دارم نوکری می کنم و نفس می زنم، ولی اگر رهایم کنید هیچ فایده ای نداره، از روز ازل روی کاغذ سرنوشت من نوشته ((تنها))، زیادم سخت نیست، سفر عشق جگری می خواهد.

می دونم تو این راه خیلی چیزها باید بذاری کنار، منم حرفی نزدم. وای به حالم اگر این کارهایی که انجام دادم برای رضای شما نباشه و دعا کنید تا شیطان از من دور بشه و فقط و فقط برای شما باشم.

علی امرایی/ هجدهم ماه مبارک رمضان سال 1392/ کشور سوریه

منبع: کتاب «بابای آسمانی» روایتی مادرانه از شهید مدافع حرم «علی امرایی»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار