کد خبر: ۴۲۹۹۶۳
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۰
فرزند یکی از شهدای 15 خرداد
«شهید سیدمرتضی طباطبایی» در گفتگو با نوید شاهد گفت: خانواده شهدای پانزده خرداد اجازه برگزاری مراسم سوگواری و ختم را از سوس ساواک پیدا نکردند و بسیاری از خانواده ها نیز هیچگاه از سرنوشت جگر خود اطلاعی به دست نیاوردند و این اوج مظلومیت شهدای قیام پانزده خرداد سال 1342 دشت ورامین بود.
با شعار مرگ یا خمینی در حرکت بودند

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران؛ شهیدان امیر معصومشاهی، جعفر عرب مقصودی، سیدمرتضی طباطبایی، حسن خانی، عزت الله رجبی، ابوالقاسم اردستانی و مسیب مهابادی به عنوان هفت شهید شناسایی شده قیام تاریخی پانزده خرداد سال 1342 در ورامین هستند. همواره نام و یادشان در اذهان مردم دشت ورامین زنده و جاویدان خواهد بود.


با شعار مرگ یا خمینی در حرکت بودند

شهید سیدمرتضی طباطبایی کیست؟

شهید سیدمرتضی طباطبایی در کنار شهید جعفر عرب مقصودی به عنوان دو شهید روستای محمدآباد عرب ها در قیام تاریخی پانزده خرداد سال 1342 دشت ورامین محسوب می شوند و مردم روستای محمد آباد عرب ها و ورامین همواره به این دو شهید مقاوم و شجاع افتخار می کنند. سید مرتضی در سال 1308 در روستای مذهبی و شهید پرور محمدآباد عرب ها دیده به جهان گشود و از همان ابتدا توسط خانواده با ارزش های دینی و اعتقادی انس پیدا کرد. شهید طباطبایی از دوران کودکی با مسجد انس گرفت و در برگزاری مراسم و برنامه های مذهبی روستای محمدآباد عرب ها بویژه در ماه های محرم، صفر و رمضان فعالیت قابل توجهی داشت و همواره از خداوند طلب شهادت می کرد.

وی از دوران جوانی با دفتر آیت الله العظمی امام خمینی(ره) ارتباط پیدا کرد و به سبب همین رفت و آمدها، اعلامیه های امام راحل را به منطقه ورامین می آورد و نقش مهمی را در افزایش روحیه انقلابی مردم دیار پانزده خرداد بر عهده داشت. سید شهدای قیام پانزده خرداد در نیمه خرداد سال 1342 نقش بسیار مهمی را در حضور مردم روستای محمدآباد عرب ها در این قیام داشت و در عصر پانزده خرداد در پل باقرآباد به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه خود رسید.

مأموران رژیم پس از حادثه خونبار پانزده خرداد سال 1342، پیکر شهید سیدمرتضی طباطبایی را به همراه سایر شهدا در مسگر آباد به شکل بسیار مظلومانه ای دفن کردند. اما با پیگیری های مستمر خانواده و به خاطر اهانت رژیم به مقبره شهدای پانزده خرداد در مسگر آباد که آنجا را به زباله دانی تبدیل کرده بود، جسدی شناسایی و نبش قبر شد و پیکر مطهرش به صورت مخفیانه در جوار بارگاه مقدس امامزاده ابراهیم(ع) روستای محمدآباد عرب ها آرام گرفت.شهید طباطبایی در جریان قیام خونین شهدای 15 خرداد جزء نخستین نفراتی بود که خون پاکش پل باقرآباد را رنگین کرد، شهیدی که پیکر مطهرش غریبانه در گورستان مسکرآباد دفن شد ولی خانواده اش با تلاش زیاد مزارش را پیدا کردند و توانستند پیکرش به زادگاهش در روستای محمدآباد عرب‌ها منتقل کنند.

در این روزها در پی جنبش قیام پانزده خرداد سال 1342 ورامین به سراغ یکی از خانواده شهدای ورامین به قصد آشنایی بیشتر و در جهت شرکت در این رویداد بزرگ پیشگامان انقلاب در ادامه مصاحبه خواندنی را از زبان فرزند شهید سیدمرتضی طباطبایی را می خوانید؛

*** آقای طباطبایی خودتان را معرفی کنید. محسن طباطبایی رفیعی هستم فرزند شهید سیدمرتضی طباطبایی شهید پانزده خرداد 1342 متأهل دارای دو فرزند هستم و مهندس شیمی از کشور فرانسه شاغل بخش آزاد در بخش دامداری در پیشوا ورامین.

***  از زندگی شهید برای ما بفرمایید .

پدرم دارای سه پسر و یک دختر به نام های حسن و حسین و زینب و مادرمان زهرا نام داشت. مادرم و بردار بزرگم که حسن نام داشت فوت کردند. پدرم در یک خانواده مذهبی رشد کرد و طرفدار سرسخت امام خمینی(ره) بود.

***  نحوه شهادت پدر چگونه بود؟

در قیام خونین 15 خرداد سال 42 تعداد زیادی از مردم روستای محمدآباد عرب ها از مسیری فرعی به سمت تهران حرکت کردند و نزدیک پل باقرآباد با سایر مردم که از پیشوا و ورامین در حمایت از امام راه افتاده بودند به هم می‌پیوندند.

شهید طباطبایی در مقابل این جمعیت حضور داشت و در هنگام رسیدن به پل باقرآباد با تعداد زیادی از نیروهای شاهنشاهی که با اتوبوس به این محل منتقل شده بودند مواجه می شوند و تمامی شاهدان این قیام اذعان دارندکه نیروهای شاه بدون هیچ گونه اخطار به سمت مردم تیراندازی می کنند.

در سال 1355 خانواده شهید طباطبایی متوجه می شوند که رژیم قصد دارد گورستان مسکرآباد را تخریب و به پارک تبدیل کند لذا خانواده شهید با مراجعه به قم، مجوز شرعی نبش قبر را دریافت می کنند و شبانه به گورستان مسکرآباد می روند و با نبش قبر پیکر پاک و مطهر شهید را پس از 13 سال به زادگاهش در روستای محمد آباد منتقل می‌کنند.

*** خاطره و نکات اخلاقی ناگفته های از شهید دارید برایمان بفرمایید.

من فرزند آخر بودم. پدر علاقه زیادی به من داشت و بیشتر همراه ایشان بودم در اوقات بیکاری. روزی که با عده ای از مسجد محل شروع به قیام کردند، از روبروی خانه امان با شعار مرگ یا خمینی در حرکت بودند برادر بزرگم خواست در صف ملحق شود پدرم گفت: برگرد تو باید مرد خانه باشی چون باورش شده بود که در راه شهادت در پیش دارد.

خاطره دیگر چون زبان عربی بلد بودند هر سال ظهر عاشورا ختم سینه زنی را به عربی میخواندند: ای فلک خان نکن عباس جوان زار و بیمار نکن این سینه زنان را....

با این که سن زیادی نداشتند تمام اهالی روستا از ایشان مشورت می گرفتند و به عنوان بزرگ ده قبول داشتند. پدر من رساله حضرت امام را توزیع می کردند که اگر ساواک میفهمید زندانی داشت یادم است پیش پدرم بودم و شنیدم از خودشان کسی پرسید چرا رساله امام مجانی را در اختیار نمی گزاری دردسر کمتر دارد؟ ایشان گفتند: امام دستور دادند هر که رساله من را خواست باید بخرد وگرنه مثل بعضی ها که قرآن برای تبرک روی طاقچه می گذارند.

پدرم به تحصیل ما اهمیت زیاد میداد در ضمن خودشان با سواد دست خط خیلی قشنگ داشت و خانواده دوست بودند و تلاوت قرآن که خودش صوت زیبا داشتند من خودم اگر از تهران سه بار به محل وارد شوم اول زیارت مزار پدر و بعد کار دیگر انجام می دهم.

با شعار مرگ یا خمینی در حرکت بودند

گفتگو و تنظیم/ نجاتی

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید