کرامات شهیدان؛(80) دست شفابخش

کرامات شهیدان؛(80) دست شفابخش

يک روز که بعد از نماز کتابي را که درباره امام رضا (ع) و شفا دادن مريض ها توسط ايشان بود مي خواندم حال عجيبي پيدا نمودم و شروع به گريه کردم و...
کرامات شهیدان؛(79) مهلتي براي ديدار

کرامات شهیدان؛(79) مهلتي براي ديدار

سرم را که بلند کردم ديدم 6،5 نفر هستند که مردي حدود 25 ساله با قامتي بلند و خوش اندام که عينکي هم به چشم خود زده بود در ميان آنها ايستاده است.
کرامات شهیدان؛(77) تشرّع شهيد

کرامات شهیدان؛(77) تشرّع شهيد

من دست بردار نبودم و همچنان اصرار ميکردم عکس ها را به من نشان بدهد. يک شب که فرمانده فرزند شهيدم به منزل ما آمد از او خواستم اگر عکسي از محمود دارد به من او اظهار بي اطلاعي کرد...
کرامات شهیدان؛(76) توصيف بهشت

کرامات شهیدان؛(76) توصيف بهشت

يک روز که داشتيم خانواده ها را براي اردو ثبت نام مي کرديمیوسف از در وارد شد و سلام کرد. فکر کردم مثل هميشه ميرود و برمیگردد ولي ديدم مکثي کرد و به داخل اتاق وارد شد و با اين که عده زيادي از جمله بعضي از همسران جانبازان در اتاق بودند...
کرامات شهیدان؛(74) شفا در سحرگاه

کرامات شهیدان؛(74) شفا در سحرگاه

امتحانات او که به آخر رسيد درد شديدتر شد. پس از چند آزمايش نتيجه اعلام شده از هوچکين که نوعي سرطان غدد لنفاوي است خبر مي داد. اضطراب، ترس و نگراني خاصي بر همه ما مستولي شد، ولي قضيه را از راضيه مخفي کرديم.
شبي كه دلبر من مثل قرص ماه مي تابيد

شبي كه دلبر من مثل قرص ماه مي تابيد

يك روز آقاي سبزيكار خاطره اي برايم تعريف كرد و گفت: يك شب تابستاني من محافظ بيت حضرت امام خميني بودم
۱۱
آرشیو